تبلیغات
شعری برای تـــو
اسب ها

 

نگو دوستت دارم


انسان این واژه را می شنود

واژه از پوستش رد می شود

با نگاهی پایین می رود


اسب های قلبش شیهه می کشند

تندتر می دوند

بر سینه اش محکم تر سم می کوبند

 

نگو دوستت دارم

انسان باور می کند 

افسار اسب وحشی را به دستت می دهد


به تـــو تکیه می کند

در آغوشت اشک می ریزد

یال هایش را می دهد تو شانه کنی


انسان باور می کند 

و عشق ، دردناک ترین اعتقاد است 


اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود 

با خیانت قوت می گیرد 

با اهانت راسخ تر می کند

 

به انسان نگو دوستت ندارم 

ضربانش کند می شود 


پای اسب هایش می شکند 

اسب ها بر زمین می افتند

درد می کشند


انسان می باید حیوان را راحت کند

انسان عرق می ریزد 


اشکهایش 

در بالشت جمع می شود

عطر موهایت را حبس می کند 


نفس نمی کشد 

بالشت را روی سینه اش می گذارد

به قلبش گلوله می زند


بخار گرم 

از گلوی اسب ها بالا می رود 

از دهانشان بیرون می جوشد 


سینه ی انسان سبک می شود

اسب ها به سمت کوهستان دور می دوند 

سم هایشان صدا ندارد 

یال هایشان یخ بسته 


عشق از دست می رود

 

انسان گناه دارد 

نگو دوستت دارم 

انسان باور می کند 

            نگو دوستت ندارم

 

 

رضا ثروتی

 

­

تاریخ ارسال : سه شنبه 10 شهریور 1394 20:15
گل قشنگم !

تو لیلی نیستی ؛

من اما ...

مجنون حرف هات می شوم !

دیوانه ی دست هات

            مبهوت خنده هات

گل قشنگم !


شیرین نیستی ؛

ولی من ...

صخره های شب را

            آنقدر می تراشم

                        تا خورشیدم طلوع کند

و تـــو

در آغوشم بخندی ...



عباس معروفی

تاریخ ارسال : دوشنبه 26 مرداد 1394 19:34
صبح جمعه ات به خیر

صبح جمعه ات به خیر

          هر کجا هستی ، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام ،

سفرها کرده ام ،

از جنگل ، از دریا ،

از آغوش تـــو شعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پرخاطره

             از تو گفته ام ، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده !

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر

 

 

نیکی فیروزکوهی

تاریخ ارسال : جمعه 19 تیر 1394 09:09
نیایی می‌ریزم ...

می‌ایستم کنار دریا

و طلوع تو را

            انتظار می‌کشم !

 

با موج بلند می‌خیزم !

 

بیایی ابر می‌شوم

در آغوش تـــو ؛

            نیایی می‌ریزم ...

 

 

عباس معروفی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 11 تیر 1394 18:10
این همه تنهایی را می فهمی ؟

ای کاش کسی بود ...

کسی !

نه ...

من محتاج تنی نیستم ...

            دلم دستی را می خواهد !

می فهمی یعنی چه ؟

            این همه تنهایی را می فهمی ؟

که دلت 

یک دست می خواهد

نه یک آغـوش پنهانی

دستی که تو را بفشارد

            در هیاهوی یک خیابان شلوغ

                        نه یک بوسه در بیشه ای خلوت

من

دلم رسوایی می خواهد

                        نه یک عشق پنهانی



علیرضا اسفندیاری

تاریخ ارسال : سه شنبه 9 تیر 1394 22:55
آغوش تـــو ...

جهان کوچکی ست زندگی ام

و تـــو ...

لطیف ترین قدرت این جهانی

آغوش را تحریم کنی

            بیچاره می شوم !


کاظم خوشخو




تاریخ ارسال : جمعه 22 خرداد 1394 10:12
پیش می آید اما ...

پیش می آید

این چنین بی پروا ، بی مقدمه

             دست بر کمر عشق بگذارم و ...

                        از میانه های شب ، با تو همآغوش شوم

پیش می آید

 این چنین زخم خورده ،

خودم را بیابم و روح مجروحم را

                         دست تن گرم تو بسپارم

پیش می آید

 چشم بسته از تردد بی رحم خیابان بگذرم و

            با تو به تماشای دستان خالی مرگ بنشینم

پیش می آید من شعری ننویسم ...

هرگز اما

نمی شود با تـــو باشم و

            شاعرانگی هایم را از یاد ببرم ...!

 

 

سیدمحمد مرکبیان

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 21:31