تبلیغات
شعری برای تـــو
ماجرا


هر شب

می خوابی بر بالش رویاهایم

و هر روز

در اولین خاطره

            بیدار می شوی

تو

مثل یک اتفاق

            هر روز می افتی

و من

هر شب

در یک ماجرای بارانی

            به خواب می روم ...

 

 

سارا شاهدی

 

تاریخ ارسال : شنبه 17 آبان 1393 00:08
تنهایی ...

تنهایی

مثل باران پاییزی

وسوسه ی قدم زدن است در خیابان ... ؛

 

که می‌روی ...

             و باز می‌‌گردی ...

 

و تازه می‌فهمی ؛

             خیس شده‌ای ...

                        تا مغز استخوان هات !

 

رضا کاظمی

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 14 آبان 1393 19:23
دلی‌ که دارد پرپر می شود !

هی‌ دختر باران  !

زیاد این دست و آن دست نکن  !

            بترس از دلی‌ که دارد پرپر می شود  !


برای من

هیچ قراری نمانده هست  ...

بگو

   کجای آغوش

             قرار بگذاریم ؟!

بگو تا ...

 عاشقانه‌‌هایم را

            بر اندام آب بسایم

می خواهم

 تمام دلتنگی‌‌هایم را

            قربانی زلالی رویت کنم  ...!!



بهرنگ قاسمی

تاریخ ارسال : یکشنبه 11 آبان 1393 21:06
+ در زیر بارانی که نیست ...

در خیالات خودم ... در زیر بارانی که نیست ...

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

 

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست

 

شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 

 وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

 

میروی وخانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست  ...

 


   دانلود دکلمه با صدای آرمان

تاریخ ارسال : جمعه 9 آبان 1393 19:00
به کجا خیره شده‌ای ؟!

پیچک نگاهم دزدانه تا

پشت پنجره ی اتاق تو بالا آمده !

 

به کجا خیره شده‌ای ؟!

 

باران که بگیرد

            تمام پنجره پر از

                         پیچک خواهد بود ...

 

 

کیکاووس یاکیده

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 آبان 1393 13:53
روزهای بارانی ، ساعت عشق

هرگز به دست اش ساعت نمی بست !

 

روزی از او پرسیدم :

پس چگونه است که همیشه

            سر ساعت به وعده می آیی ؟

 

گفت :

ساعت را

از خورشید می پرسم !

 

پرسیدم :

 روزهای بارانی چطور ؟

 

گفت :

روزهای بارانی

همه ی ساعت ها ،

             ساعت عشق است ...

 

راست می گفت ؛

یادم آمد که روزهای بارانی

                     او همیشه خیس بود ...

 

 

واهه آرمن

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 28 مهر 1393 19:03
پاییز لفظ دیگر "من دوست دارمت"

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر "من دوست دارمت"


بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت


باران بشو ، ببار به کاغذ ، سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت


پاییز من ، عزیز غم انگیز برگریز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!

 

 

 سید مهدی موسوی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 21 مهر 1393 16:44