جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
دلتنگی دارد خفه ام می کند

 هیچ وقت

 از فاصله ها نمی ترسیدم

 

فکر می کردم

 تا دل ام برایت تنگ شد

خودم را سرگرم کاری می کنم

                    و حواسم از تـــو پرت می شود

 

کتابی بر می دارم و می خوانم

            به تماشای تلویزیون می نشینم

                         و یک فنجان چای را تمام می کنم

 

خیلی که

 تحمل خانه سخت باشد

                        می روم پیاده روی ...

 

اما حالا ، "به قرآن"

            دلتنگی دارد خفه ام می کند

 

 

کاظم خوشخو




شاعر : کاظم خوشخو ,
ﮔﻨﺎﻩ ﻟﺐ

ﻋﺸﻖ

ﺑﯿﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ  ...

 

ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﺎ

      ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ

                           ﻧﺘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ

 

 

علیرضا اسفندیاری 



سهم من از تو

تمام سهم من از تـــو

آتشی‌ست که از دور گرمم می‌کند

 

و هر بار نزدیک می‌شوم

            پایم پس می‌کشد !

 

حالا تو هی بگو

           از سوختن می‌ترسی ؛

 

من می‌گویم

 از خاکستر شدن می‌ترسم  ...

 

 

علیرضا باقی

 



می‌ترسم باز عاشق ات شوم

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

 پست‌چی عاشقت شود

            کبوتر برگردد ، دق کند و دوری ات را بمیرد

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم

شهر رفتنت را بفهمد

رود نبودنت را مرداب شود

            و خواب ، شب را کابوس کند

 

می‌ترسم

در راه به‌ باد برود

بعد به‌ دست چوپانی برسد و

هوای گوسفندانش را رها کند و

            به هوای تو ، گوسفند شود ...

 

می‌ترسم

جاده راه نرود ، بن بست شود

خانه خر شود و در ،

 به لنگه بچرخد و لج کند و

             "تـــو نیستی را" زنگ بزند

 

می‌خواهم برای تو نامه بنویسم

 

می‌ترسم ...

 می‌ترسم باز عاشق ات شوم  !

 

 

 

افشین صالحی

 



لب های شیرین تـــو

هربار که

 تصمیم به پرهیز گرفته ام ؛

 

دستی مرا

 به لب های شیرین تـــو

                        زنجیر کرده است

 

من می ترسم

            از سرطانی که

                         در بوسیدن توست

 

 

 

کامران فریدی

 



برو اما ...

تو از یک برگ می گفتی من اونو باغ می کردم

همیشه کمترین هارو زیاد اغراق می کردم


همیشه در کنار
تـــو حضور من دو حالت داشت

یا جون ام این وسط بودُ یا احساس ام دخالت داشت


تا یک قله نشون میدی ، میگم وقت صعودم هست

بگو تا پیش مرگت شم ، توانش در وجودم هست  !


من اونقدر اومدم با تو ، نمی تونم که برگردم

من از یک ترسی اینجوری تو رو محکم بغل کردم !


ببین دور تو با دستام دارم دیوار می بندم

چه ابری توی چشمامه ، بری رگبار می بندم


شاید روزی بگی می خوام برم یک گوشه تنها شم

برو اما بعیدم نیست همون دورو ورا باشم  ...



 

افشین مقدم



شاعر : افشین مقدم ,
هیچ کس از تنهایی تو نمی پرسد !

همین که چمدانت را بر میداری

همه می پرسند

            میخواهی کجا بروی ؟

 

اما وقتی یک عمر تنهایی ...

            هیچ کس از تو نمی پرسد کجایی ؟

 

انگار همین چمدان لعنتی

            تمام ترس مردم از سفر است

 

هیچ کس از تنهایی تو نمی پرسد !

 

 

علیرضا اسفندیاری | مکالمه غیرحضوری




تعداد کل صفحات: 2


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic