تبلیغات
شعری برای تـــو
اول آبی بود این دل

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد


آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد


صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه

آه ، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟


هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد


هرچه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است ، عین درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟


سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تـــو را دید و حواسش پرت شد


بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"


بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد


کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

 

 

قیصر امین پور

 

تاریخ ارسال : شنبه 26 تیر 1395 21:34
دلم گرفته است ...


دلم گرفته است

مثل پنجره ای که

             رو به دیوار باز می شود

دلم گرفته است

و جای خالی دستهایت

            بر بندبند بدنم درد می کند

دلم گرفته است

و عصر جمعه بی حضور تـــو

به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است

دلم گرفته

روی دست خودم مانده ام 

شبیه ابری شده ام

که به شاخه ی درختی گیر کرده است

و با این حال چگونه

حتی خیال باریدن داشته باشم ؟...

 

 وقتی

تنها میراث برجای مانده ات

    همین بغضی ست که از تـــو

             در من ، به یادگار مانده است ...



مصطفی زاهدی

 

تاریخ ارسال : جمعه 30 بهمن 1394 14:41
احتیاط كن

گفتی

 صدایت ابری است

                        باران بارید ...

 

در تعبیرهای شاعرانه احتیاط كن

 

مثلا

ممكن است بگویی

            در چشم‌هایت دریاست

 

با حال و هوای

             این روزهای من

                        سیل راه بیافتد

 

 

 

ساره دستاران

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 7 مرداد 1394 22:57
فکر کن ...

فکر کن وقت تماشای تـــو باران بزند

چک چک چتر تو در گوش خیابان بزند

نفسم حبس شود عشق تو جرمم باشد

ابر بین من و تو میله ی زندان بزند

هیجان دارم و در سینه دلم می کوبد

در ویران شده بگذار فراوان بزند

برگ سبزی است بیا تحفه ی درویش کن این

ناز چشمی که سراز ریشه ی انسان بزند

موی من بحر طویلی است که دستت در آن

موج خواهد شد اگر دست به طغیان بزند

عشق مفهوم عجیبی است که در ذهن همه

می تواند قدمی ساده و آسان بزند

عشق یعنی غم یک قطره ی باران وقتی

دل به دریا زده یک مرتبه توفان بزند

عشق یعنی نفس سوخته آنجایی که

سینه ی داغ نی ، آتش به نیستان بزند

عشق یعنی غم برگی که دلش می خواهد

به تن شاخه ای از فصل زمستان بزند

عشق یعنی که زنی از هیجان شعر شود 

و هوایش به سر مرد غزلخوان بزند

فکر کن چشم کسی حامله ی بغض تو بود

فکر کن وقت تماشای تو باران بزند  ...

 

 

مهرا آرین مهر

تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 تیر 1394 16:16
نیایی می‌ریزم ...

می‌ایستم کنار دریا

و طلوع تو را

            انتظار می‌کشم !

 

با موج بلند می‌خیزم !

 

بیایی ابر می‌شوم

در آغوش تـــو ؛

            نیایی می‌ریزم ...

 

 

عباس معروفی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 11 تیر 1394 18:10
عاشق که می‌شوی ...


عاشق که می‌شوی ، قشنگ می‌شوی
  !

قشنگ ؛

مثل روزهای آفتابی

روزهایی که آفتاب می‌آید و

            هوا برای دیدن داغ می‌شود

قشنگ ؛

مثل وقتی که‌می‌گویی

گرمم است ! بیا بریم طرف جایی

                        کنار چشمه‌ای ، لب دریایی

قشنگ ؛

مثل رفتن‌های زیر یک درخت

دراز به دراز شدن وُ

رو به آسمان به‌هم نگاه کردن

قشنگ !

نه مثل وقتی که

 تو را در ابری سوار ‌ببینم وُ

                        بگویم : هوی ! کجا ؟

بخدا ، من تـــو را

            قشنگ دوست دارم

قشنگ ؛

مثل وقتی که

 باد بگیرد و ابر برگردد

            باران شود و من چتر تو باشم


عاشق که می‌شوی ؛

            تـــو خیلی قشنگ می‌شوی ...



افشین صالحی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 28 خرداد 1394 19:46
عاشقانه

هنوز عاشقانه کنار تـــوام

ترانه ترانه کنار توام

 

به یادم میای مث یه خاطره

نذار اسمت از یاد این دل بره

 

تو دنیای خوابت پناهم بده

به دنیای پروانه راهم بده

 

بذار پر بگیرم از این خستگی

نذار که قفس باشه دلبستگی

 

هنوز عاشقانه کنار توام

غزل تا غزل بی قرار توام

 

کنار توام تو شهر بی کسی

بگو از کدوم گریه سر می رسی

 

بیا ابرُ از توی چشمام ببر

پُرم از تب و اشتیاق سفر

 

بیا رد شیم از زیر رنگین کمون

تا پایان این قصه با من بمون

            تا پایان این قصه با من بمون

 

 

یغما گلرویی

تاریخ ارسال : دوشنبه 25 خرداد 1394 22:22
کل صفحات :3
1
2
3