بانوی این شعر ...

آهای بانوی این شعر ...


خوب به کلماتم نگاه کن

تک تک این ها را از اعماق قلبم برایت آوردم !


خوب به چشمانم خیره شو

وقتی میگویم دوستت دارم 

و خوب لب هایم را تماشا کن 

وقتی اسمت را به زبان می آورم ...

همه شان میخواهند فقط یک چیز را به تو بگویند


که تـــو تنها موجودی هستی که

وقتی رو به روی من قرار میگیری

دیگر از خدا هیچ نمیخواهم !

آهای بانوی این لحظه ها ...

تو برای من از هر چیزی زیباتری !!


و من تو را با هیچ ؛

خوب دقت کن

با هیچ عوض نخواهم کرد !!

 

محسن دعاوی

 

تاریخ ارسال : شنبه 5 اسفند 1396 11:21
تو که نمی دانی ...

تو که نمی دانی ؛

از آن دهان ، با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت !


تو که نمی دانی ؛

از این دهان ، با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه !


چشم هایت را ببند و

با لبخند به آغوشم بیا ...


تو که نمی دانی ؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد !



حامد نیازی

 

تاریخ ارسال : شنبه 20 آبان 1396 21:21
با من باش ...

بپوش مرا ، ولی برعکس !

که در آغوش بگیرمت طولانی ...

تا نفس هایمان گره ی کور بخورد !


که لب هایمان در راه برگشت

 از میهمانی پاییزی هم 

راه خانه را گم کنند !

 

تن کن مرا ، تنگ ...

که صدای ترک استخوانهایم

گم شود در خش خش عاشقانه ی پیاده رو !

 

با من باش

از این پاییز تا همیشه ....

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : دوشنبه 24 مهر 1396 08:08
آدم ها ، برای چه دلتنگی را جشن می گیرند ؟

لب های هر دو مان

 شبیه به ماهی ست

 

بیا تُنگ صورتمان را یکی کنیم

با هم که باشند ، دور هم می گردند

سرشان به شیشه ی تنهایی نمی خورد


و نمی فهمند آدم ها ،

برای چه دلتنگی آن ها را جشن می گیرند


من آینه هم می آورم

این طوری می شوند چهار ماهی ، چهار عاشق

که بوسه هاشان را به هم نشان می دهند

تا حال تمام سفره عید باشد

 

 

 رسول ادهمی

تاریخ ارسال : دوشنبه 23 اسفند 1395 21:57
از من گفتن ...

بیچاره نیایی ضرر میکنی ها ...


صبح ها با نوازش بیدارت می کنم

صبحانه بوسه با طعم شعر !

 

تا ظهر دورت می گردم !

نهار بوسه با طعم عشق !

 

چرت عصر گاهی ات را

کنج دنج آغوشم میزنی و باز ...


تا شب دورت می گردم !

شام بوسه با طعم دوستت دارم !

 

تا صبح هم میتوانم

 با لب هایم روی تنت شعر بپاشم !


لگد به بخت خودت نزن ...

هیچ کس مثل من تو را وسط رویا نمی نشاند !


بلند شو زودتر بیا !

از من گفتن ؛ دیگر خود دانی ...

 

 

حامد نیازی

تاریخ ارسال : یکشنبه 24 بهمن 1395 19:50
زن ها ...

زن ها لای پیچِ موهایشان ، کمی دلشوره دارند

سوار بلندی پاشنه هایشان ، کمی خیال پردازی

 

روی تَرَکِ لب هایشان ، ترس و تردید

در جیرینگ جیرینگِ النگوهایشان ، شیطنت های زنانه

 

لا به لای چینِ پیراهنشان ، سبد سبد مهربانی

در اخمِ پیشانیشان ، وفاداری

و در دو دویِ مردمکِ چشم هایشان ، حرف دل ...

 

می دانی عشق کجای این داستان جا دارد ؟

در بوسه هایشان

 


پریسا زابلی پور



بوسه زن ها

تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 دی 1395 17:16
مردی که پرواز کرد ...

خسته از کدبانو بودن

با دو استکان کمر باریک چای خوش عطر و رنگ

کنارم نشست و گفت ...


 
امروز خیلی خسته شدم

 هم کلی کار مانده !

توام که هیچ کمکی نمیکنی !

 

با لبخند شیطنت آمیز گفتم : چشم ؛

شما کمی چشمهایت را ببند

 و استراحت کن تا ...


بوسه های نیمه کاره را تمام کنم

آغوش های نگرفته را بگیرم

دوستت دارم های نگفته را بگویم

         و کمی دورت بگردم ...

 

چپ چپ نگاهم کرد و گفت ...

واقعا که ؛ دیوانه !

از خواب پریدم !

 

هنوز نمیداند ...

شنیدن دیوانه از لب هایش

 میتواند مرا به اولین مردی تبدیل کند 

که پرواز کرد ، حتی در خواب ...

 

حامد نیازی


دو فنجان چای

تاریخ ارسال : پنجشنبه 25 آذر 1395 20:10