تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
جمعه 8 دی 1396
19:52




+ هدیه من از تولد تــــــــو بودی 

 

 

من که خود زادۀ سرمای شب دی ماهم

بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم ؟ 

 






یکشنبه 10 اردیبهشت 1396
20:31

امکان نداره حس تـــو از یاد این خونه بره

دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

دنیامو دادم دست تو از هر طرف بنبست شه

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

تب میکنم از فکر تو تا با خودم همدرد شم

صدتا زمستونم بیاد ، امکان نداره سرد شم

شاید تمام عمرمو درگیر ویرونی کنی

اما بدون با عشق من کاری نمیتونی کنی


هرروز راهی میشی و باور ندارم رفتنو

تنهاتر از اونم که از رفتن بترسونی منو

جز زخم هایی که زدی چیزی برام مرهم نشد

هر کار کردی با دلم این عشق در من کم نشد

امکان نداره حس تـــو از یاد این خونه بره

دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

دنیامو دادم دست تو از هر طرف بنبست شه

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟





پنجشنبه 20 خرداد 1395
00:07

در زندگی 

یک روزهایی میشود

که دوست داری بزنی به بیابان

بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان

با دنیا که هیچ ، با خودت هم قهر می کنی

 

منتظری  ...

منتظر  " اویِ " زندگیت

منتظری ببینی حواسش

اصلا به قهر کردنت هست !؟

 

روز هایی می شود در زندگیت

دوست داری بهانه گیر شوی

 

تو لوس شوی و " اویِ" زندگیت بگوید  :

اجازه هست ؟

اجازه هست روی ماه شما را ببوسم ؟

اجازه هست من به دور شما بگردم

اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم 

 

روزی هم می شود

طرز نگاهت ، لحن حرفهایت ،

نوع رفتارت ، سرد می شود

 

نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه  !

همه ی همه اش بهانه ست

می خواهی چیز هایی بفهمی  ...

 

بفهمی اوی زندگی ات

حواسش به این همه سردی هست !؟؟

 

و امان از آن زمانی که نفهمند 

نفهمند ، نفهمند ... 

به یکباره

به هم می ریزی

از هم می پاشی

سرد می شوی  ...

 

 

عادل دانتیسم





چهارشنبه 11 شهریور 1394
19:37

من از "شما" گفتن تـــو بدم می آید

 

عزیزم !

مرا سرد خطاب نکن ؛

 

این پاییز می خواهم

            تا افتادن آخرین برگ

                         با تو دیوانگی ها کنم .

 

نسرین بهجتی






سه شنبه 11 فروردین 1394
18:18

حاشیه دفترش نوشت  : 

آدم عاشق

            به آسانی‌ نمی‌‌میرد

یک روز سرد بارانی

دستش را می‌گذارد روی قلب اش

            و اجازه می دهد ، دل اش آرام آرام بگیرد

 

نوشت

من از این عشق ردّ نمی شوم

            من در این عشق حل می شوم

 

نوشت

بیزارم از روز‌های سرد بارانی

دفترش را بست

و دستش را گذاشت روی قلب اش ...



نیکی‌ فیروزکوهی





دوشنبه 11 اسفند 1393
19:54

دست سردم

            از چه می‌لرزی

پنجره را ببند

            مداد را بردار

دوباره شعرهای عاشقانه بنویس !!!

نه ...

این زمستان

 از پنجره نیامده‌ است . ..

 

 

شهاب مقربین





جمعه 24 بهمن 1393
12:12


خودت خواستی که من مجبور باشم

برم جایی که از تو دور باشم

تـــو پای منو از قلب ت بریدی

خودت خواستی که من اینجور باشم

خودت خواستی که احساسم بشه سرد

خودت خواستی نمیشه کاری هم کرد

می دیدم دارم از چشمات می افتم

مدارا کردم و چیزی نگفتم

برام بودن تو بازی نبود و

به این بازی دلم راضی نبود و

از اول آخرش رو می دونستم

تو تونستی ولی من نتونستم

برات بودن من کافی نبود و

حقیقت این که می بافی نبود و

دارم دق می کنم از درد دوریت

می خوام مثل تو شم اما چه جوری ؟؟؟

 

 

علی بحرینی





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]