تبلیغات
شعری برای تـــو
بازی

بازی

آنقدر ها هم که

            می گفتی ، سخت نبود !

 

من

چشم گذاشتم ،

            تـــو برای همیشه گم شدی  ...

 

 

رسول عظیمی


تاریخ ارسال : دوشنبه 14 اردیبهشت 1394 20:20
گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود

سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد

رفته رفته عینکم ته استکانی می شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی

خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند

شانه های مرد عاشق استخوانی می شود

گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد

گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود

شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو

نقش من هم این وسط پا در میانی می شود

چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تـــو

گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود

صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت

داستان عشق ما فردا جهانی می شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده

بر نگردی شاعرت قطعن  روانی می شود

کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار

مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود



مرتضى خدمتی

تاریخ ارسال : جمعه 11 اردیبهشت 1394 13:13
بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست ؟

نزدیکت می شوم

            بوی دریا می‌‌آید

 

دور که می شوم

            صدای باران !

 

بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست ؟

 

لنگر بیاندازم عاشقی کنم

            یا چتر بردارم و دلبری کنم ؟!

 

 

بهرنگ قاسمی

 

تاریخ ارسال : جمعه 4 اردیبهشت 1394 10:16
دموکراسی بین من و تـــو

دموکراسی

 بین من و تـــو

            این است که ؛

 

همیشه

در همه چیز

حق با چشم هایت است

 

 

 

کاظم خوشخو


تاریخ ارسال : سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 21:00
نباید دل سپرد ...


چه فرقی می کند دنیا تو را پر داده یا من را

جدایی حاصلش مرگ است ، اگر از لاله لادن را


کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را


تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را


منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند

نباید دل سپرد این عابرانِ گرم رفتن را


تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی ، آری

که پل ها خوب می فهمند معنای گذشتن را  ...




حسین زحمتکش


تاریخ ارسال : چهارشنبه 12 فروردین 1394 00:48
غرقابه ی درد

کی مهربونیتو گرفت از من غرقابه ی درد

کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد

کینه رو کی یاد تو داد ؟ تو هم شدی مثل همه

از تن گرم عاشقت کی ساخته یک مجسمه ؟

نمی شه باورم تویی ؛ نه اینکه چشمای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ، ببینی با چشمای خیس

قد تموم درد من ، تو داشتی کهنه مرهمی

دیروز بودی مرگ غمم ، امروز تولد غمی

از لب قصه ساز تو ، مونده صدای دشمنی

سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی



 سیاوش قمیشی


تاریخ ارسال : سه شنبه 4 فروردین 1394 23:23
راه زیادی نمانده است ...


در این روزهای آخر اسفند

وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را

            به احترام بنفشه ها از سر بر می دارد

تو نیز خاکسترهای تلخ

             این زمستان را از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را

         با روزنامه های بد خبر دیروز برق بیانداز

 

تا تعبیر

خواب های اردیبهشتی ات

                       راه زیادی نمانده است   ...

 

 

عباس صفاری

تاریخ ارسال : پنجشنبه 28 اسفند 1393 10:17