تبلیغات
شعری برای تـــو
عشق ...


گفتند
 :

چه سان است عشق تــو ؛

تویی که پیکرت برف است وُ

اویی که چشمش آفتاب ؟


گفتم :

عشق من

آب شدن در پیشگاه اوست ؛


پیوسته ، پی در پی ، بی پایان ...

 

 

 

کژال ابراهیم خدر | ترجمه بابک زمانی




تاریخ ارسال : پنجشنبه 18 مرداد 1397 09:16
خبر خوب ...

 

خبر خوب این است که روزی کسی میاید  ...


در میان روزهای خاکستری تان ،

 دست هایتان را خواهد گرفت .

گرمتر ، صمیمی تر و هزار بار عاشقانه تر  ...


کسی که

شبیه به آفتاب بعد از یک روز برفی ،

 به تن روزهای سردتان میچسبد  ...


کسی میاید از جنس محبت

که مرهم تمام زخم هایتان میشود

 و تمام ترس و کابوس هایتان را در آغوش آرامش حل خواهد کرد ...

 

کسی خواهد آمد برای ساختن دوباره ی شما

که من آن شخص را

معجزه ای از طرف خدا می نامم  ...

 

 

سحر رستگار

تاریخ ارسال : یکشنبه 30 مهر 1396 12:31
باور نداشتم ...

باور نداشتم که زنی بتواند

شهری را بسازد و به آن

آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

 

دارم از یک شهر حرف میزنم !


تـــو
سرزمین منی !

صورت و دست های کوچکت ، صدایت ...


من آنجا متولد شده ام

و همان جا می میرم !

 

نزار قبانی


تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 دی 1395 12:49
آدم ، اگر آدم باشد ...

آفتاب را

دوخته‌ای به لب‌هایت !

 

آدم دوست دارد

 هر روز خورشیدش

از لب‌های تو طلوع کند

 

آدم ، اگر آدم باشد

دوست دارد روی لب‌های تـــو جان بکند !

 

علیرضا اسفندیاری

تاریخ ارسال : جمعه 23 مهر 1395 21:21
بانو ...


بانو ...
 

هزار مرتبه گفتم

بانو ... بانو ... بانو

بانو ... هزار مرتبه گفتم

دریا ظهور می کند از چشم روبه رو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

از اولین ترانه باران

از اولین شکوفه لبخند :)

چشمی طلوع می کند از سمت آرزو

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

گفتم تمام می شود این ابرهای سرد

            گفتم تمام می شود این روز های تلخ

                        گفتم بهار فرصت سرشار چشم توست

بانو بخند ...

تا که بخندد گل وگیاه

بانو قبول کن ...

این تیره ، این شب ،

این سنگین ، شکستنی است

بانو بخند تا که بتابد نگاه ماه

گفتم ...

هزار مرتبه گفتم

بانو مرا بمان

بانو مرا بخند

بانو مرا بگو

 

بانو ...

هزار مرتبه گفتم

این تشنه ،

پشت حادثه ی عشق مانده است

این تشنه

هر چه گفته همان است

            این تشنه را دو جرعه بنوشان

این تشنه

عشق رابه تماشا کشانده است

بانو ...

بانوی لاجورد

مردی در این میانه اگر هست

حرف و حدیث چشم تـــو او را سروده است

مردی که مهر را

از برق آفتاب نگاهت ربوده است

 

محمدرضا عبدالملکیان

تاریخ ارسال : دوشنبه 5 بهمن 1394 15:23
بهترین روز هفته ام

بعضی ها شنبه ی آدمند ؛

 پر قرارهای تازه ، پر شروع های دوباره ، جدی و عبوس

 

بعضی ها سه شنبه ی آدمند ؛

 پر کارهای نکرده ، پر وعده های عقب افتاده ، آشفته و مضطرب

 

بعضی ها پنجشنبه ی آدمند ؛

 پر رهایی و بیخیالی ، پر سبکباری و خوشحالی ، آزاد و خوشگذران

 

تـــو جمعه ی منی ؛

 بهترین روز هفته ام که

             آفتابش بالا نیامده ، به غروب می رسد

 

 

حسین وحدانی

تاریخ ارسال : جمعه 15 آبان 1394 18:12
و من کامل شدم ...

باران را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شاخه گلی برایم جا گذاشته بود

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شانه سبزی برایم جا گذاشته بود

تـــو را به خانه دعوت کردم

تو ، زیباترین دختر جهان

            آمدی و با من بودی

و وقت بازگشت

گل و آینه و شانه را با خود بردی

و برای من

شعری زیبا جا گذاشتی

                        و من کامل شدم


شیرکو بیکس

تاریخ ارسال : پنجشنبه 2 مهر 1394 19:49
کل صفحات :3
1
2
3