تبلیغات
شعری برای تـــو
آدم ، اگر آدم باشد ...

آفتاب را

دوخته‌ای به لب‌هایت !

 

آدم دوست دارد

 هر روز خورشیدش

از لب‌های تو طلوع کند

 

آدم ، اگر آدم باشد

دوست دارد روی لب‌های تـــو جان بکند !

 

علیرضا اسفندیاری

تاریخ ارسال : جمعه 23 مهر 1395 21:21
بی کسی

لب‌هایت

به جان دیگری می‌افتد

            دردهایت به شب من

این مشروب‌ها

 بی تو سری را گیج بی كسی نمی‌كنند

تـــو

 از تمام جمع‌های بی من

                 تا می‌توانی لذت ببر 


من به دراكولایی قناعت كرده‌ام

 كه از بی كسی تنها خون خودش را می‌خورد

 

 

  هومن شریفی

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 2 اسفند 1394 22:25
تـــو همان جان منی

ماه من !

نشانی قلبت را

             هرگز از یاد نبرده ام

فرسنگ ها هم که دور باشی

هوایت که به سرم بزند

            می نشانمت کنار رویا هایم

دست های دلواپسم را

            قفل می کنم به بودنت

 

تـــو

همان جان منی

که گاهی می رسی به لب هایم ...

 

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 آبان 1394 18:31
ﺟﺪﺍﯾﯽ

ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﺭﺍ

            بکش ﺩﺭ ﺁﻏﻮش ات  ...

 

ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...

 

 

ﻋﻠﯽ ﺷﮑﺮﯼ

تاریخ ارسال : شنبه 28 شهریور 1394 22:18
نمی فهمی چرا ؟

شعله دارم می کشم در تب ، نمی فهمی چرا ؟

تاب بی ماهی ندارد شب ، نمی فهمی چرا ؟

 

اهل آه و ناله کردن نیستم ، جان من است ...

اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا ؟

 

ذوب دارم می شوم هر روز نمی بینی مگر ؟

آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا ؟

 

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

قید دینم بود ، لامذهب ؛ نمی فهمی چرا ؟

 

بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد

"یک" ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

 

بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق ، نه !

نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

 

 

حسین زحمتکش

تاریخ ارسال : پنجشنبه 8 مرداد 1394 19:56
تو دل‌ می‌‌کنی ، من جان !

تو دل‌ می‌‌کنی ، من جان !

تو دلت می‌ آید من را رها کنی ،

             من جانم می‌‌رود از تو دور شوم !

 

تو یک بار

 برای همیشه "نه" می‌‌گویی ،

        اما من میان هزار و یکشب "آ‌ری" 

                        به ادامه تنها ماندنم می‌‌اندیشم !

 

 

بهرنگ قاسمی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 29 بهمن 1393 00:00
+ با تو نگفته بودم ...


با تو نگفته بودم از گریه های هر شب

عشقت نشسته بر دل جانم رسیده بر لب

جانم رسیده بر لب

 

من بی تو سرگردان ، من بی تو حیرانم

شرحی ز گیسویت ... حال پریشانم

 

بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا

از تو چه پنهان من ، گم کرده ام خود را

 

پیدایم کن ... شیدایم کن

            آزادم کن از این سکوت بی پروا

پیدایم کن ... شیدایم کن

            آزادم کن از این سکوت بی پروا

 

بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا

از تو چه پنهان من ، گم کرده ام خود را

 

چشمی بگشا بشکن شب را

تا با تو بگذرم از این همه غوغا

 

پیدایم کن ... شیدایم کن

            آزادم کن از این سکوت بی پروا




محمدمهدی سیار 


 دانلود آهنگ با صدای سالار عقیلی

 

تاریخ ارسال : شنبه 18 بهمن 1393 16:16
کل صفحات :2
1
2