تبلیغات
شعری برای تـــو
 
بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
یکشنبه 26 مهر 1394
21:24

روزی چند بار دوستت دارم  !

 

یک‌بار وقتی که هوا برم می‌دارد ،

قدم می‌زنیم

 

وقتی که خوابم می آید

تـــو می آیی !

 

یک‌بار وقتی که باران ناز می‌کند

دل ناودان می‌شکند ،

می‌بارد ...

 

وقتی که شب شروع می‌شود

تمام می‌شود ...

 

یک بار دیگر هم دوستت دارم ...

 

باقی روز را ...

هنوز را ...

 

 

 

افشین صالحی

 

 





پنجشنبه 16 مهر 1394
19:16

هوایم داشت 

رفته رفته خراب تر می شد

            و اشک در چشمانم بیشتر و بیشتر

 

به گمانم شباهنگام

             چیزی شبیه به تـــو ...

                         درونم شروع به باریدن کرده بود !

 

جمال ثریا





شاعر : جمال ثریا
برچسب‌ها : هوا | خراب | اشک | چشم | باران |
پنجشنبه 2 مهر 1394
19:49

باران را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شانه سبزی برایم جا گذاشته بود

تـــو را به خانه دعوت کردم

تو ، زیباترین دختر جهان

            آمدی و با من بودی

و وقت بازگشت

گل و آینه و شانه را با خود بردی

و برای من

شعری زیبا جا گذاشتی

                        و من کامل شدم


شیرکو بیکس





چهارشنبه 25 شهریور 1394
21:36


منتظر نباش که شبی بشنوی ،

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام !

که روسری تو را ،

در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام !

یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کرده ام !

توقعی از تو ندارم !


اگر دوست نداری ،

در همان دامنه دور دریا بمان !

            هر جور تو راحتی ! بی بی باران !

همین سوسوی تو

از آنسوی پرده دوری ،

برای روشن کردن اتاق تنهائی ام کافی ست !

من که اینجا کاری نمی کنم !

فقط گهکاه

گمان آمدن تـــو را در دفترم ثبت می کنم !

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد !

 

می دانم که مثل همیشه،

به این حرفهای من می خندی !

                    با چالهای مهربان گونه ات  ...

 

حالا، هنوز هم وقتی به

 آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم ،باران می آید !

صدای باران را می شنوی ؟


یغماگلرویی





یکشنبه 1 شهریور 1394
21:30

- سلام ،

            یعنی ؛ دلم برایت تنگ شده بود

- سلام ،

            یعنی ؛ من هم همین‌طور

- امروز هوا خیلی سرد شده ،

            یعنی ؛ دیروز نبودی

- شاید بارون بیاد ،

            یعنی ؛ امروز هستم ، نگاهم کن

- شعری رو که خواستی پیدا کردم ،

            یعنی ؛ دیروز همه‌اش به فکر تو بودم

- می‌خوام بذارمش تو قاب که هر روز بخونمش ،

            ؛ که هر روز به یاد تو باشم

- وسط‌های شعر گریه‌ام گرفت ،

            ؛ بس که به تـــو فکر کردم

- فقط شعر خوبه که آدم رو به گریه می‌اندازه ،

            ؛ کاش آن لحظه پیش تو بودم

- اون جا که درباره ترسیدن از عشق بود ،

            ؛ من از عشق تو می‌ترسم

- یکی هم برای تو قاب می کنم دوست داری ؟

- دوست دارم

            ؛ دوستت دارم .

 

 

 

مصطفی مستور 



+  سلام





جمعه 30 مرداد 1394
12:38

 

رفتم از دست بیا ، تا نفس هست بیا

تا مسیرمون نرفته سمت بن بست بیا

 

گاه و بی گاه بیا ، با دلم راه بیا

دیگه کوتاهی نکن کمی کوتاه بیا

 

بی دل و مست با من هم دست

مثل این دل که به لبخند تو پیوست

 

رفتم از دست تا نفس هست 

پا به پای من و هم دست دلی مست بیا

 

بیا بیا

 

عشقی کمیاب بیا ، مثل مهتاب بیا

مثل بارون رو تن خاک ، منو دریاب بیا

 

تا زمان هست بیا ، تا توان هست بیا

بهترین صورت عشق تا جهان هست بیا

 

بی دل و مست ، با من هم دست

مثل این دل که به لبخند تو پیوست

 

رفتم از دست تا نفس هست 

پا به پای من و هم دست دلی مست بیا

 

بیا بیا

 

 

امین بامشاد





جمعه 16 مرداد 1394
12:19

آستین خیس پیراهنم

            طعم شور عشق می دهد

 

گریه کجا بود !

یادت رفته سفر سه روزه ات را !؟

دلتنگی ات ، جاده ها را چقدر بارانی کرد

 

بعد گفتی :

مرد که گریه نمی کند !

 

گفتم :

گریه نیست عزیزکم

فقط چشم هایم به دور شدنت کمی آلرژی دارند !

 

حالا دور شدنت

خیلی طولانی شده

می ترسم تمام جاده ها را آب ببرد !

 

 

محسن حسینخانی





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]