فصلی در راه است ...

فصلی در راه است ...

 

با اشک هایی که

هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده

خشک می شوند !

 

و عشق

   پنهانی ترین

راز پاییز است



شیما سبحانی

تاریخ ارسال : سه شنبه 16 شهریور 1395 21:00
ملک عشق

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست


زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست


شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست


مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست


خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست


ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست


آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست


گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست


گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست


جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست


جای آسایش چه می جویی رهی در ملک
عشق

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

 

 

رهی معیری

تاریخ ارسال : پنجشنبه 7 مرداد 1395 17:32
ساده نیست بانو !

راست می گفتی بانو !

 

دلدادگی آنقدرها هم که

 فکرش را می کردیم، ساده نبود .

 

ساده نیست ؛

دل که می دهی ،

انگار خودت را دودستی تقدیم او ی قصه کرده ای

 

بخندد ، می خندی

اشک بریزد ، اشک نمی ریزی ؛ سیل می باری .

 

سرد باشد، 

مرداد با همه گرمایش

 به حالت برف می بارد ...

 

و انتظار ...

امان از این انتظار که می شود

 کار هر روزه که هیچ ؛  کار هر ثانیه ات

 

ساده نیست بانو !

 

 

عادل دانتیسم

تاریخ ارسال : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 22:48
چیزی شبیه به تـــو

هوایم داشت 

رفته رفته خراب تر می شد

            و اشک در چشمانم بیشتر و بیشتر

 

به گمانم شباهنگام

             چیزی شبیه به تـــو ...

                         درونم شروع به باریدن کرده بود !

 

جمال ثریا

تاریخ ارسال : پنجشنبه 16 مهر 1394 19:16
جاذبه ، اشک ، سیب

نیوتن اگر

 جاذبه را درست می فهمید

            معشوقه اش از درخت متنفر نبود

 

و در دفتر خاطراتش نمی نوشت :

 

" اشک های من هم ،

             به زمین می افتاد ...

 

اما تـــو

 سیب را ترجیح دادی ."

 

 

هومن شریفی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 16 شهریور 1394 21:07
اسب ها

 

نگو دوستت دارم


انسان این واژه را می شنود

واژه از پوستش رد می شود

با نگاهی پایین می رود


اسب های قلبش شیهه می کشند

تندتر می دوند

بر سینه اش محکم تر سم می کوبند

 

نگو دوستت دارم

انسان باور می کند 

افسار اسب وحشی را به دستت می دهد


به تـــو تکیه می کند

در آغوشت اشک می ریزد

یال هایش را می دهد تو شانه کنی


انسان باور می کند 

و عشق ، دردناک ترین اعتقاد است 


اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود 

با خیانت قوت می گیرد 

با اهانت راسخ تر می کند

 

به انسان نگو دوستت ندارم 

ضربانش کند می شود 


پای اسب هایش می شکند 

اسب ها بر زمین می افتند

درد می کشند


انسان می باید حیوان را راحت کند

انسان عرق می ریزد 


اشکهایش 

در بالشت جمع می شود

عطر موهایت را حبس می کند 


نفس نمی کشد 

بالشت را روی سینه اش می گذارد

به قلبش گلوله می زند


بخار گرم 

از گلوی اسب ها بالا می رود 

از دهانشان بیرون می جوشد 


سینه ی انسان سبک می شود

اسب ها به سمت کوهستان دور می دوند 

سم هایشان صدا ندارد 

یال هایشان یخ بسته 


عشق از دست می رود

 

انسان گناه دارد 

نگو دوستت دارم 

انسان باور می کند 

            نگو دوستت ندارم

 

 

رضا ثروتی

 

­

تاریخ ارسال : سه شنبه 10 شهریور 1394 20:15
هرگز به اشک هایت اجازه نده پایین بیایند

حوالی من که می آیی ،

هرگز به اشک هایت اجازه نده پایین بیایند

 

من قلب نازکی دارم

که اگر فریب بخورد ، دروغ بشنود ، می­ شکند

که با نداشتنت ، دوری ات ، نبودنت ، می­ شکند

با اخمهایت، با قهرت ، با رفتنت ، می ­شکند

 

اما با هیچ چیز

تکه تکه نمی­شود

نمی­سوزد ، نمی­میرد

             جز اشکهای تـــو ...

 

با منی

هرگز به اشک هایت 

                اجازه نده پایین بیایند

 


بیتا فیروزکوهی

 

تاریخ ارسال : جمعه 12 تیر 1394 15:11
کل صفحات :4
1
2
3
4