تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
پنجشنبه 3 مرداد 1398
15:38

بچسب به من !

مثل چای بعد از کار ؛

مثل دیدار دانه‌ی انگور با لب ؛

آن هم وسط تماشای فیلم‌های پر از بوسه ؛

مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط ...

 

مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح ؛

مثل صبحانه‌ی بعد از حمام ؛

 

مثل پیراهنی که اولین‌بار می‌پوشی

و آینه از ذوق می‌خندد ؛

 

مثل نشستن پروانه روی دستگیره‌ی در و کمی دیر شدن !

 

مثل کفش‌هایی که سمت روز تازه ایستادند ؛

مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده ؛

مثل لبخند معشوقه‌ی چشم به‌راه و هنوز زیبایش ؛

 

مثل خودمانی شدن اسم تـــو با لب‌هایم ...

 

بچسب

بچسب به من

مرا به خودم بیاور

به لب‌هایت

به هرچه قشنگی در دنیاست ...

 

 

رسول ادهمی





دوشنبه 1 آبان 1396
09:09

آبان ؛ اسم کوچکم بود        

و پاییز ؛ مادری که نافم را از چنارهای زرد برید


هر بار که

برگی از شاخه افتاد

گنجشکها دورتر شدند


و من باورم شد که اتفاق

از کوچ پرستویی تنها ، سیاه تر است


کمی بلند پروازی شاید
...

خش خش ؛ صدای من است


و تـــو ؛ عابری شاد 
...

که جانم را تا استخوان نوازش می دهی .


 

حمید جدیدی





یکشنبه 24 بهمن 1395
19:50

بیچاره نیایی ضرر میکنی ها ...


صبح ها با نوازش بیدارت می کنم

صبحانه بوسه با طعم شعر !

 

تا ظهر دورت می گردم !

نهار بوسه با طعم عشق !

 

چرت عصر گاهی ات را

کنج دنج آغوشم میزنی و باز ...


تا شب دورت می گردم !

شام بوسه با طعم دوستت دارم !

 

تا صبح هم میتوانم

 با لب هایم روی تنت شعر بپاشم !


لگد به بخت خودت نزن ...

هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند !


بلند شو زودتر بیا !

از من گفتن ؛ دیگر خود دانی ...

 

 

حامد نیازی





جمعه 25 تیر 1395
16:16

جمعه

مرد با احساسی ست

که دلش معشوقه ای زیبا می خواهد ،

که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد

 

جمعه

زن دل نازکی ست،

که دلش همزبانی می خواهد ،

با دست های قوی

و انگشت هایی آماده ی نوازش چند تار مو

 

جمعه

 وقتی این چیزها را ندارد

عجیب دلش می گیرد !

 

 

شیما سبحانی





پنجشنبه 7 آبان 1394
17:11

همینجا نشسته ام ...

پشت این در

از پنجره که نمی آیی !

از همینجا وارد میشوی ؛

نمیدانم کی ، اما روزی از همین جا می آیی 

            و من تا آن روز اینجا مینشینم ، همینجا  

 

چه فرقی میکند کجا باشم

من که جز تو چیزی نمی بینم

            خیال دستهات تنم را از من گرفته است
 

گفته بودم ؟

میبرم تو را

در شهری بزرگ ، در میدانی قشنگ ،

روی دیوار چین ، وسط دیوار سرخ مسکو  ...

نه !!

یک جای با شکوه روبه روی کافه ای

            که روزی همینگونه شراب نوشید

یا رستورانی که

زولا پول نداشت غذا بخورد ؛

یا خانه ی کافکا  !

میخواهی وسط چارراهی

             در نیویورک باز عاشق ات شوم ؟!

نمیشود لباسهام را همینجوری که تنم است

بپوشانم به تن تو ؟!

و لباسهات را همینجور که تنت است

بپوشانم به تنم ؟!

میشود جوری توی لباسها گیر بیافتیم

که برای بیرون آمدن چاره ای جز عشقبازی نباشد ؟!

نمیشود از هر طرف بچرخم

لب های تو برابرم باشد ؟

میشود از هر طرف بیایی با چشمهام ببوسمت ؟!

...

 

میچرخم

و باز میچرخم

شاید چشمهات را باز کردی ...

شاید حواست نبود

            خواب آلود بوسم کردی باز ...

باز صورتی میبوسمت

با طعم پرتقالی

تـــو به هر رنگی خواستی نفس بکش !!

رنگ خدا خوب است ؛

یا رنگ دیگری نوازش ات کنم ؟!


عباس معروفی

 





برچسب‌ها : بوسه | نوازش | عشق | عاشق |
یکشنبه 3 آبان 1394
21:08


دارم از چشم های تو دنیا را می بینم

با لب های تو لبخند می زنم

            با دست های تو نوازش می کنم !

چنان گم گشته ام در تـــو

            که نمی توانی پیدایم کنی

مثل قطره ای که به دریا پیوسته است

شکل سایه ای که به تاریکی

            و شبیه اندوهی که به من ...

باید ...

دنیا را به کامت کنم

            حتی اگر نبینی ام

می خواهم خوشبخت باشم ...



مصطفی زاهدی





دوشنبه 13 مهر 1394
21:59

مرا جانانه در آغوش بگیر

موهایم را با آن دست های نازنینت نوازش کن

 

و سرم را

 چون نوزادی دو ماهه

            روی سینه ات بگذار

 

می خواهم تمام عمر

            نفسم از جای گرم بلند شود ...

 

 

مهدی صادقی





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]