بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
چهارشنبه 20 خرداد 1394
20:20

تو از یک برگ می گفتی من اونو باغ می کردم

همیشه کمترین هارو زیاد اغراق می کردم


همیشه در کنار
تـــو حضور من دو حالت داشت

یا جون ام این وسط بودُ یا احساس ام دخالت داشت


تا یک قله نشون میدی ، میگم وقت صعودم هست

بگو تا پیش مرگت شم ، توانش در وجودم هست  !


من اونقدر اومدم با تو ، نمی تونم که برگردم

من از یک ترسی اینجوری تو رو محکم بغل کردم !


ببین دور تو با دستام دارم دیوار می بندم

چه ابری توی چشمامه ، بری رگبار می بندم


شاید روزی بگی می خوام برم یک گوشه تنها شم

برو اما بعیدم نیست همون دورو ورا باشم  ...



 

افشین مقدم





پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394
21:31

پیش می آید

این چنین بی پروا ، بی مقدمه

             دست بر کمر عشق بگذارم و ...

                        از میانه های شب ، با تو همآغوش شوم

پیش می آید

 این چنین زخم خورده ،

خودم را بیابم و روح مجروحم را

                         دست تن گرم تو بسپارم

پیش می آید

 چشم بسته از تردد بی رحم خیابان بگذرم و

            با تو به تماشای دستان خالی مرگ بنشینم

پیش می آید من شعری ننویسم ...

هرگز اما

نمی شود با تـــو باشم و

            شاعرانگی هایم را از یاد ببرم ...!

 

 

سیدمحمد مرکبیان

 





یکشنبه 23 فروردین 1394
22:22

اگر خورشید ، با مرگ برود

تمام درختان ، شکل من خواهند بود

                             بی خورشید ، بی بانو ...

 

مرا ببخش

که پنداشتم

شادی پرواز پرستو‌ها

            از شوق حضور توست ...

آنها بهار را

با تـــو اشتباه می‌گیرند

            آخر کوچک‌اند ، کوچکم  !



کیکاووس یاکیده





چهارشنبه 12 فروردین 1394
00:48


چه فرقی می کند دنیا تو را پر داده یا من را

جدایی حاصلش مرگ است ، اگر از لاله لادن را


کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم این تاریک و روشن را


تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام می پوساند آهن را


منم آن ایستگاه پیر تنهایی که می داند

نباید دل سپرد این عابرانِ گرم رفتن را


تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی ، آری

که پل ها خوب می فهمند معنای گذشتن را  ...




حسین زحمتکش






پنجشنبه 14 اسفند 1393
06:48

نفسم بند نفس های کسی هست که نیست

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

شاعری محو تماشای کسی هست که نیست

 

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

کوچه در کوچه به دستان تو عادت می کرد

شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست

 

مثل هر روز نشستم سر میزی که فقط

خستگی های من و چای کسی هست که نیست

زیر باران دو نفر ، کوچه ، به هم خیره شدن

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

 

 

 احسان کمال





جمعه 1 اسفند 1393
20:20

بیا دست بکشیم ؛

 

تـــو از من ،

            من از خودم

 

اینطوری هم تو

به زندگی ات می رسی ،

                        هم من می میرم ...

 

 

کامران رسول زاده





برچسب‌ها : زندگی | مردن | مرگ |
پنجشنبه 30 بهمن 1393
14:14

مردی كنار پنجره تنها نشسته است

مردی كه بخش اعظم قلب اش شكسته است


مردی كه روح زخمی او درد می كند

مردی كه تار وپود وی از هم گسسته است


چیزی درون سینه او می خورد ترک

سنگی میان تنگ بلورش نشسته است


مردم در انتظار نوای نی اند و مرد

حتی نفس نمی كشد از بس كه خسته است


با احتیاط می كند از زندگی عبور

مردی كه مرگ بر سر او شرط بسته است 


پیچیده بوی دوست در آن سوی پنجره

نفرین به هرچه پنجره وقتی كه بسته است ...



احسان پرسا





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]