آبان

آبان ؛ اسم کوچکم بود        

و پاییز ؛ مادری که نافم را از چنارهای زرد برید


هر بار که

برگی از شاخه افتاد

گنجشکها دورتر شدند


و من باورم شد که اتفاق

از کوچ پرستویی تنها ، سیاه تر است


کمی بلند پروازی شاید
...

خش خش ؛ صدای من است


و تـــو ؛ عابری شاد 
...

که جانم را تا استخوان نوازش می دهی .


 

حمید جدیدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 1 آبان 1396 09:09
با من باش ...

بپوش مرا ، ولی برعکس !

که در آغوش بگیرمت طولانی ...

تا نفس هایمان گره ی کور بخورد !


که لب هایمان در راه برگشت

 از میهمانی پاییزی هم 

راه خانه را گم کنند !

 

تن کن مرا ، تنگ ...

که صدای ترک استخوانهایم

گم شود در خش خش عاشقانه ی پیاده رو !

 

با من باش

از این پاییز تا همیشه ....

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : دوشنبه 24 مهر 1396 08:08
به سبک خودمان دوستت دارم


من اگر رنگ بودم قرمز می‌شدم

با غلظتی که به دوست داشتن ات بیاید


 یا اگر فصل بودم پاییز ...


اگر گل بودم جز مریم نمی‌شدم

می‌دانم قرمز نیست

اما هر جای خانه که باشی

خودش را به مشامت می‌رساند



 اگر قرار باشد چیزی جز این باشم

بدون شک به دوست داشتنت نزدیک می‌شدم

که مشخص باشد ؛ که بپیچد ...

 

حالا که دست و بالم بسته است

به سبک خودمان دوستت دارم ، اما عمیق ...

 

 

مریم قهرمانلو

تاریخ ارسال : چهارشنبه 19 مهر 1396 21:21
پاییز سخت

امروز

هم شهریور است

هم جمعه است

و هم تـــو نیستی ...

 

به گمانم  ،

پائیز سختی پیش رو خواهم داشت !

 


محمد رمضان نیا

تاریخ ارسال : جمعه 17 شهریور 1396 23:24
آخرین دلبریِ پاییز ...


یلدا

آخرین دلبریِ پاییز است ...

 

مانند زنی که 

درست لحظهٔ رفتن

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند ...



آرش شریعتی 


تاریخ ارسال : سه شنبه 30 آذر 1395 20:20
انتهای خیابان آذر


بوی یلدا را می شنوی ؟

انتهای خیابان آذر

 

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان

 قراری طولانی به بلندای یک شب

شب عشق بازی برگ و برف

 

پاییز 

چمدان به دست ایستاده

عزم رفتن دارد

آسمان بغض میکند ، می بارد

 

خدا هم می داند عروس فصل ها

 چقدر دوست داشتنی ست ،

دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد

 

آخرین نگاه بارانی اش را

 به درختان عریان می دوزد ، دستی تکان می دهد

 

قدمی برمی دارد سنگین و سرد

کاسه ای آب می ریزم پشت پای پاییز و تمام می شود

 

"پاییز"

 ای آبستن روزهای عاشقی

رفتنت به خیر ، سفرت بی خطر


تاریخ ارسال : یکشنبه 28 آذر 1395 22:22
پنج شنبه ها ، به مناسبت تنهایی تعطیل است !

من یک جای تاریخ

یک جای تقویم

یک ماه از یک فصل جا مانده ام !


همان روز که قول دادم

 بوسه هایم را نسیم به تاراج نبرد


همان پنج شنبه ی فیروزه ای رنگ

که دلگرمی آغوشت در من چون شراب چرخید

            همان روز که به سیب سرخ چشمانت کودکانه خندیدم


من یک پنج شنبه

در دل آذر ، در میانه ی پاییز

            در اوج تقویم جا مانده ام !


و تـــو مدتهاست رفته ای
...

من تنها کسی هستم که در تقویمش

            پنج شنبه ها ، به مناسبت تنهایی تعطیل است !



حامد نیازی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 4 آذر 1395 00:00
کل صفحات :5
1
2
3
4
5