تبلیغات
شعری برای تـــو
هرآنچه باشی دوستت دارم

اصلا نمی خواهم برایم این و آن باشی

کافیست وقتی با تو هستم مهربان باشی

 

عشق است ، من هرآنچه باشی دوستت دارم

دریا اگر باشی ... اگر آتشفشان باشی

 

از ناگهانی اتفاق افتادنت پیداست

باید برایم از خداوند ارمغان باشی

 

باید بتابی بعد باران هایِ پی در پی

در تیره روزی های من رنگین کمان باشی

 

بگذار ماه آسمان ، مال خودش باشد

وقتی تو قرص ماه حوض خانه مان باشی

 

گفتند دریا شو ، تمام آسمان در توست

دریا نخواهم شد مگر تـــو آسمان باشی !

 

 

مهرداد نصرتی

 

تاریخ ارسال : جمعه 6 فروردین 1395 13:05
دلی و دیگر هیچ ...



پیشاپیش

 همه باران ها

     به دیدارت می آیم

بی چکمه و بی چتر ...

     

خودت به من آموخته ای !


برای دیدن دریا

            دلی و دیگر هیچ ....



محمدرضا عبدالملکیان

تاریخ ارسال : چهارشنبه 26 اسفند 1394 20:50
جرأت فکر کردن به تـــو را ندارم

 به جنگ که فکر میکنم

                    زخمی می شوم

به کویر که فکر میکنم

                 تَرَک برمی دارم

به آسمان که فکر میکنم

                        پایین می افتم

و هر وقت به جنگل می اندیشم

              گله ای از گوزن ها از رویم رد میشود

جرأت فکر کردن به تـــو را ندارم

دریا

نام عمیقی برای یک معشوقه است

            و من هیچوقت شنا کردن بلد نبوده ام

 

 

بابک زمانی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 17 اسفند 1394 22:47
ماهی سیاه کوچولو

من

ماهی سیاه کوچولویی

هستم که همه‌ی دریاها و اقیانوس ها

                         را پشت سر گذاشته ام

 

دنیا

تنها آنجا زیبا بود که

                        دوستم داشتی  ...

 


سارا شاهدی

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 اسفند 1394 22:45
خودت بیا ...

نه !

من این‌ کار را نمی‌کنم

 

یک‌بار به دریا گفتم

داشت خودش را غرق می‌کرد

با در شوخی کردم

از لولا در آمد ، از پله‌ها افتاد

                        می‌خواست بشکند !

 

حالا فکر کن ؛

به پنجره بگویم

وای به پنجره بگویم ،

خودش را پایین می‌اندازد

            نه ، من این‌کار را نمی‌کنم

 

باغ بشنود ،

باد را راه نمیدهد

حیاط ، حیاتش جان می‌دهد

            نه ، من این‌ کار را نمی‌کنم

 

بخدا

به خواب بگویم ، نمی‌آید

            به‌ صبح بگویم ، می‌خوابد

 

شب بفهمد

کابوس می‌شود وُ

            بیدار نمی‌شود

 

تازه این‌ها هیچ !

             عروسکت ...!

 

عروسکت ، نمی‌دانی که

رفته برای خودش لباس دوخته

 

لب‌هایش را رژ زده ،

             موهایش را بافته ،

                         ناخن‌هایش را لاک گرفته

 

کلی عشوه وُ ناز خریده

قشنگ شده ...

 

کجای کاری ؟!

عروسکت آینه را خسته کرده

عروسکت ، عروسکش را جواب کرده

 

نه !

من این‌ کار را نمی‌کنم

 

خودت بیا

      بگو ، نمی‌آیی ...

 

 

افشین صالحی

 

 

تاریخ ارسال : شنبه 17 بهمن 1394 22:28
بانو ...


بانو ...
 

هزار مرتبه گفتم

بانو ... بانو ... بانو

بانو ... هزار مرتبه گفتم

دریا ظهور می کند از چشم روبه رو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

از اولین ترانه باران

از اولین شکوفه لبخند :)

چشمی طلوع می کند از سمت آرزو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

گفتم تمام می شود این ابرهای سرد

            گفتم تمام می شود این روز های تلخ

                        گفتم بهار فرصت سرشار چشم توست

بانو بخند ...

تا که بخندد گل وگیاه

بانو قبول کن ...

این تیره ، این شب ،

این سنگین ، شکستنی است

بانو بخند تا که بتابد نگاه ماه

گفتم ...

هزار مرتبه گفتم

بانو مرا بمان

بانو مرا بخند

بانو مرا بگو

 

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

این تشنه ،

پشت حادثه ی عشق مانده است

این تشنه

هر چه گفته همان است

            این تشنه را دو جرعه بنوشان

این تشنه

عشق رابه تماشا کشانده است

بانو ...

بانوی لاجورد

مردی در این میانه اگر هست

حرف و حدیث چشم تـــو او را سروده است

مردی که مهر را

از برق آفتاب نگاهت ربوده است

 

محمدرضا عبدالملکیان

تاریخ ارسال : دوشنبه 5 بهمن 1394 15:23
گم گشته ام در تـــو ...


دارم از چشم های تو دنیا را می بینم

با لب های تو لبخند می زنم

            با دست های تو نوازش می کنم !

چنان گم گشته ام در تـــو

            که نمی توانی پیدایم کنی

مثل قطره ای که به دریا پیوسته است

شکل سایه ای که به تاریکی

            و شبیه اندوهی که به من ...

باید ...

دنیا را به کامت کنم

            حتی اگر نبینی ام

می خواهم خوشبخت باشم ...



مصطفی زاهدی

تاریخ ارسال : یکشنبه 3 آبان 1394 21:08