بوسه شب یلدا


از این روزهای پر عبور

از این تقویم بی نشان ؛

من آن بوسه ی شهریوری را

گذاشته‌ام روی پیشانی ماه

 

شب های یلدا

کنار پنجره بخواب

 

بوسه ی طولانی

دلچسب تر است عشق من !

 

 

علیرضا اسفندیاری

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 30 آذر 1396 11:11
خاطره ی اولین دیدار


هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

من به نزدیک ترین پنجره خیره می شوم


و در سکوتی چند دقیقه ای

یک عمر ، تـــو را می بینم

 

هر جایِ دنیا که به من فکر‌ کنی

من به نزدیک ترین خاطره ی مان می روم ...

 

خاطره ی اولین دیدار ، امانم را بریده !

کاش میشد فردا

دوباره ، برای اولین بار می دیدمت!

 


حامد نیازی

تاریخ ارسال : دوشنبه 20 آذر 1396 16:18
من عشق را دوست دارم

من

 پنجره را دوست دارم

که تو را به من نشان داد

 

باد را

که عطر تو را برایم آورد

 

خواب را دوست دارم

که تو را در آن دیدم

 

من نهر را دوست دارم

که دست‌های تو را می‌شست

 

دریا را

که تنت را شنا کرده بود

 

و جاده را

که گام‌های تو بر آن خورده بود 

 

من عشق را دوست دارم

که عاشق تـــو شدم !

 


افشین صالحی

تاریخ ارسال : دوشنبه 10 آبان 1395 12:50
بی تابی پروانه ها

بیا و ...

به این‌ها بگو

کم خودشان را به پنجره اتاقم بکوبند !

 

بگو

آن طرف پنجره

شمع نیست

دل من است که آتش گرفته !!!

 

اصلا آن روز

 که روسری گلدارت را سرت کردی

فکر بی‌تابی این همه پروانه نبودی !؟

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : یکشنبه 14 شهریور 1395 22:32
لطفا یکی مرا از مرگ نجات بدهد ...


گفت : جمعه ها آدم خیلی دلش میگیره

 

ولی از اون بدتر

 اینه که عصر جمعه

 خونه باشی و بارون بزنه

 

گفتم : آره ؛

 اینجوری که آدمو خفه میکنه !

 

گفت : میدونی ؟

خیلیا توو جمعه شاعر شدن !

 تو حالا چیزی توو جمعه ها نوشتی ؟

 

گفتم :  من جمعه ها

 رو شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ،

 با انگشت می نویسم :

 "لطفا یکی مرا از مرگ نجات بدهد ..."

 

 

بابک زمانی 

تاریخ ارسال : جمعه 10 اردیبهشت 1395 21:28
دلم گرفته است ...


دلم گرفته است

مثل پنجره ای که

             رو به دیوار باز می شود

دلم گرفته است

و جای خالی دستهایت

            بر بندبند بدنم درد می کند

دلم گرفته است

و عصر جمعه بی حضور تـــو

به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است

دلم گرفته

روی دست خودم مانده ام 

شبیه ابری شده ام

که به شاخه ی درختی گیر کرده است

و با این حال چگونه

حتی خیال باریدن داشته باشم ؟...

 

 وقتی

تنها میراث برجای مانده ات

    همین بغضی ست که از تـــو

             در من ، به یادگار مانده است ...



مصطفی زاهدی

 

تاریخ ارسال : جمعه 30 بهمن 1394 14:41
خودت بیا ...

نه !

من این‌ کار را نمی‌کنم

 

یک‌بار به دریا گفتم

داشت خودش را غرق می‌کرد

با در شوخی کردم

از لولا در آمد ، از پله‌ها افتاد

                        می‌خواست بشکند !

 

حالا فکر کن ؛

به پنجره بگویم

وای به پنجره بگویم ،

خودش را پایین می‌اندازد

            نه ، من این‌کار را نمی‌کنم

 

باغ بشنود ،

باد را راه نمیدهد

حیاط ، حیاتش جان می‌دهد

            نه ، من این‌ کار را نمی‌کنم

 

بخدا

به خواب بگویم ، نمی‌آید

            به‌ صبح بگویم ، می‌خوابد

 

شب بفهمد

کابوس می‌شود وُ

            بیدار نمی‌شود

 

تازه این‌ها هیچ !

             عروسکت ...!

 

عروسکت ، نمی‌دانی که

رفته برای خودش لباس دوخته

 

لب‌هایش را رژ زده ،

             موهایش را بافته ،

                         ناخن‌هایش را لاک گرفته

 

کلی عشوه وُ ناز خریده

قشنگ شده ...

 

کجای کاری ؟!

عروسکت آینه را خسته کرده

عروسکت ، عروسکش را جواب کرده

 

نه !

من این‌ کار را نمی‌کنم

 

خودت بیا

      بگو ، نمی‌آیی ...

 

 

افشین صالحی

 

 

تاریخ ارسال : شنبه 17 بهمن 1394 22:28
کل صفحات :5
1
2
3
4
5