من عشق را دوست دارم

من

 پنجره را دوست دارم

که تو را به من نشان داد

 

باد را

که عطر تو را برایم آورد

 

خواب را دوست دارم

که تو را در آن دیدم

 

من نهر را دوست دارم

که دست‌های تو را می‌شست

 

دریا را

که تنت را شنا کرده بود

 

و جاده را

که گام‌های تو بر آن خورده بود 

 

من عشق را دوست دارم

که عاشق تـــو شدم !

 


افشین صالحی

تاریخ ارسال : دوشنبه 10 آبان 1395 12:50
خوش به حال ...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود

آب سرمست است وقتی از تنت رد می شود

 

من که دورم از تـــو ، اما خوش به حال هر نسیم

وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود

 

خوش به حال لرزش دستی که با لرزیدن از

مرزهای دکمه ی پیراهنت رد می شود  !

 

خوش به حال گردش سیاره  وقتی نیمه شب 

از مدار چشم های روشنت رد می شود  !

 

خوش به حال هرم آن بازوی عریانی که گاه

مثل پیچک های باغ از گردنت رد می شود  !

 

من که گفتم "چشم" ، اما خوش به حال هر که از

"لطفا از این بیشتر نه!" گفتنت رد می شود  !

 

 

اصغر عظیمی مهر

برگرفته از | ارسالی توسط :
تاریخ ارسال : سه شنبه 29 دی 1394 17:32
مثل قاصدک

دوست نداشتم

       خبر رفتنت را کسی بفهمد

 

بغضم را در تنهایی شکستم

 

مثل قاصدکی که

جای باد به باران فکر می کرد .

 

 

محسن حسینخانی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 آذر 1394 22:53
به راه های بهتری فکر کن

گم شده ای

راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه

که پیدا شوی شاید ...


نگرانی ام

از نیمه شب است و سرما

            و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند !


پیاده رو ها را

 به کفش هایت مبتلا نکن

 

بگذار پا نخورده بماند این برف

            و به راه های بهتری فکر کن

مثلا همین جا

 توی آغوش من هم

            می شود گم شوی

راس هر ساعتی

             که دل ات خواست !


                        که پیدا شوی شاید ...

 

 

 

مهدیه لطیفی

تاریخ ارسال : یکشنبه 10 آبان 1394 22:22
تـــو هم کاری بکن ...

می خواهم

گوش باد را بگیرم

که این همه دور موهایت نپیچد

                        و با زندگی ام بازی نکند !

تـــو هم کاری بکن

            مثلا دکمه پیراهنت را ببند

مثلا دامنت را جمع کن

و فکر کن پیاده رو خیس است ...


غلامرضا بروسان

تاریخ ارسال : چهارشنبه 31 تیر 1394 07:25
معشوق من

معشوق من  ...

            موجود پیچیده ای است

که روزها مثل نسیم ،

            از میان موهام رد می شود

و شبها

سرم را به باد می دهد  !!

 

 

 کامران رسول زاده 

تاریخ ارسال : دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 19:44
دیدار

من و یارم

 هیچگاه همدیگر را نخواهیم دید

او

به باد پاییزی می ماند

            من به برگی خشک

او باد است ، می آید

            من برگم ، می روم ...

 

 

علیرضا روشن

تاریخ ارسال : جمعه 1 اسفند 1393 00:00
کل صفحات :3
1
2
3