تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
پنجشنبه 17 دی 1394
17:10

نترس علاقه !

بخدا دوست داشتن در خیابان خوب است

خندیدن بلند عالی‌ست

 

خوردن نوشابه بی ساندویچ آرزوی حقیری نیست

پفک عیب ندارد ، آل‌سکا جان است

فکرش را بکن دهنت یخ میزند ...

 

به‌من باشد ؛ می‌بوسمت !

 بوسه زیباترین اتفاق خیابان است

 

به‌جای درد ، به‌جای دود

به جای دود کردن درد ، درد کردن دود

هم را می‌بوسیم

 

مگر کجای بوسه چَپ است ؛

کجای لب می‌لنگد که

 این‌همه زیبایی را مخفی می‌کنیم

 و جنگ را ، رو ؟!

 

مگر کجای آغوش به دروغ آغشته است که

پرهیز می‌کنیم وُ تخت را آغشته به دروغ !

 

خیابان که بد نیست

کوچه که دروغ نمی‌شود

 

ما هی خود را دروغ می‌کنیم وُ

            نامش را گاهی شرم می‌گوییم

 

گاهی حیا می‌شویم وُ

گاهی ، به راحتی بستنی می‌خوریم وَ به‌هم نمی‌گوییم

هلو می‌خوریم وُ حرف نمیزنیم

 

عجیبیم !

 

در خیابان هم را نمی‌بوسیم

               اما سیب را هرجا گاز می‌زنیم !

 

بیا علاقه‌ی خوبم

            می‌خواهم ببوسمت

 

 

افشین صالحی

 





یکشنبه 22 آذر 1394
14:15

 

اوائل اینطور نبود که  !


اوائل عاشقانه هایم را برای
تــو می سرودم

بعد ها اما فقط عاشقانه سرودم  ...


اوائل نت های موسیقی که اوج می گرفتند ، خیال تو هم اوج می گرفت

بعد ها نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند  ...


اوائل وقتی چیزهایی را می دیدم

که تـو دوست شان داشتی ، یادت می کردم ، مثلباران

بعد ها فقط چیز هایی را می دیدم که تـو دوست شان داشتی ، مثلباران

آسمان اما لجوج بود ، خودم می باریدم  ...


اوائل اینطور نبود که
 !

اوائل اسمت را که می شنیدم ، جانم به لبم می رسید

            بعد ها اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد  ...


اوائل فرق داشت
 ...

اوائل دلم که می گرفت ، صدایم هم می گرفت از گریه  ...

بعد ها دوستانم مرا با صدای گرفته ام می شناختند ...


اوائل قرار گذاشته بودیم

 فقط روز های تعطیل سیگار بکشم

                        بعد ها خوردیم به تابستان 

 

شرایط عوض شد وگرنه اوائل اینطور نبود که  ...


اوائل روی تخت خوابم که می افتادم ، فکرت رهایم نمیکرد

بعد ها از تخت خوابم بلند نشدم  !


اوائل
آرام جانم بودی

           بعد ها دردت به جانم بود


اوائل
دوستت داشتم

بعد ها چیزی جز دوست داشتن ات نداشتم


اوائل من بودم

       بعد ها تـــو شدم


حالا را نبین

اوائل اینطور نبود که  ...

            این اواخر اینطور شد  ...



 

سجاد شهیدی

 





چهارشنبه 18 آذر 1394
19:25

لب بر لب ات

چنانت

 به درخت بچسبانم

 به دلتنگى

 

كه درخت شوى ...

كه رفتن اگر بخواهى ، نتوانى !

 

كه بمانى ...

 

 

 علیرضا روشن





سه شنبه 17 آذر 1394
22:02

هیچ تنها و غریبی

     طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه ،

 قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها ، غربت تمام دنیا

            از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

                  تـــو بزار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

          توی غربتی که همرنگ چشاته

                        همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسیتو

اضطراب و نگرانیت ، حرفای دلواپسیتو ، حرفای دلواپسیتو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات


 

 

 

فرهنگ قاسمی

 





برچسب‌ها : ابی | غربت | چشم | لب | آیینه |
شنبه 14 آذر 1394
21:21


آرامم ؛

دارم به خیال تو راه می روم ،

            به حال تو قدم می زنم

 

آرامم ؛

دارم برای تو چای می ریزم ،

کمرنگ و استکان باریک ، پررنگ و شکسته قلم

 

آرامم ؛

دارم برای تو خواب می بینم ؛

            خوابی خوب ، خوابی خوش ،

 خوابی پر از چشمهای قشنگ تو

            صدای جانم گفتن تو و برای تو مردن من

 

آرامم ؛

به خوابی پر از خیلی دوستت دارم ،

پر از کجا بودی ،

پر از سلام ، دلم برای تـــو تنگ شده است

دارم برای تو خواب می بینم

 

آرامم ؛

کنار تو حرف می زنم ،

چای می ریزم ،

تنت را بو می کنم

            و لب ات را می بوسم ،

 

دستت را می گیرم

و به سمت پاییز قدم می زنم

و دل به دریا می زنم

            و به تو سلام می کنم :

 

سلام علاقه خوبم !

علاقه جان من !

            من به خیال تو آرامم

 

می دانی ؟

من سالهاست به دوست داشتن تو آرامم

 


افشین صالحی





چهارشنبه 11 آذر 1394
13:42

زن که باشی

نمی توانی انکار کنی

             تشنه ی بوی تن مردت هستی

همیشه و هر لحظه دست خودت نیست

زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن 

برای نگاههای مهربانانه 

            برای بوسه های آتشین

زن که باشی تمام تنت

طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد

زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام

            پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی

زن که باشی

 اما دست خودت نیست

اگر مردت طعم لب هایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را

 با تمام وجودت دوست خواهی داشت

                             بی آنکه ذره ای کم بگذاری



 فروغ فرخزاد





چهارشنبه 4 آذر 1394
19:35


چقدر ما تنهاییم 
...


و من از 
اولین دقایق

 چشمانت می دانستم

  

علاقه مبدّل به عشق خواهد شد

           و پیراهنمان برای رقص بوسه تنگ است ...

لبانت را خیس کن !

با آب روی زبانت ، لبانت را خیس کن

که باران

در بهار و پائیز

از روی برگ ها سُر می خورد

و شبنمی شیرین را

از برق بوسیدن اش به جای می گذارد

هرچه آهسته تر ببوسمت

         روحم بیشتر در تو نفوذ خواهد کرد

آرام در آغوشت می گیرم

            آنقدر که احساس کنی

                        حتی لباس هایت نامحرم اند

و عشق ما را

 لحظه به لحظه گرم تر خواهد کرد

دستم را چون پری سپید

            روی دست ات می کشم

روی بازوهایت ، روی لب هایت ، روی گردنت

و آنقدر لطافت به خرج می دهم

            که دکمه هایت خودشان را باز کنند

تا همچنان که صدای

 نفس هایم را می شنوی

            دیوانگی از آغوش ات بگذرد

و من

از این در نیمه باز

            وارد باغ تنت شوم

 

و از چشمه ی تنهایی ات بنوشم ...

 

 

حافظ ایمانی

 

 

+ امان از شعر ...

گاهی فکر میکنم شعر معجزه میکنه

 

 





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]