تبلیغات
شعری برای تـــو
من به ترک عادت‌ها عادت کرده‌ام ...

نمی‌دانم

در کجای عشق ، ایستاده‌ام !؟

خوب است یا بد ؟

 

اما دلم دیگر برایت

      تنگ نمی‌شود ، نمی‌تپد !

 

نم‌نم

به لطف گریه

از غم گذشته‌ام ،

من به ترک عادت‌ها عادت کرده‌ام ...

 

بر گشته‌ام

به اوّل اوّل آشنایی

به همان روزهای بی تـــویی

تنهایی ، تنهایی ، تنهایی ...

 

 

مینا آقازاده

تاریخ ارسال : دوشنبه 7 تیر 1395 18:13
جمعه

جمعه را

عاشق غمگینی

به روزها اضافه کرد که

           معشوقه اش  او را ترک کرده بود


تا هر چند روز یکبار
 

روزی هم باشد که از سر صبح اش بنشیند و

به معشوقه اش ، دلتنگی هایش و بدبختی هایش فکر کند ...

 

و غروب که شد

بغض اش بترکد ، تا خفه نشود !

 

وگرنه پیش  از آن

اصلا جمعه نبود ...

 

 

بهنام محبی فر

تاریخ ارسال : جمعه 4 تیر 1395 17:57
بغض


مگر یک بغض چه میخواهد ؟!

 

یک دل گرفته ...

یک خاطره ی شعله ور

و یک خط شعر !

 

اگر همه ی این ها هم

در غروب جمعه اتفاق بیفتد ؛

                  دیگر من هیچ نمیگویم !

 


محسن دعاوی

تاریخ ارسال : جمعه 21 خرداد 1395 16:57
بوی تـــو ...

بوی تو از خاک برمی‌خیزد

و با یاکریم‌ها به پرواز درمی‌آید .

 

پنجشنبه است ، دلبرکم !

تکان‌های دستم را ببین ؛

بوی تو پر می­کشد تا من

 

بوی تو دست می‌شود ، حلقه بر گردنم

بوی تو لب می‌شود ، می‌خندد ،

بوسه می‌شود بر پیشانی‌ام

 

چشم می‌شود ،

     اخم می‌کند به بی‌قراری‌ام

 

بوی تو ، بوی تو ...

 بوی تـــو دلتنگم می‌کند

 

بغض که می‌شوم

پر می­کشی و تنهاییآغاز می­شود.

 

هر روز من بی‌تو

 پنجشنبه است ، دلبرکم !

تکان‌های شانه‌ام را ببین ...

 

 

کامران فریدی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 13 خرداد 1395 22:38
تمام نام های جهان با تـــوست

 

بی هیچ نام می آیی

اما تمام نام های جهان با تـــوست

 

وقت غروب

نامت دلتنگی ست

 

وقتی شبانه ،

چون روحی عریان می آیی

                 نام تو وسوسه است

 

زیر درخت سیب

            نامت حواست

 

و چون

به ناگزیر با اولین نفس

 که سحر می زند ، می گریزی ؛

                        نام گریزناکت رویاست !

 

 

حسین منزوی 

تاریخ ارسال : جمعه 17 اردیبهشت 1395 19:50
لطفا یکی مرا از مرگ نجات بدهد ...


گفت : جمعه ها آدم خیلی دلش میگیره

 

ولی از اون بدتر

 اینه که عصر جمعه

 خونه باشی و بارون بزنه

 

گفتم : آره ؛

 اینجوری که آدمو خفه میکنه !

 

گفت : میدونی ؟

خیلیا توو جمعه شاعر شدن !

 تو حالا چیزی توو جمعه ها نوشتی ؟

 

گفتم :  من جمعه ها

 رو شیشه ی بخار گرفته ی پنجره ،

 با انگشت می نویسم :

 "لطفا یکی مرا از مرگ نجات بدهد ..."

 

 

بابک زمانی 

تاریخ ارسال : جمعه 10 اردیبهشت 1395 21:28
توقع


توقع زیادی نیست

تنها یک "دوستت دارم" ساده

            که گاهی اگر دلم گرفت ،

                                     به کسی بگویم  ...

 

کسی که

نه نام کوچکش مهم است

             و نه رنگ چشمهایش  ...

 

فقط بهانه ای ست

برای گفتن یک دوستت دارم ساده

             که سالهاست به کسی نگفته ام  !

 

 

نیلوفر لاری پور

تاریخ ارسال : شنبه 28 فروردین 1395 15:54