دلم تنگ می‌شود گاهی


و چه قدر خسته‌ ام از "چرا؟"

از "چه گونه؟"


خسته‌ام از سؤال‌ های سخت

پاسخ‌های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ‌های تند

نشانه‌های بامعنا ، بی‌معنا


دلم تنگ می‌شود گاهی ،

برای یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز تعطیلی در زمستان»

چهار «خنده‌ ی بلند»

و پنج« انگشت»دوست داشتنی !

 

 

مصطفی مستور

تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 بهمن 1396 13:13
The Best birthDay




+ هدیه من از تولد تــــــــو بودی 

 

 

من که خود زادۀ سرمای شب دی ماهم

بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم ؟ 

 


تاریخ ارسال : جمعه 8 دی 1396 19:52
لبخند اردیبهشت


سه فرزند داشت
...

 

ولی برای بهار ،

اردیبهشت

دختری بود که هربار

به لبخندش نگاه می کرد ؛


خاطرات سرد یک زمستان را

به شکوفه ای از یاد می برد ...

 


 
حمید جدیدی

تاریخ ارسال : شنبه 16 اردیبهشت 1396 20:20
انتهای خیابان آذر


بوی یلدا را می شنوی ؟

انتهای خیابان آذر

 

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان

 قراری طولانی به بلندای یک شب

شب عشق بازی برگ و برف

 

پاییز 

چمدان به دست ایستاده

عزم رفتن دارد

آسمان بغض میکند ، می بارد

 

خدا هم می داند عروس فصل ها

 چقدر دوست داشتنی ست ،

دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد

 

آخرین نگاه بارانی اش را

 به درختان عریان می دوزد ، دستی تکان می دهد

 

قدمی برمی دارد سنگین و سرد

کاسه ای آب می ریزم پشت پای پاییز و تمام می شود

 

"پاییز"

 ای آبستن روزهای عاشقی

رفتنت به خیر ، سفرت بی خطر


تاریخ ارسال : یکشنبه 28 آذر 1395 22:22
دوست داشتن فصل دارد

آدمها فکر می کنند

بعد از رفتنشان باید مانند

صندوق پستی زنگ زده و باران خورده

 درست در نقطه ای که رهایت کرده اند

 تا ابد منتظر پیغامشان بمانی،

 

اما نه ،

همیشه اینطور نیست

آدمها دل دارند ، پا دارند

 

بند دلشان که پاره شود ،

بند کفشهایشان را

            محکم می کنند و می روند

 

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

کدام باغی را دیده ای

زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟

 

کدام مسافری را دیده ای

       که چمدان به دست سالها

 در ایستگاهی متروکه چشم به ریلها بدوزد ؟

 

تو دیر به سراغم آمدی

تو دیر برآورده شدی ،  آرزوی کوچک من !

          مثل برآورده شدن آرزوی کودکی ام در بزرگسالی

 

دوست داشتن ات

 دیگر به کارم نمی آید

              دیگر اندازه ام نمی شود.

 

گفته بودم ، نه ؟

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

 

مهسا مجیدی پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 خرداد 1395 17:11
عشق ...

عشق قصه‌ای بود که

مادر بزرگ ،

شب‌های زمستان

             برایم می‌بافت ؛

                        یکی از روو ، دوتا از زیر ...

 

بالاپوشی که هیچ‌گاه گرمم نکرد !

 

 

رضا کاظمی

تاریخ ارسال : یکشنبه 18 بهمن 1394 20:44
کجایی

یه پاییز زرد و زمستون سرد و

یه زندون تنگ و یه زخم قشنگ و

غم جمعه عصر و غریبی حصر و

یه دنیا سوالو تو سینم گذاشتی

جهانی دروغ و یه دنیا غروب و

یه درد عمیق و یه تیزی تیغ و

یه قلب مریض و یه آه غلیظ و

یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی

رفیقم کجایی دقیقا کجایی ؟

کجایی تو بی من ، تو بی من کجایی ؟

رفیقم کجایی دقیقا کجایی ؟

کجایی تو بی من ، تو بی من کجایی ؟


یه دنیا غریبم ، کجایی عزیزم

بیا تا چشامو تو چشمات بریزم

نگو دل بریدی خدایی نکرده

ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده

همه جا رو گشتم ، کجایی عزیزم

بیا تا رگامو تو خونت بریزم

بیا روتو رو کن ، منو زیر و رو کن

بیا زخمامو یه جوری رفو کن

عزیزم کجایی دقیقا کجایی ؟

کجایی تو بی من ، تو بی من کجایی ؟

عزیزم کجایی دقیقا کجایی ؟

کجایی تو بی من ، تو بی من کجایی ؟

 

 

محسن چاووشی

تاریخ ارسال : جمعه 16 بهمن 1394 16:25
کل صفحات :4
1
2
3
4