جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
راز اردیبهشت

اردیبهشت رازی را به من گفت

 که من با شما در میانش می گذارم ؛

اینکه هیچ زمستانی ابدی نیست ، همان گونه که هیچ شکوفه ای

اما هر شکوفه قبل از اینکه بمیرد ، اول می رقصد بعد بر خاک می افتد

 

اردیبهشت به من گفت :

تنها کسانی به بهشت می روند که آفریدن بهشت را در دنیا تمرین کنند ‌

وگرنه با پیراهنی از آتش و غضب هرگز نمی توان به ملاقات فرشتگان رفت

 

با دامنی از هیزم خشم و خشونت هرگز کسی را به بهشت راه نخواهند داد

 پس من به قدر عمر شکوفه ای شادمانم

و به اندازه توان شکوفه ای در آفریدن بهشت می کوشم

 

 

عرفان نظر آهاری



زنهای عاشق


ﺯﻧﻰ ﻛﻪ

ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد

 

ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮی‌ها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد

ﻭ ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ

 

ﻧﺎخن‌هایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ

ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎن‌های ﺭﻧﮕﻰ می بندد

 

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ ،

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ...

 

ﺯﻣﺴﺘﺎن‌هاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد

 ﻭ ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ

 

ﺍﻭ ﺯنی‌ست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ

 

ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯن‌های ﻋﺎﺷﻖ

ﺑﻪ ﻛﺘﺎب‌ها ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ …

 

 

ﺁﺭﺯﻭ ﭘﺎﺭﺳﻰ

 

 

+تقدیم به تـــو

+زندگی با عطر بهارنارنج و طعم به لیمو



خنده های حوا

تـــو

مرا به عصر حجر برمی گردانی !


زمانی که
آدم ،

چایی را با خنده های حوا شیرین می کرد  !



احسان پرسا



چای و لبخند



یک قدم مانده ...

یک قدم مانده که پاییز به پایان برسد

دختر شرقی یلدا به زمستان برسد

 

باد در خرمن موهای سیاهش پیچید

که پریزاد غزل باف ، پریشان برسد

 

آمده دختر دی با سبدی برف به دست

تا به یمن قدمش زیره به کرمان برسد

 

دامنش باغ گل است و به نسیمی شاید

قمصر عطر تنش تا خود کاشان برسد

 

حافظ از او به صبا گفته و می خواسته است

نفس شاخ نباتش به خراسان برسد

 

کاش سهم همه از عشق مساوی باشد

پشت بن بستی هر کوچه ، خیابان برسد

 

کاش هر ساعت و هر ثانیه یلدا باشد

پشت هم از در و از پنجره مهمان برسد

 

دست هر دخترک فال فروش غمگین

لااقل چـند گرم ، پسته ی خندان برسد

 

نکند خنده به روی لبمان یخ بزند

قصه ی شادیمان زوود به پایان برسد

 

باید از عشق بسازیم دژ و نگذاریم

دست اندوه به ایرانی و ایران برسد

 

فریبا سیدموسوی (رها)

 



دلم تنگ می‌شود گاهی


و چه قدر خسته‌ ام از "چرا؟"

از "چه گونه؟"


خسته‌ام از سؤال‌ های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا ، بی‌معنا


دلم تنگ می‌شود گاهی ،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز تعطیلی در زمستان»

چهار «خنده‌ ی بلند»

و پنج« انگشت»دوست داشتنی !

 

 

مصطفی مستور



The Best birthDay




+ هدیه من از تولد تــــــــو بودی 

 

 

من که خود زادۀ سرمای شب دی ماهم

بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم ؟ 

 




لبخند اردیبهشت


سه فرزند داشت
...

 

ولی برای بهار ،

اردیبهشت

دختری بود که هربار

به لبخندش نگاه می کرد ؛


خاطرات سرد یک زمستان را

به شکوفه ای از یاد می برد ...

 


 
حمید جدیدی



شاعر : حمید جدیدی ,

تعداد کل صفحات: 5


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic