شب های سرد و ابری من بی نهایتند

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند


بانو ... به بی قراری شاعر ببخش اگر

این شعرها به حضرت چشمت جسارتند


آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران

لبخندهات ... حس نجیب زیارتند


دور از نگاه سرد جهان ... دست های من

با بافه های موی تو سرگرم خلوتند


دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد

از حرف دل پُر اند ... اگر بی شکایتند


بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هرشبم از روی عادتند


هی کوچه ... کوچه ، کوچه به پایان نمی رسم

شب های سرد و ابری من بی نهایتند ...!

 

 

اصغرمعاذی

تاریخ ارسال : سه شنبه 3 تیر 1393 22:04
گاهی صدایم کن ...

هر چند از تو خاطرم آزرده باشد

بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد

 

مثل لب دریا عطش می آورد باز

عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد

 

وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست

بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد

 

فرقی ندارد آشیانی هست یا نه

در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد

 

آیینه در آیینه در آیینه ها ... تو ....

نشکن ! فقط بگذار ماتم برده باشد

 

گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه

در خواب آغوش تو جان نسپرده باشد ... !

 

 

اصغر معاذی


تاریخ ارسال : شنبه 8 تیر 1392 20:24
لبخند می زنی و من از خواب می پرم

از خواب چشمهای تو تا صبح می پرم

این روزها هوای تو افتاده در سرم

 

هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی

افتاده ای به جان غزل های آخرم

 

گاهی صدای روشنت از دور می وزد

گاهی شبیه ماه نشستی برابرم

 

یا رو به روی پنجره ام ایستاده ای

پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم

 

گاهی میان چادر گلدار کودکی ات

باران گرفته ای سر گلدان پرپرم

 

مثل پری در آینه ها حرف می زنی

جز آه ... هرچه گفته ای از یاد می برم

 

نزدیک صبح ، کنج اتاقم نشسته ای

لبخند می زنی و من از خواب می پرم ...!

 

 

اصغر معاذی


تاریخ ارسال : جمعه 6 اردیبهشت 1392 12:20
از حال و هواهای بدِ این روزهام ...


باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست ... می گویند : بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح ، بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره ، بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی ...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا ... با "قرص" می خوابم ...!



اصغر معاذی

تاریخ ارسال : دوشنبه 19 فروردین 1392 21:42
آمدی ...

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی

از عمق شعرهای پریشانم آمدی

 

شوقت درون سینه ی من بود سالها

آغوش بازکردی و در جانم آمدی

 

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت

در بی قراری شب بارانم آمدی

 

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود

مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

 

این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست

انگار تا حوالی گلدانم آمدی

 

نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود

شاید کنار بستر عریانم آمدی

 

انگار سالهاست کنارم نشسته ای

هرچند سالهاست که می دانم آمدی...

 

 

اصغر معاذی

 


تاریخ ارسال : چهارشنبه 7 فروردین 1392 14:55
راه دوری نیست

شبی از سمت چشمانم گذر کن راه دوری نیست

که مدت هاست از این کوچه ی خلوت عبوری نیست

 

همیشه در دلم چیزی شبیه شوق یک جاده ست

و غیر از یاد لبخند تو بر ذهنم خطوری نیست

 

قنوت شعرهایم با تو لبریز اجابت هاست

اگر نه بر گل سجاده ام عطر حضوری نیست

 

بزن آتش بر این پروانه تا روشن شود چشمش

سراپا شوق پرواز است و در این خانه نوری نیست

 

نمی دانم که دردم چیست اما خوب می دانم

که بین صخره های قلب تو سنگ صبوری نیست

 

بیا این دار را از شانه های خسته ام بردار

اگر در پاکی این عشق جان سوزم قصوری نیست

 

مسیر خلوت من حول و حوش چشم های توست

کمی پایین تر از میدان دیدت ، راه دوری نیست

 

اصغر معاذی

 


تاریخ ارسال : شنبه 19 اسفند 1391 00:27
قصه با طعم دهان تو شنیدن دارد


قصه با طعم دهان تو شنیدن دارد

خواب ، در بستر چشمان تو دیدن دارد

 

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

 

تاک از بوی تَنَت مست ، به خود می پیچد

سیب در دامنت احساس رسیدن دارد

 

بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست

طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد

 

کودکی چشم به در دوخته ام ... تنگ غروب

دل من شوقِ در آغوش پریدن دارد

 

بوسه ، سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد ... !

 

 

اصغر معاذی

تاریخ ارسال : جمعه 4 اسفند 1391 19:53
کل صفحات :2
1
2