تولد تـــو

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم

به تصویر اکنون تو که می اندیشم شادمانم

برای تو می نویسم و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم

صفحات تقویم را که ورق می زنم

 روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته

 آرام مثل روز تولد تو ... مثل تولد تو ... آرام مثل تـــو  

 

از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم

ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور

تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم

و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم

 

 و این همه را او می‌دانست ، می‌چید و به تماشا نشسته بود ...

و من و تو ، ما ، نمی‌دانستیم  .

 

امروز من از این همه ... من از تولدت شادمانم

فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت

 تا امروزمان را بیافریند  ...

 نکند تمام این بازی ها ، این دنیا چیده شده بود

که روزی تو را پیدا کنم و مرا پیدا کنی

 

و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم

چقدر شادمانم ...





*تولدت ، زیباترین روز خدا ... 

 

تاریخ ارسال : جمعه 22 تیر 1397 17:17
سیب تعارفم نکن

حوّا هم که باشی

            من آدم نمی شوم

پس بی خودی

            جای بوسه

                        سیب تعارفم نکن !

 


رضا کاظمی


تاریخ ارسال : دوشنبه 23 آذر 1394 09:53
ساده نبود ، عاشق بود ...

درست نمی دانم  !

 

ولی ، می گویند

حوا بود که

سیب را تعارف کرد !

و چرا آدم خورد ؟

 

ساده نبود ، عاشق بود  ...

 

نمی دانم !

اما  ...

حوا برایش با ارزش بود  ...

با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از دست داد  ...

 

 

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 13 آبان 1394 22:22
وسوسه

بالشی

کنار بالشت می گذاری

 

حوا نیز

اینگونه آدم را وسوسه می کرد

 

در تاریکی هم

عطر تـــو

مشامم را پیدا می کند

 

از مشامم می گذری

            از تمامم می گذری

 

رویایی بیرون آمده از خواب

            غلت می زنی در بستری که منم

 

حوا نیز

اینگونه آدم را تسخیر کرد

 

 

محمدعلی بهمنی

 

 

تاریخ ارسال : شنبه 29 فروردین 1394 21:21
می شه عاشق شد ...


بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد ... بی هیچ ردّی از خدا رو خاک

من سال‌ها عاشق شدم بی او ... یک حسِ بی تفسیر وحشتناک

من عاشق رفتار های تو ... این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه ... من عاشق چیزی که می‌بینم

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد ... جادوی این دلدادگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند ... حوّای من ! تقصیر آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب ... حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش ... عادت نمی‌کردم به تاریکی

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد ... بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ ... این عادت هر روزه رو بشکن


عبدالجبار کاکایی

تاریخ ارسال : جمعه 17 آذر 1391 11:18