زیر سقف دودی


تو نبودی وقتی رو سقف شبم دست هیچکسی چراغی نگرفت

وقتی هیچکسی به غیر از بی کسی بعد تو از من سراغی نگرفت

تو ندیدی وقتی چترت رو سر هرکی وا شد سیل بارون می شدم
تو قدم که می زدی هرجای شهر من زمین اون خیابون می شدم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

تـــو نمیتونی بفهمی حالمو ، به جنون بد دارم عادت می کنم 
من به هر کسی که می بینه تو رو با همه جونم حسادت می کنم

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

عشق یعنی صد سال دیگه ام بهش حسی که داری توی دلت جوونه
عشق یعنی همه بفهمن برای اون چه کردی ولی خودش ندونه

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 20 تیر 1397 16:02
دوست داشتن زیاد

نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم

من " دوست داشتن زیاد " می خواهم

دوست داشتن تمام و کمال

 

یک جور غرق شدن

یک جور دیوانگی محض


مثل تسلیم تنی تشنه
، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری


مثل یک موج سواری داغ
، در آشوب دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد ...

 

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی ، با کمی لذت


من یک التهاب داغ نفس گیر می خواهم

یک آغوش گرم در سردترین فصل سال ...

 

چرا نمی فهمی

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند ، مرده اند

 

 

پریسا زابلی پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 خرداد 1397 09:00
بارون

بارون نم نم ، چتر و خیابون

بازم دلم هواتو کرده زیر بارون

 

دلتنگی من کمتر نمیشه

کاشکی بیای بمونی پیشم همیشه

 

می دونم روزای خوبی توی راهه

واسه ی من فقط عشق تو تکیه گاهه

 

حرفامو نگفته از چشام میخونی

خوشحالم همیشه تو دلم میمونی

 

از بس تو خونه عطر تـــو پیچید

چشمای عاشق من جز تو نمی دید

 

تا باورت شد دلواپسی هام

دیدم به جز تـــو چشمام چیزی نمیخواد

 

می دونم روزای خوبی توی راهه

واسه ی من فقط عشق تو تکیه گاهه

 

حرفامو نگفته از چشام میخونی

خوشحالم همیشه تو دلم میمونی

 

 

امید محمدی

تاریخ ارسال : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 08:28
اول آبی بود این دل

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد


آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد


صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه

آه ، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟


هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد


هرچه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است ، عین درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟


سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تـــو را دید و حواسش پرت شد


بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"


بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد


کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

 

 

قیصر امین پور

 

تاریخ ارسال : شنبه 26 تیر 1395 21:34
دوست داشتن فصل دارد

آدمها فکر می کنند

بعد از رفتنشان باید مانند

صندوق پستی زنگ زده و باران خورده

 درست در نقطه ای که رهایت کرده اند

 تا ابد منتظر پیغامشان بمانی،

 

اما نه ،

همیشه اینطور نیست

آدمها دل دارند ، پا دارند

 

بند دلشان که پاره شود ،

بند کفشهایشان را

            محکم می کنند و می روند

 

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

کدام باغی را دیده ای

زمستان که می شود لباسی از شکوفه بپوشد ؟

 

کدام مسافری را دیده ای

       که چمدان به دست سالها

 در ایستگاهی متروکه چشم به ریلها بدوزد ؟

 

تو دیر به سراغم آمدی

تو دیر برآورده شدی ،  آرزوی کوچک من !

          مثل برآورده شدن آرزوی کودکی ام در بزرگسالی

 

دوست داشتن ات

 دیگر به کارم نمی آید

              دیگر اندازه ام نمی شود.

 

گفته بودم ، نه ؟

دوست داشتن فصل دارد

دوست داشتن زمان دارد

 

 

مهسا مجیدی پور

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 خرداد 1395 17:11
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟


ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ؛

 ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ ؛

 ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !


ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ :

ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟

            ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ؟

تک تک لحظه ها را زندگی کنیم ،

 آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم

 


محمود دولت آبادی

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:05
گاهی نمیشود ...

گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود

اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت

با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود 

گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود

بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

گاهی همان گلی که به دل پروراندی اش

خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

گاهی که آرزوست بغل سازی اش به مهر

تنها سراب اوست که تصویر میشود

گاهی نیایش ات که فقط بهر وصل بود

چون نیست قسمتت ، به دلت تیر میشود

گاهی صدای بارش باران که دلرباست

با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد

من کم شوم ز یار ، چه تفسیر میشود

گاهی مسیر عشق ، ز پیکار عقل و دل

از تیزی و خطر ، چو شمشیر میشود

گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل

باید نشست و دید ، چه تقدیر میشود


 

 قیصر امین پور

تاریخ ارسال : دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 22:46