تبلیغات
شعری برای تـــو
تولد تـــو

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم

به تصویر اکنون تو که می اندیشم شادمانم

برای تو می نویسم و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم

صفحات تقویم را که ورق می زنم

 روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته

 آرام مثل روز تولد تو ... مثل تولد تو ... آرام مثل تـــو  

 

از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم

ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور

تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم

و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم

 

 و این همه را او می‌دانست ، می‌چید و به تماشا نشسته بود ...

و من و تو ، ما ، نمی‌دانستیم  .

 

امروز من از این همه ... من از تولدت شادمانم

فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت

 تا امروزمان را بیافریند  ...

 نکند تمام این بازی ها ، این دنیا چیده شده بود

که روزی تو را پیدا کنم و مرا پیدا کنی

 

و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم

چقدر شادمانم ...





*تولدت ، زیباترین روز خدا ... 

 

تاریخ ارسال : جمعه 22 تیر 1397 17:17
The Best birthDay




+ هدیه من از تولد تــــــــو بودی 

 

 

من که خود زادۀ سرمای شب دی ماهم

بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم ؟ 

 


تاریخ ارسال : جمعه 8 دی 1396 19:52
باور نداشتم ...

باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

 

دارم از یک شهر حرف میزنم !


تـــو
سرزمین منی !

صورت و دست های کوچکت ، صدایت ...


من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم !

 

نزار قبانی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 دی 1395 12:49
در نبود تـــو ...

در غیاب تـــو

ترانه های تکان دهنده نوشتم ،

به تماشاى کشورهای جهان رفتم

                        خانه خریدم ، مردِ خانه شدم

 

اما هنوز جای تو

 در تک تک دقیقه ها خالی ست ،

شعرها برای زیبا شدن به تکه ای از تو محتاجند

                        و نوشتن پلی ست که مرا به تو می رساند ...

 

چه کسی باور می کرد

 در نبود تو تقویم ها ورق بخورند

 و من هر سال شمع های تولدم را فوت کنم

                        بی آن که صدای کف زدنت در گوشم بپیچد ؟

 

دیگر احتمال بازگشتن تو لطیفه ای ست

            که دوستان قدیمی مرا با آن دست می اندازند

 

و آن قدر در خلأ غیبتت مرده ام

            که هیچ زنگ تلفنی مرا از جا نمی پراند  !

 

 

یغما گلرویی

تاریخ ارسال : دوشنبه 7 دی 1394 22:36
چشمهایت را ببند !

روزی که

نفس های تو

کنار نفس های من برقصد

به تولدی دیگر پاسخی خواهم داشت

و آنگاه که به زیباترین حس جهان

            دستهایمان را در هم فشرده ایم ...

دوستت دارم را ، آرام آرام

            در گوش تـــو خواهم خواند

چشمهایت را ببند !

آغوشی از آن دورها

            برایت هدیه آورده ام  

 

امیر اسدنسب

تاریخ ارسال : دوشنبه 20 مهر 1394 19:47
من نمی مانم اینجا !

باز هم

 از کنارت گذشتم ،

             دوستت دارم !

 

افسوس ...

"دوستت دارم هایت"

جنس شعرهایم را نمی خواهند !


می توانستی

نُت شوی تا آهنگ روزگارم باشی

می توانستم

            آرام ات باشم

                      در شب های بی قراری

من نمی مانم اینجا  !

امروز

نخستین روز

از ادامه ی روزهای عمر من است ،

امروز

روز تولد یک شعر تازه است

من نمی مانم اینجا  !

 


سید محمد مرکبیان

تاریخ ارسال : دوشنبه 25 اسفند 1393 20:45
شمع‌های تولد

هــر ســال

      روز تــولــدم ،

         شمــع‌هــای بیشتــری

                 بــرایــم اشــک مــی‌ریــزنــد  . . .

 


احسان پرسا

 


تاریخ ارسال : یکشنبه 8 دی 1392 12:19
کل صفحات :2
1
2