تبلیغات
شعری برای تـــو
فکر کن ...

فکر کن وقت تماشای تـــو باران بزند

چک چک چتر تو در گوش خیابان بزند

نفسم حبس شود عشق تو جرمم باشد

ابر بین من و تو میله ی زندان بزند

هیجان دارم و در سینه دلم می کوبد

در ویران شده بگذار فراوان بزند

برگ سبزی است بیا تحفه ی درویش کن این

ناز چشمی که سراز ریشه ی انسان بزند

موی من بحر طویلی است که دستت در آن

موج خواهد شد اگر دست به طغیان بزند

عشق مفهوم عجیبی است که در ذهن همه

می تواند قدمی ساده و آسان بزند

عشق یعنی غم یک قطره ی باران وقتی

دل به دریا زده یک مرتبه توفان بزند

عشق یعنی نفس سوخته آنجایی که

سینه ی داغ نی ، آتش به نیستان بزند

عشق یعنی غم برگی که دلش می خواهد

به تن شاخه ای از فصل زمستان بزند

عشق یعنی که زنی از هیجان شعر شود 

و هوایش به سر مرد غزلخوان بزند

فکر کن چشم کسی حامله ی بغض تو بود

فکر کن وقت تماشای تو باران بزند  ...

 

 

مهرا آرین مهر

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 تیر 1394 16:16
تـــو را بیشتر از تمام جهان دوست دارم

تو را وقت باران ...

تو را وقت تنهایی ام در خیابان

تو را بیشتر از تمام درختان

تـــو را بیشتر از تمام جهان دوست دارم

 

 

 

حافظ ایمانی



تاریخ ارسال : چهارشنبه 17 تیر 1394 10:20
قلب من اندازه مشت توست


خودم گفتم 

تـــو با تمام زنها فرق داری


خودم گفتم گل های پیراهنت

            هیچ وقت پژمرده نمی شوند

 

اما تو هیچ وقت نفهمیدی

             عشق برای من چه رنگی ست

 

روبرویت بارها از باران های مانده در گلویم گفتم

 

از خیال قبل از آمدنت

که این همه شعر را در پاکت دلم گذاشت

 

صحبت گلایه نیست عزیزکم

اما فکر می کردم تنها کسی هستم

                                     که قلبش اندازه مشت توست

 

بارها این قلب شکست

            و اندازه اش را نفهمیدی

 

امروز چیزی نمانده بود

 برای همیشه قهر کند و بایستد

 

این شعر را ننوشتم که دلت را بسوزانم

دلم کمی هوای گریه بی دلیل کرده بود

 

تو به خودت نگیر

قلب من اندازه مشت توست ،

                        شکست هم فدای سرت ...

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : یکشنبه 7 تیر 1394 18:18
هفت شماره ساده

شکایت نمی کنم ، اما ...

آیا واقعاً نشد که

در گذر همین همیشه ی بی شکیب ،

                        دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی ؟

 

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان !

 به اندازه زنگی ... واقعاً نشد ؟


واقعاً انعکاس سکوت ،

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه

                    رو به دیوار خانه ی شما بود ؟

 

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید !

نگو که باغچه ی شما 

 از آوار آن همه باران ، قطعه ای هم به نصیب نبرد !

 

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم !

من که هنوز همینجا ایستاده ام !

 

کنار همین پارک بی پروانه

کنار همین شمشادها ، شعرها ، شِکوه ها ...

 

هنوز هم فاصله ی ما

همان هفت شماره ی پیشین است !

 

دیگر نگو که در گذر شب گریه ها گُمش کردی !

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی !

نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما ، در خاطرت نماند !

 

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته ،

حرفی شبیه "دوستت نمی دارم" تو

در همان گفتگوی دور گلایه و گریه نیست ؟

 

 

یغما گلرویی

تاریخ ارسال : یکشنبه 31 خرداد 1394 15:33
عاشق که می‌شوی ...


عاشق که می‌شوی ، قشنگ می‌شوی
  !

قشنگ ؛

مثل روزهای آفتابی

روزهایی که آفتاب می‌آید و

            هوا برای دیدن داغ می‌شود

قشنگ ؛

مثل وقتی که‌می‌گویی

گرمم است ! بیا بریم طرف جایی

                        کنار چشمه‌ای ، لب دریایی

قشنگ ؛

مثل رفتن‌های زیر یک درخت

دراز به دراز شدن وُ

رو به آسمان به‌هم نگاه کردن

قشنگ !

نه مثل وقتی که

 تو را در ابری سوار ‌ببینم وُ

                        بگویم : هوی ! کجا ؟

بخدا ، من تـــو را

            قشنگ دوست دارم

قشنگ ؛

مثل وقتی که

 باد بگیرد و ابر برگردد

            باران شود و من چتر تو باشم


عاشق که می‌شوی ؛

            تـــو خیلی قشنگ می‌شوی ...



افشین صالحی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 28 خرداد 1394 19:46
دیشب باران باریده بود ...

یک بار هم برایم نوشت

            دیشب را به تو فکر کردم !

 

از پنجره

به بیرون نگاه کردم

 

راست می گفت

 

دیشب

باران باریده بود ...

 

 

شهریار بهروز

 

تاریخ ارسال : جمعه 22 خرداد 1394 22:31
دل اگر دل باشد ...

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

 

از قول من

به باران بی امان بگو  :

 

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

 


سید علی صالحی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 11 خرداد 1394 22:23