تبلیغات
شعری برای تـــو
چهل ساله

چهل ساله یه کابوس ، نمیزاره بخوابیم

نمیزاره سحر شیم ، نمیزاره بتابیم


چهل ساله که مردم یه مردمان دیگن

چهل ساله بریدن ولی هیچی نمیگن


یه جورای بدی سخته ، یه جورای بدی تنهان

آهای تشنه ترین دریا صداتو میشنویم ایران


آهای سالار افسانه تو میتونی و پا میشی

به بغضت اعتقاد دارم یه روز آخر رها میشی


یه جورای بدی درده ، شبی شرمنده برگرده

یه مادری که چند ساله دیگه نون آور مَرده


یه جورایی بدی درده ببینی حقتو خوردن

توی کوچه جلو چشمات ببینی بچتو بردن


یه جورای بدی سخته یه جورای بدی تنهان

آهای تشنه ترین دریا صداتو میشنویم ایران


آهای سالار افسانه تو میتونی و پا میشی

به بغضت اعتقاد دارم یه روز آخر رها میشی


چهل
ساله یه کابوس ، نمیزاره بخوابیم

نمیزاره سحر شیم ، نمیزاره بتابیم


چهل ساله که مردم یه مردمان دیگن

چهل ساله بریدن ولی هیچی نمیگن

 

  دانلود آهنگ چهل ساله با صدای گوگوش و سیاوش قمیشی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 10 مرداد 1397 13:13
خبر خوب ...

 

خبر خوب این است که روزی کسی میاید  ...


در میان روزهای خاکستری تان ،

 دست هایتان را خواهد گرفت .

گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر  ...


کسی که

شبیه به آفتاب بعد از یک روز برفی ،

 به تن روزهای سردتان میچسبد  ...


کسی میاید از جنس محبت

که مرهم تمام زخم هایتان میشود

 و تمام ترس و کابوس هایتان را در آغوش آرامش حل خواهد کرد ...

 

کسی خواهد آمد برای ساختن دوباره ی شما

که من آن شخص را

معجزه ای از طرف خدا می نامم  ...

 

 

سحر رستگار

تاریخ ارسال : یکشنبه 30 مهر 1396 12:31
می‌ترسم باز عاشق ات شوم

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

 پست‌چی عاشقت شود

            کبوتر برگردد ، دق کند و دوری ات را بمیرد

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

شهر رفتنت را بفهمد

رود نبودنت را مرداب شود

            و خواب ، شب را کابوس کند

 

می‌ترسم

در راه به‌ باد برود

بعد به‌ دست چوپانی برسد و

هوای گوسفندانش را رها کند و

            به هوای تو ، گوسفند شود ...

 

می‌ترسم

جاده راه نرود ، بن بست شود

خانه خر شود و در ،

 به لنگه بچرخد و لج کند و

             "تـــو نیستی را" زنگ بزند

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم ...

 می‌ترسم باز عاشق ات شوم  !

 

 

 

افشین صالحی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 شهریور 1394 20:50
گریه‌ی تـــو ...

امشب که برایت می‌نویسم ...

 

گریه‌ی تـــو

تنها موسیقی‌ست

که در رگ‌های خانه جریان دارد

و من

چقدر گریه‌ات را

از چشمانت بیشتر دوست می‌دارم

که می خواهم بمیرم و هیچگاه به چشم نبینم !

گناه من نیست

زیبا زنانه گریه می‌کنی

                     و شاعرانه گلایه  !
 

نگران نباش

تقدیری در کار نیست

                   کابوس دیده‌ایم  !

 

سید محمد مرکبیان

تاریخ ارسال : سه شنبه 3 شهریور 1394 22:11
نیازمندی

نیازمندیم

 به یک نفر که ،

             " تو " باشی  !

                        که خودت باشی  !

"
خودت " ؛ با همان

 خیال ها و خواب های خوشت  !


نیازمندیم

 به بازگشت سال ها 

            به عقب گرد تقویم ها 

که . ..

یک کودکی

 یک نوجوانی 

            بی کابوس و آرام  ... آرام  !


نیازمندیم به عاشق بودنت 

            به شعرهای نوزده سالگی ...

 

به دیوانگی های کوچکی که

            این بار شکست نخواهند خورد  !


نیازمندیم که  ...

            دیگر ، دیر نباشد  !!


محسن حاتمی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 7 آبان 1393 23:10
آن بهاری باغها و این بیابانی زمستان


ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم

مانده با چشمان من دودی به جای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم  آ..و..خ  قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها

خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟

سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاکم که می بینم ز کرات زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاک و بدینسان

می شود آغاز فصل دیگری از داستانم



محمدعلی بهمنی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 اسفند 1391 16:18