تبلیغات
شعری برای تـــو
صدای باران را می شنوی ؟


منتظر نباش که شبی بشنوی ،

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام !

که روسری تو را ،

در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام !

یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام !

توقعی از تو ندارم !


اگر دوست نداری ،

در همان دامنه دور دریا بمان !

            هر جور تو راحتی ! بی بی باران !

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری ،

برای روشن کردن اتاق تنهائی ام کافی ست !

من که اینجا کاری نمی کنم !

فقط گهکاه

گمان آمدن تـــو را در دفترم ثبت می کنم !

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد !

 

می دانم که مثل همیشه،

به این حرفهای من می خندی !

                    با چالهای مهربان گونه ات  ...

 

حالا، هنوز هم وقتی به

 آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم ،باران می آید !

صدای باران را می شنوی ؟


یغماگلرویی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 شهریور 1394 21:36
صبح شهریور

بیدار می شوی

به خودت صبح بخیر می گویی

           

برای خودت چای می ریزی

            تکیه می دهی به خودت

 

و فکر می کنی

 دل ات برای چه کسی

            باید تنگ می شده است؟

 

و فکر می کنی ...

 

چرا هیچکس

آنقدرها که باید خوب نبود ؛


که بی او

این صبح شهریور

            از گلویت پایین نرود .

 

 

 

رویا شاه حسین زاده

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 شهریور 1394 06:24
به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب ،

 در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

 

دلم تنگ است 

بیا ای روشن ، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

 

بیا بنگر ، چه غمگین و غریبان

در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال

            دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

                                    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

...


بیا ای مهربان با من !

            بیا ای یاد مهتابی !

 

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : پنجشنبه 5 شهریور 1394 21:02
یعنی ؛ دلم برایت تنگ شده بود

- سلام ،

            یعنی ؛ دلم برایت تنگ شده بود

- سلام ،

            یعنی ؛ من هم همین‌طور

- امروز هوا خیلی سرد شده ،

            یعنی ؛ دیروز نبودی

- شاید بارون بیاد ،

            یعنی ؛ امروز هستم ، نگاهم کن

- شعری رو که خواستی پیدا کردم ،

            یعنی ؛ دیروز همه‌اش به فکر تو بودم

- می‌خوام بذارمش تو قاب که هر روز بخونمش ،

            ؛ که هر روز به یاد تو باشم

- وسط‌های شعر گریه‌ام گرفت ،

            ؛ بس که به تـــو فکر کردم

- فقط شعر خوبه که آدم رو به گریه می‌اندازه ،

            ؛ کاش آن لحظه پیش تو بودم

- اون جا که درباره ترسیدن از عشق بود ،

            ؛ من از عشق تو می‌ترسم

- یکی هم برای تو قاب می کنم دوست داری ؟

- دوست دارم

            ؛ دوستت دارم .

 

 

 

مصطفی مستور 



+  سلام

تاریخ ارسال : یکشنبه 1 شهریور 1394 21:30
دلتنگم ...

دلتنگم ...

برای دختری که ندارم

            تویی که دیگر نیستی

                        شادی که رخت بربسته


نیمکت‌های چوبی پارکی که

روزی آرام‌بخش جان خسته‌مان بودند

            میوه‌های کاجی که دیگر توپ بازی‌ام نیستند


دستان تویی که

نجات دهنده‌ی مغرور کاج‌ها بودند


دلتنگم

برای تن دادن به خواب

                   در سایه سار تـــو

دلتنگم و

   رنگ به رنگ

            انتظار می‌کشم  ...

 

 

 صنم غزالی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 مرداد 1394 21:48
چشم هایم به دور شدنت آلرژی دارند !

آستین خیس پیراهنم

            طعم شور عشق می دهد

 

گریه کجا بود !

یادت رفته سفر سه روزه ات را !؟

دلتنگی ات ، جاده ها را چقدر بارانی کرد

 

بعد گفتی :

مرد که گریه نمی کند !

 

گفتم :

گریه نیست عزیزکم

فقط چشم هایم به دور شدنت کمی آلرژی دارند !

 

حالا دور شدنت

خیلی طولانی شده

می ترسم تمام جاده ها را آب ببرد !

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : جمعه 16 مرداد 1394 12:19
خلاصه ...

از خلاصه ی روزهای انتظار

که می دانم حوصله به خرج نمی دهی

تا تمامی حرف‌هایم را بشنوی

                        فقط این را می گویم  :


دلتنگی ام

آنقدر بزرگ شده است ...

که اگر ببینی ،

            شاید نشناسی !

 

 

بهرنگ قاسمی

تاریخ ارسال : یکشنبه 21 تیر 1394 23:35