تبلیغات
شعری برای تـــو
بهار دست های توست

بهار دست های توست

و شکوفه های درختی که

 مثل لبخند تو نام اش را نمی دانم

 

سرخی گونه هات

دل سیب های هفت سین را برده

و نگاه تـــو سبز ترین خیال دنیاست

 

وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه

حتمن جایی دورتر از اینجا

تو داری چشم هات را باز می کنی

 

چه ساده ایم ما

نمی دانیم این نسیم فروردین 

عطر گیسوهای معشوق است

افتاده به جانِ هوا

 

حالا این تو و این گنجشک های بی قرار

نشسته بر سپیدار ، سر کوچه پی بهار می گردند

 

من که هرچه گفتم‌شان

هنوز نیامده ای ، باورشان نشد ...

 

میلاد کاشانی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 16 فروردین 1396 21:49
دلتنگ كه باشى پاییز نزدیک است

پاییز

كه همیشه

 لاى برگ هاى زرد و نارنجی نیست

 

گاهى قهوه ای ست كه سر مى رود ،

 غذایى ست كه ته مى گیرد

و لبخندى ست كه بى بهانه بر لبانت مى نشیند

 

ساده بگویمت !

 دلتنگ كه باشى پاییز نزدیک است



روزبه معین

تاریخ ارسال : چهارشنبه 14 مهر 1395 19:47
عشق


عشق نجات دادن غریقیست

که دیگر هیچکس به نجاتش امیدی ندارد .

 

عشق ،

 رجعت به آغاز ِ آغاز است ، به شروع ،

به همان لبخند ، همان نگاه ، همان طعم ،

     اما نه خاطره‌ی آنها ، خود ِ آنها.

...

مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه ، به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود !

 

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ،

 پیوسته نو کردنِ خواستنیست که خود ، پیوسته ، خواهان نو شدن است ، و دیگرگون شدن.

 

تازگی ، ذاتِ عشق است ، و طراوت ، بافت عشق .

 

چگونه می‌شود

تازگی و طراوت را از عشق گرفت ،

 و عشق ، همچنان ، عشق بماند؟

 

 

نادر ابرهیمی

 

تاریخ ارسال : شنبه 8 خرداد 1395 22:37
به تـــو خواهم رسید ...

یک‌شب ؛

به دست‌هایت خواهم رسید

           از آن آغوش خواهم ساخت وُ

         خود را ، در آغوش تـــو خواهم دید

 

یک‌شب ،

به موهایت خواهم رسید

            از آن تا خدا بالا خواهم رفت

 

به لب‌هایت ،

و از آن بوسه خواهم چید

 به لب‌هایت خواهم رسید وُ

            بوسه خواهم چید وُ لبخند خواهم دید !

 

یک‌شب ،

به تـــو خواهم رسید

به شب‌ها ، به‌ روزها ، به خواب‌هایت

می‌دانم ...

 

می‌دانم ؛

می‌دانم یک روز

دستم به تمام خوابت خواهد رسید !

 

 

افشین صالحی

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 16:47
بهار تویی ...

من حرف هیچکس را قبول ندارم

 

مگر زیبایی

چیزی به جز چشمهای توست ؟

 

مگر شکفتن غنچه ها

             دلیلی به جز لبخندت دارد ؟

 

رنگ سال هم مسلماً رنگ موهایت

 

اصلاً وقتی تو بهاری ،

 چه فرقی دارد سال نو شود ،

             فصل عوض شود یا هر چیز دیگری ؟

 

تـــو باشی ، هر ثانیه ام بهار است

 

و من هیچ بهانه ای

 برای عاشق نشدن دوباره ام ندارم

 

 

اشکان پارسا

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 17 فروردین 1395 14:39
صحنه


لبخند
مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد


آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود


هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند


یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست 


ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو


بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست


پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود


از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن

یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن


یک هستی سردستی در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا مشغول خودم بودم


هر طور دلم میخواست آینده جلو می رفت

هر شعبده ای دستش رو میشد و لو می رفت


صد مرتبه می کشتند یک بار نمی مردم

حالم که به هم میریخت جز حرص نمی خوردم


آینده ی خیلی دور ماضیِ بعیدی بود

پشت در آرامش طوفان شدیدی بود


آن خاطره های خشک در متن عطش مانده

آن نیمه ی پر رنگم در کودکیش مانده


اما من امروزی کابوس پر از خواب است

تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است


نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را

با جهد چه جادویی بستند دهانم را


من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت


اندازه اندوهم اندازه دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست


یک چشم پر از اشک و چشم دگرم خون است

وضعیت امروزم آینده ی مجنون است


سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن

ای بغض پر از عصیان این بار صبوری کن


من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست

عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست


پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست


او مرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد

حوای هزاران سیب قصد منِ آدم کرد


لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد


آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود


تنها سر من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینند تا طالع من این است


در پیچ و خم گله یک بار تو را دبدم

بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم


محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم


این خاصیت عشق است باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم


هر چند که بی لنگر هر چند که بی فانوس

حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس


کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت

بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت


از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم

تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم


آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد

سهم کم من از سیب نان شب مردم شد


ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی

بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی


حالا پدرم غمگین مادر که خود آزار است

تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است


هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد

از خانه به ویرانه ، از خانه به ویرانه ، از خانه به ویرانه ، تکرارسلوکم شد



زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد

از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد


هرچیز بجز اسمت از حافظه ام تف شد

تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد


گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد

خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد


گیجی نخ دوم بستر به زبان امد

هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد


گیجی نخ سوم دل شور برش می داشت

کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد


گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد

روحی که کنارم بود هذیان مصور شد


در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد

اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد


ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است

دنیای شکستن هاست ما جمع مکسر شد


سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت

روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد


فرقی که نخواهد کرد در مردن من

تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد


یک گام دگر مانده در معرض تابوتم

کبریت بکش بانو من بشکه باروتم


هر کس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند


چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود

ای اطلس خواب آلود این پرده دوم بود


هر چند تو تا بودی خون ریختنی تر بود

از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود


هر چند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود


هر چند تو تا بودی ساعت خفقان بود و

حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و


چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد


هر چند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت

خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت


ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان

ای سقف مخدرها جادوی روانگردان


ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش

آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش


ای گاف گناه ای عشق بانوی بنی عصیان

ای گندم قبل از کِشت ای کودکی شیطان


ای دردسر کشدار ای حادثه ی ممتد

ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد


ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته

بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته


ای آیه ی تنهایی ای سوره مایوسم

هر قدر خدا باشی من دست نمی بوسم


ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش

این دم دم آخر را اینبار به حرفم باش


دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست

این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست


دندان به جگربگذار ته مانده ی من مانده

از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده


دنیا کمکم کرده است

از جمع کمم کرده است


بی حاصل و بی مقدار

یک صفر پس از اعشار


یک هیچ عذاب آور

آینده ی خواب آور


لیوان پر از خالی

دلخوش به خوش اقبالی


راضی به اگر ، شاید

هر چیز که پیش آید


سرگرم سرابی دور

در جبر جهان مجبور


لبخندی اگر پیداست

از عقده گشایی هاست


ما هر دو پر از دردیم

صدبار غلط کردیم


ما هر دو خطاکاریم

سرگیجه ی تکراریم


من مست و تو دیوانه

ما را که برد خانه


دلداده و دلگیرم

حیف است نمی میرم


ای مادر دلتنگم دلبازترین تابوت

دروازه ی از ناسوت تا شعشعه ی لاهوت


بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت

آن خانم اقیانوس کابوس به جان انداخت


ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت

آبستن از طغیان الوند و دماوندت


جانم به دو دست توست آماده اعجازم

باید من و شعرم را در آب بیاندازم


دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست

این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست


دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم

هر آنچه که بودم هیچ ، اینبار فقط شعرم


علیرضا آذر

تاریخ ارسال : شنبه 22 اسفند 1394 21:32
بانو ...


بانو ...
 

هزار مرتبه گفتم

بانو ... بانو ... بانو

بانو ... هزار مرتبه گفتم

دریا ظهور می کند از چشم روبه رو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

از اولین ترانه باران

از اولین شکوفه لبخند :)

چشمی طلوع می کند از سمت آرزو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

گفتم تمام می شود این ابرهای سرد

            گفتم تمام می شود این روز های تلخ

                        گفتم بهار فرصت سرشار چشم توست

بانو بخند ...

تا که بخندد گل وگیاه

بانو قبول کن ...

این تیره ، این شب ،

این سنگین ، شکستنی است

بانو بخند تا که بتابد نگاه ماه

گفتم ...

هزار مرتبه گفتم

بانو مرا بمان

بانو مرا بخند

بانو مرا بگو

 

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

این تشنه ،

پشت حادثه ی عشق مانده است

این تشنه

هر چه گفته همان است

            این تشنه را دو جرعه بنوشان

این تشنه

عشق رابه تماشا کشانده است

بانو ...

بانوی لاجورد

مردی در این میانه اگر هست

حرف و حدیث چشم تـــو او را سروده است

مردی که مهر را

از برق آفتاب نگاهت ربوده است

 

محمدرضا عبدالملکیان

تاریخ ارسال : دوشنبه 5 بهمن 1394 15:23