تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
سه شنبه 17 بهمن 1396
15:30

دوست دارم رک بگویم

بوسه های محکمتری می خواهم


خوب که نوشیدیم

وقتی به موهای پریشان ات رسیدم

بوسه ی داغ و محکم می خواهم


و هیجانِ رقصی که فریاد بزند :

ما همدیگر را دوست داریم ...


دیگر بهتر از این نمی توانم دردم را بگویم ،


تـــو
 که خوب ترینی!

من بوسه های محکم می خواهم ...

 

 

بهنود فرازمند





سه شنبه 10 بهمن 1396
08:31


تـــو
آمده ای جان به لب من برسانی

من پای تو یک عمر بمانم تو نمانی

 

من عشق به تو دادم و عمری تو به من درد

این عشق چرا این همه بیرحم ترت کرد

 

من خوب شدم عشق تو پروانگی ام بود

این خوب شدن هدیه ی دیوانگی ام بود

 

از آن نفسی که به دلم عشق تو کم شد

چرخیدن من دور تو گرداب خودم شد

 

با اینکه همه عمر مرا کشت خیالت

هر آنچه گرفتی ز من و عشق حلالت

 

تو دورترین ساحل قلب منِ بی دل

من غربت پارو زدن کشتیِ در گِل

 

از داغ بزرگی که نگاهت به دلم دوخت

یک شهر به حال من دیوانه دلش سوخت

یک شهر به حال من دیوانه دلش سوخت

 

از آن نفسی که به دلم عشق تو کم شد

چرخیدن من دور تو گرداب خودم شد

 

با اینکه همه عمر مرا کشت خیالت

هر آنچه گرفتی ز من و عشق حلالت

 

ای وای دلم وای دلم وای دلم وای

 

روزبه بمانی





یکشنبه 10 اردیبهشت 1396
20:31

امکان نداره حس تـــو از یاد این خونه بره

دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

دنیامو دادم دست تو از هر طرف بنبست شه

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

تب میکنم از فکر تو تا با خودم همدرد شم

صدتا زمستونم بیاد ، امکان نداره سرد شم

شاید تمام عمرمو درگیر ویرونی کنی

اما بدون با عشق من کاری نمیتونی کنی


هرروز راهی میشی و باور ندارم رفتنو

تنهاتر از اونم که از رفتن بترسونی منو

جز زخم هایی که زدی چیزی برام مرهم نشد

هر کار کردی با دلم این عشق در من کم نشد

امکان نداره حس تـــو از یاد این خونه بره

دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

دنیامو دادم دست تو از هر طرف بنبست شه

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟

جداً کجا دیدی کسی با قاتلش همدست شه؟





سه شنبه 18 آبان 1395
20:50

چه بوسیدنی است

زنی آلوده به سردی و سکوت

که دل و دست اش

 درمان بی آرامی های من است

 

انار سرخی شده ام در تب رسیدن


در انتظار شنیدن نامم

میان شعرهای برنده اش

و دعوت شدن به

 بوسه های خونین اش

 

من ، روی زمینِ

    دل نشین ترین دردها

خانه ساخته ام

 

 

 بهنود فرازمند





پنجشنبه 20 خرداد 1395
00:07

در زندگی 

یک روزهایی میشود

که دوست داری بزنی به بیابان

بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان

با دنیا که هیچ ، با خودت هم قهر می کنی

 

منتظری  ...

منتظر  " اویِ " زندگیت

منتظری ببینی حواسش

اصلا به قهر کردنت هست !؟

 

روز هایی می شود در زندگیت

دوست داری بهانه گیر شوی

 

تو لوس شوی و " اویِ" زندگیت بگوید  :

اجازه هست ؟

اجازه هست روی ماه شما را ببوسم ؟

اجازه هست من به دور شما بگردم

اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم 

 

روزی هم می شود

طرز نگاهت ، لحن حرفهایت ،

نوع رفتارت ، سرد می شود

 

نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه  !

همه ی همه اش بهانه ست

می خواهی چیز هایی بفهمی  ...

 

بفهمی اوی زندگی ات

حواسش به این همه سردی هست !؟؟

 

و امان از آن زمانی که نفهمند 

نفهمند ، نفهمند ... 

به یکباره

به هم می ریزی

از هم می پاشی

سرد می شوی  ...

 

 

عادل دانتیسم





دوشنبه 3 خرداد 1395
17:08

نمی توان

سینه ای را شکافت

 

 و دید

 تا چه اندازه درد

 در انسان ته نشین شده است

 

باید ضربه را خورد

باید دور شد و رفت
 

زخم های امسال

اصابت دردهایی ست 

که دو سال پیش خورده ایم
 

 

سید محمد مرکبیان

 





یکشنبه 2 اسفند 1394
22:25

لب‌هایت

به جان دیگری می‌افتد

            دردهایت به شب من

این مشروب‌ها

 بی تو سری را گیج بی كسی نمی‌كنند

تـــو

 از تمام جمع‌های بی من

                 تا می‌توانی لذت ببر 


من به دراكولایی قناعت كرده‌ام

 كه از بی كسی تنها خون خودش را می‌خورد

 

 

  هومن شریفی

 





برچسب‌ها : لب | جان | درد | شب | خون |

 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]