تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
جمعه 30 مرداد 1394
12:38

 

رفتم از دست بیا ، تا نفس هست بیا

تا مسیرمون نرفته سمت بن بست بیا

 

گاه و بی گاه بیا ، با دلم راه بیا

دیگه کوتاهی نکن کمی کوتاه بیا

 

بی دل و مست با من هم دست

مثل این دل که به لبخند تو پیوست

 

رفتم از دست تا نفس هست 

پا به پای من و هم دست دلی مست بیا

 

بیا بیا

 

عشقی کمیاب بیا ، مثل مهتاب بیا

مثل بارون رو تن خاک ، منو دریاب بیا

 

تا زمان هست بیا ، تا توان هست بیا

بهترین صورت عشق تا جهان هست بیا

 

بی دل و مست ، با من هم دست

مثل این دل که به لبخند تو پیوست

 

رفتم از دست تا نفس هست 

پا به پای من و هم دست دلی مست بیا

 

بیا بیا

 

 

امین بامشاد





جمعه 2 مرداد 1394
17:23

باید بروم  ...

نه اولش پیداست و نه آخرش

            با این همه ، باید تا آخرش بروم  !

بگذار بنشینم و نفس تازه کنم ؛

نترس  !

تصمیم من عوض نمی شود ،

به سنگی بدل نمی شوم

                        که کنار راه افتاده باشد  !

 

نترس  ...

این بار هم که

 تاول پاهایم خشک شود

            دوباره عاشقت می شوم ؛

دوباره راه می افتم

            دوباره گم می شوم

هرطور شده

این راه را تا آخر می روم  !



کیکاووس یاکیده





یکشنبه 31 خرداد 1394
15:33

شکایت نمی کنم ، اما ...

آیا واقعاً نشد که

در گذر همین همیشه ی بی شکیب ،

                        دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی ؟

 

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان !

 به اندازه زنگی ... واقعاً نشد ؟


واقعاً انعکاس سکوت ،

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه

                    رو به دیوار خانه ی شما بود ؟

 

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید !

نگو که باغچه ی شما 

 از آوار آن همه باران ، قطعه ای هم به نصیب نبرد !

 

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم !

من که هنوز همینجا ایستاده ام !

 

کنار همین پارک بی پروانه

کنار همین شمشادها ، شعرها ، شِکوه ها ...

 

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است !

 

دیگر نگو که در گذر شب گریه ها گُمش کردی !

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی !

نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما ، در خاطرت نماند !

 

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته ،

حرفی شبیه "دوستت نمی دارم" تو

در همان گفتگوی دور گلایه و گریه نیست ؟

 

 

یغما گلرویی





سه شنبه 12 خرداد 1394
22:19

یک دوست داشتن هایی هم هست

که از دور است و در سکوت

            که دل ات برایش از دور ضعف می رود

که وقتی حواسش نیست 

                        چشمانت را می بندی ...


و در دل دعایش می کنی

و با یک بوسه به سویش روانه می کنی

که وقتی بی هوا

نگاهش با نگاهت یکی می شود ...

انگار کسی به یک باره

            نفس کشیدن را ممنوع می کند

یک دوست داشتن هایی هست

که به یک باره ، بی مقدمه

پا در کفش دلت می کند

                        و جا خوش می کند

و از دست تو

     کاری بر نمی آید

            جز از دور دوستش داشتن

یک دوست داشتن هایی هست

ساکت است ، آرام است

            خوب است ، گم است ...



عادل دانتیسم





چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394
21:21

همین جا بمان عشقم !

            همین گونه که هستی

                        بمان و تنها به من نگاه کن

 

نگاه کردن عشق است

برهنه ام ...

برهنه ام تا برای تو راه باشم ،

             این گونه برهنه و تن به تن

 

بگذار نفسهایم

روی تن ات سیر کند ،

 چشم هایت ، سینه های برهنه ات ، لب هایت

 

همین گونه بیا

و در بسترم کنارم بخواب

 

و ببوس مرا بی وفقه

            باز هم بلندبلند ببوس مرا

 

آری ،

عشق همین سفرهای طولانی را می طلبد

 

هر لحظه سوی خود بکِش مرا

بکِش تا بدانم سهم توام ،

                        تا بدانی سهم منی

 

این گونه محکم ،

 این گونه گرم سمت خود بکِش مرا

 

 

ایلهان برک | ترجمه سیامک تقی زاده





پنجشنبه 14 اسفند 1393
06:48

نفسم بند نفس های کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

 

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت می کرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

 

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر ، کوچه ، به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

 

 

 احسان کمال





سه شنبه 21 بهمن 1393
14:14

 

حس همیشه داشتنت نه عشق و دلبستگیه

نه قصه ی گسستنه ، نه حرف پیوستگیه

 

عادت و عشق و عاطفه ، هر چه لغت تو عالمه

برای حس من و تو یه اسم گنگ و مبهمه

 

تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی

یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی

 

خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه

راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه

 

اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگو نمی خوام

با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها میام

 

همیشه عاجزه کلام ، از گفتن معنی ناب

هیچ عاشقی ، عاشقیو یاد نگرفته از کتاب

 

عادت و عشق و عاطفه ، هر چه لغت تو عالمه

برای حس من و تو یه اسم گنگ و مبهمه

 

تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی

یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی

 

 

اردلان سرفراز

 





برچسب‌ها : ابی | عشق | عاطفه | نفس | راز |

 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]