جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
خبر خوب ...

 

خبر خوب این است که روزی کسی میاید  ...


در میان روزهای خاکستری تان ،

 دست هایتان را خواهد گرفت .

گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر  ...


کسی که

شبیه به آفتاب بعد از یک روز برفی ،

 به تن روزهای سردتان میچسبد  ...


کسی میاید از جنس محبت

که مرهم تمام زخم هایتان میشود

 و تمام ترس و کابوس هایتان را در آغوش آرامش حل خواهد کرد ...

 

کسی خواهد آمد برای ساختن دوباره ی شما

که من آن شخص را

معجزه ای از طرف خدا می نامم  ...

 

 

سحر رستگار



صبح جمعه


صبح جمعه كه بیاید


از خواب بیدار شوم

تو نشسته باشی

 

تماشایم كنی و بگویی :


جانم

صبح جمعه ات بخیر ...

 

شاید این یک معجزه باشد


و تـــو

   پیامبر آرامش

          دل افروخته ی من ...

 

محمد سیمری



نوازش

اگر باید

زخمی داشته باشم

            که نوازشم کنی

بگو تا تمام دل ام را شرحه شرحه کنم

 

زخمها زیبایند

و زیباتر آنکه تیغ را هم

             تو فرود آورده باشی

 

تیغت سِحر است و

             نوازشت معجزه و

 

لبخندت تنظیفی از قواره نور

و تیمارداری ات کرشمه ای میان زخم و مرهم

 

عشق و زخم از یک تبارند

 

اگر خویشاوندیم یا نه

              من سراپا همه زخم ام ...

 

تـــو سراپا همه انگشت نوازش باش

 

 

 

حسین منزوی



شاعر : حسین منزوی ,
دلم خونِ

 

پرم از درد دلتنگی واسم راهی نمیمونه

تو که خوب و خوشی بی من ، بدون تو دلم خونِ

 

دلم خونِ ، دلم خونِ ، وجودم بی تو داغونه

دلم خونِ

نمی‌دونه نمی‌دونه کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه

دلم خونِ

 

...

 

دلت قرصه که من هستم که دنیامو به تو بستم

که هر وقت مشکلی باشه برای تو دمِ دستم

 

ولی من چی کیو دارم که مثل خودِ من باشه

که هر وقت عشقو کم دارم مثل معجزه پیدا شه

 

دلم خونِ، دلم خونِ، وجودم بی تو داغونه

دلم خونِ

نمی‌دونه نمی‌دونه کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه

 

تو که نیستی پریشونم ، دلم خونِ

هراســــونم و حیـــرونـم و دیوونه


دلم خونِ ، دلم خونِ ، وجودم بی تو داغونه ... دلم خونِ

 نمی‌دونه نمی‌دونه کسی حالمو جز خدا نمی‌دونه

 

 

علی بحرینی



معجزه

تو از آینده می گفتی

          من با بند بندِ وجودم

                        برای صورتت شعر می گفتم

 

تو از اظطراب فرداها می گفتی

                         و من به شعر لبانت رسیدم

 

لبانم لبانت را نواخت

             معجزه ای شکل گرفت

                                    و آینده آرام گرفت

 


سارای




شاعر : سارای ,
معجزه


لبخند تو معجزست ، معجزه کن دوباره
بذار دوباره مهتاب ، رو خاک شب بباره

بذار که خاک تشنه ، نگاهتو بنوشه
شب با طلوع چشمات ، رخت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره ، وقتی که بی قرارم
وقتی که بی حضورت ، آرامشی ندارم

تو لحظه های تردید ، اسم منو صدا کن
از این سکوت دلگیر ، قلب منو رها کن

با بمون که فردا ، سهم منو تو باشه
اندوه لحظه هامون ، با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو ، میبره تا ستاره
دوباره شعله ور شو ، معجزه کن دوباره

تا انتهای قصه ، همراه باش و هم پا
ای همصدای دیروز ، با من بیا به فردا

یک لحظه یک ترانه ، با من بمون و سر کن
این لحظه های تلخو ، با خنده بی اثر کن

با بمون که فردا ، سهم منو تو باشه
اندوه لحظه هامون ، با بودنت فنا شه

لبخند تو صدامو ، میبره تا ستاره
دوباره شعله ور شو ، معجزه کن دوباره



معجزه خاموش

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه ؛ خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده

 

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

 

ای معجزه خاموش  یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه از جنس شکفتن شو

 

از روزن این کنجِ خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 

برگرد به برگشتن ، از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش ، یه گریه غرورم کن

 

از گرگر بی رحم این تجربه من سوز

پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

 

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

لحظه ، آخر لحظه ، شب ؛ عاقبت شب شد

 

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

 

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه از جنس شکفتن شو

 

از روزن این کنجِ خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو



ایرج جنتی عطایی




تعداد کل صفحات: 2


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic