تبلیغات
شعری برای تـــو
عشق میان من و تو

عاشقت نشده‌ام که نداشته باشمت ،

 که بگذارم بروم ، که رفیق نیمه راه باشم .


عاشقت نشده‌ام که

رویاهایت را با جان طلب نکنم

 و در غم و لبخندت شریک نباشم .


عاشقت نشده‌ام که ذوقت را موقع

 شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم

 و حال عاشقانه‌ات را با بوسه و آغوش نخرم .


عاشقت نشده‌ام که بنویسی و نخوانم ،

بزنی زیر آواز و مست نشوم ، از آینده بگویی و بگویم هیس!



 من عاشقت شده‌ام که عاشقت کنم ، که عاشقت بمانم
.


من تو را برای آنچه که هستی ،

برای گریه و لبخندت دوست می‌دارم


 و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می‌خوانی ،

 کلماتت وقتی که می‌نویسی ، نگاهت وقتی که به چشمان من است ،

دستانت وقتی که شمعی روشن می‌کند ، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می‌دهد نیست .

 

برایم سعدی بخوان

تا رفیق این همه سال عاشقی‌مان باز بگوید که

 من بی روی تو آرامم نیست . که من از عهد آدم تو را دوست دارم

و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت ، عاشقم شدی .


تـــو
عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت .

به آخرش فکر نکن ، چون این قصه پایان ندارد .

 چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی‌‌ است که بین و تو میافتد .

 

 

مانگ میرزایی




به بهانه اولین سالگرد عروسی
 

تاریخ ارسال : یکشنبه 11 آذر 1397 09:11
اشتیاق دیدن چشمهای منتظر

تمام دنیا باید خلاصه شود

در یک چهاردیواری

پر از گلدان و عطر و عشق

تمام خوشی باید خلاصه شود

در صدای پایی که از راه پله ها

به سمت خانه می آید

 و دخترکی که پشت در

یک بار دیگر خودش را در آینه برانداز می کند

یک لبخند می زند

و بی آنکه منتظر زنگ در باشد

در را باز می کند

خوشبختی یعنی

اشتیاق دیدن چشمهای منتظر

و یک خسته نباشید

از زبان کسی که با فکرش

تمام مسیر را میان‌بر زده ای

 

زندگی یعنی

 اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد

تـــو بجای او بخندی

 تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند

 

 

عادل دانتیسم

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 9 آبان 1397 14:00
زندگی با طعم بوسه

داشت برایم شعر میخواند

که پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم  :

بوسه دارید ؟

 

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد  !

 

تکرار کردم شما بوسه دارید !؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند !

 

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی  !

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم ؛

گل کند ، شکوفه بزند ، بهار برسد !

 

از آن بوسه ها که

 تا ماه ها لبهایم را بچشم

 و با لبخند بگویم چقدر شیرینی  !

 

خندید ...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد !

خندید و با لب بسته دیوانه خطابم کرد !

 

بلند گفت : دوستت دارم مجنون جان !

 

و من از خوشی میان شعری که میخواند

قافیه در قافیه ، ردیف شدم  !

 

زندگی انگار این بود ؛

دو مصرع ، کنار هم ، یک شاه بیت !

با طعم بوسه !

 

 

 حامد نیازی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 اسفند 1396 08:00
تو که نمی دانی ...

تو که نمی دانی ؛

از آن دهان ، با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت !


تو که نمی دانی ؛

از این دهان ، با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه !


چشم هایت را ببند و

با لبخند به آغوشم بیا ...


تو که نمی دانی ؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد !



حامد نیازی

 

تاریخ ارسال : شنبه 20 آبان 1396 21:21
صبح و دوستت دارم های ناگهانی ...

صبح

حادثه ی چشمان تـــوست


و لبخندی که

با نور اتفاق می افتد


و در من شعری می شود

به وسعت دوستت دارم های ناگهانی  ...

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 7 آبان 1396 08:08
وقتی برمیگردی ...

از سر عادت نیست که وقتی میروی

تا دم در همراهی ات میکنم

 

و بعد تا آخرین چشم انداز

تا جایی که سر میچرخانی ، لبخند می زنی

مبهوت رفتنت می شوم باز

آخر چیزی از دلم کنده می شود

که می خواهم با چشمهام نگهش دارم

 

لعنت به رفتنت که قشنگ می روی !

 

از سر عادت نیست

که هیچوقت باهات خداحافظی نمی کنم

 

عشق من !

رفتنت همیشه یعنی برگشتن

 

از سر عادت نیست

که وقتی برمی گردی

حتی موهای سرم میخندد

 

هیچ چیزی دل انگیزتر از برگشتنت نیست

 

نارنجی !

تـــو که نمی دانی

وقتی برمی گردی

دنیا پشت سرت بی رنگ می شود

 

 

 

عباس معروفی

تاریخ ارسال : دوشنبه 10 مهر 1396 20:41
لبخند اردیبهشت


سه فرزند داشت
...

 

ولی برای بهار ،

اردیبهشت

دختری بود که هربار

به لبخندش نگاه می کرد ؛


خاطرات سرد یک زمستان را

به شکوفه ای از یاد می برد ...

 


 
حمید جدیدی

تاریخ ارسال : شنبه 16 اردیبهشت 1396 20:20