تبلیغات
شعری برای تـــو
وقت فراموشی ...

در عمق دریا دلم می خواست چشم هایم را ببندم

و برای چند لحظه هم که شده ، وانمود کنم که آب را فراموش کرده ام

 

اما هرچقدر بیشتر سعی میکردم ،

 کمتر میتوانستم به آب فکر نکنم ؛

 بیشتر غرق میشدم

 

باید همیشه به یاد داشته باشی که

ماندگارترین چیزها در ذهن ،

 آنهاییست که وانمود به فراموش کردنشان میکنی

 

هرچقدر بیشتر بخواهی چیزی را فراموش کنی ،

بیشتر در ذهنت با آن بازی میکنی

 

برای فراموش کردن چیزی ، نباید از آن فرار کنی ؛

 خودشان کم کم میروند ، فراموش میشوند

 

سعی برای فراموش کردن چیزی ،

درست مانند فرار کردن از سایه ات است

تو نباید از سایه ات فرار کنی ، نمیتوانی که فرار کنی ؛ 

وقتش که برسد ، خودش کم کم می رود ، فراموش می شود



بابک زمانی

تاریخ ارسال : سه شنبه 2 آذر 1395 10:29
زندگی عاشقانه طلوع خواهد کرد ...!


برای صبح شدن

نه به خورشید نیاز است

نه خنده های باد  


چشم هایت را که باز کنی ،

موهایت که پریشان بشود ،

زندگی عاشقانه طلوع خواهد کرد ...!

 

مینا آقازاده

تاریخ ارسال : دوشنبه 26 مهر 1395 06:00
پیوند عاشق و معشوق

همانگونه که

نخستین نگاه چشمان یار

 مانند دانه ای در دل آدمی کاشته می شود

 

و نخستین بوسه ،

شکوفه ای است بر شاخه درخت زندگی ؛

پیوند عاشق و معشوق نیز نخستین گل آن دانه است

 

 

جبران خلیل جبران

تاریخ ارسال : جمعه 26 شهریور 1395 08:08
بماند ... می شود ؟!!

بماند که

بی بهانه رفتی و 

هیچ سخاوتی در کار نبود


بماند که

 بی اعتنا به حقوق بشر

مرا در بند چشمانت کرده ای


بماند که

بعد از تـــو ، حتی قناری ها هم

بهانه گیر شده اند و شمعدانی لب به آب نمی زند


اصلا بماند که با رفتنت 

ستاره ها بی ماه مانده اند ...


این ها همه بمانند

می شود ببوسمت ؟

 همین الان ؟ همین جا ؟


 

مهدی صادقی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 شهریور 1395 18:31
حسودی

تـــو

 لیوان آبت را

با خیال راحت می نوشی

 

من حسودی می کنم

به لبه ی لیوان ،

که لب های تو به آن می خورد

لیوان به چشم های من ، که به تو خیره شده

و گلدان روی میز ، به من و لیوان !

 

تـــو

لیوان آبت را

 با خیال راحت می خوری

و همه چیز از تو آب می خورد !

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : دوشنبه 14 تیر 1395 00:56
گاهی نمیشود ...

گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود

اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت

با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود 

گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود

بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

گاهی همان گلی که به دل پروراندی اش

خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

گاهی که آرزوست بغل سازی اش به مهر

تنها سراب اوست که تصویر میشود

گاهی نیایش ات که فقط بهر وصل بود

چون نیست قسمتت ، به دلت تیر میشود

گاهی صدای بارش باران که دلرباست

با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد

من کم شوم ز یار ، چه تفسیر میشود

گاهی مسیر عشق ، ز پیکار عقل و دل

از تیزی و خطر ، چو شمشیر میشود

گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل

باید نشست و دید ، چه تقدیر میشود


 

 قیصر امین پور

تاریخ ارسال : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 22:46
مرا تنگ در آغوش بگیر

مرا تنگ در آغوش بگیر

 

آن چنان

که کسی نتواند

            مرا از تــو جدا کند

 

مرا سخت ببوس

میانه ی این آغوش های آسان

            مرا میان حجاب گیسوانت پنهان کن

 

مرا بپوش

از چشم های بی پروا

 

مرا غرق کن

       در تلاطم آغوشت ...

 

آنچنان که از تو

           به هیچ ساحلی نرسم !

 

 

علیرضا اسفندیاری

 

تاریخ ارسال : جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:01