تبلیغات
شعری برای تـــو
وقت فراموشی ...

در عمق دریا دلم می خواست چشم هایم را ببندم

و برای چند لحظه هم که شده ، وانمود کنم که آب را فراموش کرده ام

 

اما هرچقدر بیشتر سعی میکردم ،

 کمتر میتوانستم به آب فکر نکنم ؛

 بیشتر غرق میشدم

 

باید همیشه به یاد داشته باشی که

ماندگارترین چیزها در ذهن ،

 آنهاییست که وانمود به فراموش کردنشان میکنی

 

هرچقدر بیشتر بخواهی چیزی را فراموش کنی ،

بیشتر در ذهنت با آن بازی میکنی

 

برای فراموش کردن چیزی ، نباید از آن فرار کنی ؛

 خودشان کم کم میروند ، فراموش میشوند

 

سعی برای فراموش کردن چیزی ،

درست مانند فرار کردن از سایه ات است

تو نباید از سایه ات فرار کنی ، نمیتوانی که فرار کنی ؛ 

وقتش که برسد ، خودش کم کم می رود ، فراموش می شود



بابک زمانی

تاریخ ارسال : سه شنبه 2 آذر 1395 10:29
کاری نمی شود کرد ...

کاری نمی شود کرد ...

 

شاید بهتر بود

 سایه دستهای تو را

 قرض می گرفتم تا شبها

 از تاریکی ترسم نگیرد

 

اما کاری نمی شود کرد ...

 

سرم درد دارد

سینه ام درد دارد

            سایه ام درد دارد

 

تـــو را ترک کرده ام ؛

ترک کردن همیشه درد دارد

 

بگذار دلم را بیندازم دور ؛

            بوی عشق تو را می دهد

 

 

 

حامد ابراهیم پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 27 بهمن 1394 19:32
نابودی من کار هر کسی نیست !

آمدنت را

 دروغ چرا ؟ نمی دانم !

            رفتنت اما جشن گرفتن داشت

 

نه که خوشحال باشم ؛ نه !

            رفتنت نوید پر شعر شدن تنم بود

 

می شد بنشینم سالها  

از سایه ات که دور می شد شعر بنویسم

 

تو ولی نه آمدی و نه رفتی ...

 

تـــو

خوب می دانستی ،

             نابودی من کار هر کسی نیست !

 

 

مهدیه لطیفی

 

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 2 شهریور 1394 20:07
دلتنگم ...

دلتنگم ...

برای دختری که ندارم

            تویی که دیگر نیستی

                        شادی که رخت بربسته


نیمکت‌های چوبی پارکی که

روزی آرام‌بخش جان خسته‌مان بودند

            میوه‌های کاجی که دیگر توپ بازی‌ام نیستند


دستان تویی که

نجات دهنده‌ی مغرور کاج‌ها بودند


دلتنگم

برای تن دادن به خواب

                   در سایه سار تـــو

دلتنگم و

   رنگ به رنگ

            انتظار می‌کشم  ...

 

 

 صنم غزالی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 مرداد 1394 21:48
با تو ستاره می شوم

همیشه از نگاه تو ساده عبور می کنم

دل ز هم گسسته را با تو صبور می کنم

                ( از اینکه عاشق تـــو ام ، حس غرور میکنم )

 

دوباره با سلام تو پر از بهانه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

 

با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره می شوم

 

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

اگر تو همنفس شوی ، صبح اشاره می شوم

 

با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره می شوم

 

تو از نهایت امید به درد من گریختی

به حرمت حضور تو بغض دوباره می شوم

 

با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره می شوم

 

شانه به شانه دیدمت ، مست ترانه دیدمت

اگر که همسایه شوی ، سبز بهاره می شوم

 

 با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره می شوم

 

 

ترانه مکرم

تاریخ ارسال : سه شنبه 2 تیر 1394 06:00
قصه ی لبخند تو


گفتی

 دوستت دارم

 و رفتی ...

            

من حیرت کردم

از دور سایه هایی

 غریب می آمد از جنس دلتنگی

            و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق  ...


با خود گفتم

هرگز دوستت نخواهم داشت

            گفتم عشق را نمی خواهم

ترسیدم و گریختم ...

رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم

و این ها ،

پیش از قصه ی لبخند تـــو بود !



مصطفی مستور

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 21:30
مرا ببخش ...

نام این آتش ،

             تنها عشق بود

 

و عمری که داشت

زیر سایه ی این سه حرف

                        رو به زوال می رفت

 

هزاران هزار نیستی در این سه حرف

هزاران ترک شدن در سه حرف

 

نامش تـــو بود

و اگر می ماندی ، ما می شد

 

مرا ببخش

نباید دوستت می داشتم

 

 

جمال ثریا | ترجمه‌ سیامک تقی زاده

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 18 فروردین 1394 18:18
کل صفحات :2
1
2