بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
جمعه 22 تیر 1397
17:17

به تصویر قشنگ تو نگاه میکنم و به تو می‌اندیشم

به تصویر اکنون تو که می اندیشم شادمانم

برای تو می نویسم و از اینکه در این هیاهوی بی وقتی به یاد تو می‌نویسم شادمانم

صفحات تقویم را که ورق می زنم

 روز تولدت را می‌بینم که پشت مبارکی چند روز بی‌نظیر پایان و آرام گرفته

 آرام مثل روز تولد تو ... مثل تولد تو ... آرام مثل تـــو  

 

از اینکه همه ی تاریخها را به روز تولد تو محاسبه می کنم شادمانم

ثانیه ها که تند و تند می گذرند یادآورم می‌شوند که در گذشته‌ای نه چندان دور

تو از جایی که بودی پایت را گذاشتی به جایی که قرار بود باشیم

و من هنوز در جایی بودم که هیچ بخاطرش ندارم

 

 و این همه را او می‌دانست ، می‌چید و به تماشا نشسته بود ...

و من و تو ، ما ، نمی‌دانستیم  .

 

امروز من از این همه ... من از تولدت شادمانم

فکر می کنم نکند او قصه ی آدم و حوا را نوشت

 تا امروزمان را بیافریند  ...

 نکند تمام این بازی ها ، این دنیا چیده شده بود

که روزی تو را پیدا کنم و مرا پیدا کنی

 

و همه چیز را بخاطر بیاوریم و بسپاریم

چقدر شادمانم ...





*تولدت ، زیباترین روز خدا ... 

 





برچسب‌ها : تولد | آدم و حوا | شادمان |
دوشنبه 23 آذر 1394
09:53

حوّا هم که باشی

            من آدم نمی شوم

پس بی خودی

            جای بوسه

                        سیب تعارفم نکن !

 


رضا کاظمی






شاعر : رضا کاظمی
برچسب‌ها : بوسه | آدم و حوا | سیب |
چهارشنبه 13 آبان 1394
22:22

درست نمی دانم  !

 

ولی ، می گویند

حوا بود که

سیب را تعارف کرد !

و چرا آدم خورد ؟

 

ساده نبود ، عاشق بود  ...

 

نمی دانم !

اما  ...

حوا برایش با ارزش بود  ...

با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از دست داد  ...

 

 

 





برچسب‌ها : آدم و حوا | سیب | بهشت | عاشق |
شنبه 29 فروردین 1394
21:21

بالشی

کنار بالشت می گذاری

 

حوا نیز

اینگونه آدم را وسوسه می کرد

 

در تاریکی هم

عطر تـــو

مشامم را پیدا می کند

 

از مشامم می گذری

            از تمامم می گذری

 

رویایی بیرون آمده از خواب

            غلت می زنی در بستری که منم

 

حوا نیز

اینگونه آدم را تسخیر کرد

 

 

محمدعلی بهمنی

 

 





جمعه 17 آذر 1391
11:18


بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد ... بی هیچ ردّی از خدا رو خاک

من سال‌ها عاشق شدم بی او ... یک حسِ بی تفسیر وحشتناک

من عاشق رفتار های تو ... این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه ... من عاشق چیزی که می‌بینم

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد ... جادوی این دلدادگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند ... حوّای من ! تقصیر آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب ... حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش ... عادت نمی‌کردم به تاریکی

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد ... بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ ... این عادت هر روزه رو بشکن


عبدالجبار کاکایی





 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 7030 عزیز
در تاریخ : 18 اردیبهشت 1395

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]