تبلیغات
شعری برای تـــو
دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت

 

باشد که

بودن در آسمان این خانه را

از ستاره بیاموزی


که من در شب

خودم را یافته ام تـــو را

و حضور نوری که خفتگان را

                        به عشق بیدار می‌‌کند

دوستت خواهم داشت

 

باشد که

 هر پنجره

خاطره ای باشد

برای انتظار در باران

            و بارانِ در انتظار ...

که این کوچه

پر از عطر دیدار‌های دوباره است

 

نیکی‌ فیروزکوهی

تاریخ ارسال : دوشنبه 12 بهمن 1394 20:05
طعم تلخ یک درد

پالتو ات را بپوش و راهی شو ، تا رسیدن به مرز تنهایی

کافه ها را یکی یکی طی کن ، در شب روسیاه یلدایی

 

خط بزن خاطرات عشق ات را ، دل بکن از خیال آغوشش

خسته شو از غبار سردی که ، خانه ات را گرفته بر دوشش

 

رد شو از این سکوت دردآور ، با غروری که هی لهش کردی

شب به شب در دلت بگو معشوق ، من نمی خواهمت که برگردی

 

پالتو ات را بپوش و راهی شو ، خالی از بغض های تکراری

عاشقی را بکش به صُلابه ، بین مخروبه های بی عاری

 

عاشقی امتداد تنهایی پیش معشوق های تو زرد است ...

پالتو ات را بپوش و باور کن عاشقی طعم تلخ یک درد است


 

سجاد صفری اعظم

تاریخ ارسال : چهارشنبه 7 بهمن 1394 22:06
بانو ...


بانو ...
 

هزار مرتبه گفتم

بانو ... بانو ... بانو

بانو ... هزار مرتبه گفتم

دریا ظهور می کند از چشم روبه رو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

از اولین ترانه باران

از اولین شکوفه لبخند :)

چشمی طلوع می کند از سمت آرزو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

گفتم تمام می شود این ابرهای سرد

            گفتم تمام می شود این روز های تلخ

                        گفتم بهار فرصت سرشار چشم توست

بانو بخند ...

تا که بخندد گل وگیاه

بانو قبول کن ...

این تیره ، این شب ،

این سنگین ، شکستنی است

بانو بخند تا که بتابد نگاه ماه

گفتم ...

هزار مرتبه گفتم

بانو مرا بمان

بانو مرا بخند

بانو مرا بگو

 

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

این تشنه ،

پشت حادثه ی عشق مانده است

این تشنه

هر چه گفته همان است

            این تشنه را دو جرعه بنوشان

این تشنه

عشق رابه تماشا کشانده است

بانو ...

بانوی لاجورد

مردی در این میانه اگر هست

حرف و حدیث چشم تـــو او را سروده است

مردی که مهر را

از برق آفتاب نگاهت ربوده است

 

محمدرضا عبدالملکیان

تاریخ ارسال : دوشنبه 5 بهمن 1394 15:23
فاصله میان من و تو

میان من و تو

            فاصله یک باران ست

 

و خیالت که

مرا از پنجره می گیرد

            و می برد قدم زنان تا عشق

 

می رسم به تـــو

            با تن پوشی از آغوش

 

و دست هایی پر از طراوت اوّلین سلام

 

گل سرخی

که گلبرگ گلبرگ

            در صدای عطرها

                        هجا می کند تو را  ...

 

میان من و تو

       فاصله یک باران ست

 


پرویز صادقی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 1 بهمن 1394 19:50
قصّه ی عشق

زندگی ، بی تو پر از غم شدنش حتمی بود

با تو امّا غم من کم شدنش حتمی بود

همه جا ، از همه کس زخم زبان می خوردم

این وسط اسم تو مرهم شدنش حتمی بود

رگ خواب تو اگر دست دلم می افتاد

قصّه ی عشق ، فراهم شدنش حتمی بود

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر

این خبر سوژه ی عالم شدنش حتمی بود

بین ما موش دواندند ! خودت می دانی

چون که این رابطه محکم شدنش حتمی بود

سیب و قلیان دو سیب و من و تو ... در این حال

شخص ابلیس هم آدم شدنش حتمی بود !

شک ندارم که اگر پای تو در بین نبود

"جنّت آباد" جهنّم شدنش حتمی بود ...


امید صباغ نو

تاریخ ارسال : جمعه 25 دی 1394 11:56
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم


زاهد برو که طالع اگر طالع من است

جامم به دست باشد و زلف نگار هم


ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم

لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم


ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

و از می جهان پر است و بت میگسار هم


خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست

مجموعه ای بخواه و صراحی بیار هم


بر خاکیان عشق فشان جرعه لب اش

تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم


آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین

خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم


چون کائنات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم


چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست

ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم


حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس

و از انتصاف آصف جم اقتدار هم

 

حافظ

 

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : شنبه 19 دی 1394 19:27
دگر هیچ ...

منصور و انا الحق زدن و دار و دگر هیچ

ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ


گر راه به مراسم کده ی عشق بیابی

الماس بنه بر دل افگار و دگر هیچ


بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ

کای وای ز محرومی دیدار و دگر هیچ


از کعبه گر این بار برونم بگذارند

ناقوس به دست آرم و زنار و دگر هیچ


"عرفی" به غلط شهره به زرق است ببینید

صد گل زده بر گوشه ی دستار و دگر هیچ

 

 

عرفی شیرازی

 

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 13 دی 1394 21:37