تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
پنجشنبه 25 بهمن 1397
07:38

ولنتاین ، سپندارمذگان ،

یا هر روز عشق دیگری و به هر فرهنگی ، فرقی نمی کند

بد نیست گاهی به هر بهانه ای یادمان بیُفتد که

 "عشق" ، واقعاً مقدس است  

 

بد نیست یادمان باشد ؛

که عزیزانمان ،

فقط به دوست داشتن دلی ما نیاز ندارند ،

بدون ابراز که نمی شود  !!!

 

گاهی باید

با رفتاری ، کلامی ، لبخندی ،

هدیه ای ، به آن ها یادآوری کنیم که دوستشان داریم


یادمان باشد

میزان علاقه و دوست داشتن

ما را هیچ کس نمی تواند حدس بزند  !

 

و یادمان باشد

علاقه و دوست داشتن ها را باید گفت ،

قبل از آن که دیر شود

 

در عشق ، غرور ، واقعاً بی معناست

 

اگر کسی را دوست داری ،

همین امروز هرجور شده اثباتش کن

 

همه مان به "عشق" نیاز داریم ،

 

بدون "عشق" ،

آدم شبیه رُبات می شود  !



نرگس صرافیان طوفان




ولنتاین

Love is a sacerd mystery

Kahlil Gibran






پنجشنبه 4 بهمن 1397
09:09

خدا اگر تـــو بودی

همه‌ی فصل‌ها بهار بود



از درخت‌های سیب ،

شراب انگور می‌چکید و

گیلاس‌ها یکی در میان ،

 انار شکوفه می‌دادند



از پیامبران اگر یکی زن بود تـــو بودی

بی‌کتاب و دستور

 بی‌مشق و سرمشق

بی‌جنگ و شمشیر


عشق اگر لباس می‌پوشید

در آینه ، لب‌های تـــو بودند که می‌خندیدند


اما تـــو نه خدایی ، نه پیامبر

معشوق ساده‌ی منی ...



حتی اگر دلت نیاید

دو تخم مرغ را برای پختن نیمرویی بشکنی


حتی اگر بلد نباشی

از دوست داشتن حرف بزنی

باز هم من برایت می‌میرم ...

 

کامران فریدی





شنبه 29 دی 1397
10:04

برمی‌ گردم ،

در با تو بودنها نفس می ‌کشم .

نمی دانی که

چقدر خاطرات آغشته بر بالهایت

مرا سخت به داشتنت وا می دارد !


مال من باش ،

عشق من باش .

 

اصلاً بگو ببینم مرا پناه می دهی ‌؟

راز نیلوفران را به گوشم می خوانی ؟!

از دلبری اطلسی ‌ها برایم داستان می بافی ؟


مرا می بوسی ؟

بگو دستان مرا در دستان کودکی ‌ام می گذاری ؟

قول می دهم که دنبال قاصدکها ندوم

 

من فقط

عاشق تو هستم

و تـــو را دوست دارم


آری ، دوستت دارم



بهرنگ قاسمی





چهارشنبه 19 دی 1397
14:45


اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

 

اگر با تو بودم به شب های غربت ، که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم ، تو را می سرودم

 

مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت ، با وجود تو رنگ سحر داشت

 

با تو این مرغک پر شکسته ، مانده بودی اگر ، بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر  ، همسفر داشت

 

هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر ، می شنیدی

 

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران ، در کنار تو بوسیدنی بود

 

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر ، موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

 

با تـــو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر ، می سرودم

 

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت ، با وجود تو رنگ سحر داشت

 

 

هما میرافشار





جمعه 30 آذر 1397
09:09

یک قدم مانده که پاییز به پایان برسد

دختر شرقی یلدا به زمستان برسد

 

باد در خرمن موهای سیاهش پیچید

که پریزاد غزل باف ، پریشان برسد

 

آمده دختر دی با سبدی برف به دست

تا به یمن قدمش زیره به کرمان برسد

 

دامنش باغ گل است و به نسیمی شاید

قمصر عطر تنش تا خود کاشان برسد

 

حافظ از او به صبا گفته و می خواسته است

نفس شاخ نباتش به خراسان برسد

 

کاش سهم همه از عشق مساوی باشد

پشت بن بستی هر کوچه ، خیابان برسد

 

کاش هر ساعت و هر ثانیه یلدا باشد

پشت هم از در و از پنجره مهمان برسد

 

دست هر دخترک فال فروش غمگین

لااقل چـند گرم ، پسته ی خندان برسد

 

نکند خنده به روی لبمان یخ بزند

قصه ی شادیمان زوود به پایان برسد

 

باید از عشق بسازیم دژ و نگذاریم

دست اندوه به ایرانی و ایران برسد

 

فریبا سیدموسوی (رها)

 





یکشنبه 11 آذر 1397
09:11

عاشقت نشده‌ام که نداشته باشمت ،

 که بگذارم بروم ، که رفیق نیمه راه باشم .


عاشقت نشده‌ام که

رویاهایت را با جان طلب نکنم

 و در غم و لبخندت شریک نباشم .


عاشقت نشده‌ام که ذوقت را موقع

 شعر خواندن و گل خریدن و شمع روشن کردن نفهمم

 و حال عاشقانه‌ات را با بوسه و آغوش نخرم .


عاشقت نشده‌ام که بنویسی و نخوانم ،

بزنی زیر آواز و مست نشوم ، از آینده بگویی و بگویم هیس!



 من عاشقت شده‌ام که عاشقت کنم ، که عاشقت بمانم
.


من تو را برای آنچه که هستی ،

برای گریه و لبخندت دوست می‌دارم


 و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت وقتی که شعر می‌خوانی ،

 کلماتت وقتی که می‌نویسی ، نگاهت وقتی که به چشمان من است ،

دستانت وقتی که شمعی روشن می‌کند ، و قلبت وقتی که به من گلی هدیه می‌دهد نیست .

 

برایم سعدی بخوان

تا رفیق این همه سال عاشقی‌مان باز بگوید که

 من بی روی تو آرامم نیست . که من از عهد آدم تو را دوست دارم

و تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت ، عاشقم شدی .


تـــو
عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت .

به آخرش فکر نکن ، چون این قصه پایان ندارد .

 چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی‌‌ است که بین و تو میافتد .

 

 

مانگ میرزایی




به بهانه اولین سالگرد عروسی
 





چهارشنبه 9 آبان 1397
14:00

تمام دنیا باید خلاصه شود

در یک چهاردیواری

پر از گلدان و عطر و عشق

تمام خوشی باید خلاصه شود

در صدای پایی که از راه پله ها

به سمت خانه می آید

 و دخترکی که پشت در

یک بار دیگر خودش را در آینه برانداز می کند

یک لبخند می زند

و بی آنکه منتظر زنگ در باشد

در را باز می کند

خوشبختی یعنی

اشتیاق دیدن چشمهای منتظر

و یک خسته نباشید

از زبان کسی که با فکرش

تمام مسیر را میان‌بر زده ای

 

زندگی یعنی

 اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد

تـــو بجای او بخندی

 تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند

 

 

عادل دانتیسم

 





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]