رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

 

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

 

ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه صدها پلنگ بود

 

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

 

تـــو ؛ یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من ؛ کشوری که با همه در حال جنگ بود

 

با من هر آنچه از تو بجا ماند ، نام بود

از من هر آنچه بی تو بجا ماند ، ننگ بود

 

پایین نشسته ام که تو بالانشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود !

 

 

 

رضا نیکوکار

 

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 6 خرداد 1394 21:21
خوشبخت ترین مرد جهان

طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست
دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تو قانع باشم
اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست
توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

نفس بادصبا مشک فشان هم بشود
باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد
گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم ؛
شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پُر نکنید

دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست

 


رضا نیکوکار


تاریخ ارسال : جمعه 4 اسفند 1391 20:47
خوش به حال من ...


گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست


خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست


فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست


کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست


فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست


شهر را دارد به هم می ریزد امشب، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست


کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست


خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ ، امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

 

رضا نیکوکار

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 اسفند 1391 10:06
ای کاش ببندی چمدان سفرت را


بند آمده در حسرت وصف تو زبان ها

این آتش عشق است که افتاده به جان ها

در حیرت چشم تو و ابروی تو ماندند
انگشت به دندان همه ی تیر و کمان ها


زانو زده در پای بزرگی تو انگار

الوند و دماوند و سهند و سبلان ها


بی تابم و بی تابی من شهره ی شهر است

نگذار فروکش بکند این هیجان ها


آن قدر دل تنگ مرا ضرب خودت کن

تا گوش فلک کر شود از این ضربان ها


من با تو غزل می شوم و شعرترینم

ای علت بی چون و چرای فوران ها


تو کیستی ای عشق ! که بانام توسکه ست

بازار تمام شعرا ، مرثیه خوان ها


تا لحظه ی رویایی دیدار تو ای خوب

من خون به جوش آمده ام در شریان ها

 

ای کاش ببندی چمدان سفرت را
این جمعه بیفتد به تو چشم نگران ها

 

 

رضا نیکوکار

تاریخ ارسال : جمعه 6 بهمن 1391 17:01
زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است


زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است
دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است
 

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است
بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است


تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند
هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است


بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است


از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است


عاشقم ، یعنی برای وصف حال و روز من
هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

 

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم
جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است!

 

 

رضا نیکوکار

تاریخ ارسال : سه شنبه 3 بهمن 1391 14:06
رگ خواب

شادی اگرچه با همه محرم نمی شود
حسی كه باشكوه تر از غم نمی شود

دوری و دوستی دو مسیر مخالف است
ایمان به تو بدون تو محكم نمی شود


مجموعه ی وجود من و چشم های تو
چیزی به غیر زلزله ی بم نمی شود


ویرانگی اگرچه شده سهم من ولی
از كوه هرچه هم بكنی كم نمی شود

 

چشم امید بسته به ابروی توست كه
دیگر برای رفتن من خم نمی شود


این شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند
هرگز برام شاخه ی مریم نمی شود


بیدار می شوم ، نه... رگ خواب من هنوز

دست فرشته ای ست كه آدم نمی شود!

 

 

رضا نیکوکار

تاریخ ارسال : یکشنبه 1 بهمن 1391 11:41
آتش بزن ای عشق !

مانند دو خورشید که بالای زمین است
                        چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است


روشن شده شب های پریشانی شعرم

                        اینها همه از دولتی این دو نگین است


ای معنی هر واژه ی مبهم ! چه نیازی

                        با تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین است


گهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتون

                        شیرینی لبخند تو شیرینی تین است


دیوانگی ام گل بکند رفتم از اینجا

                        با این دل بی حوصله که خانه نشین است


آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را

                        آوارگی و در به دری بهتر از این است


من عکس تو را باز در آغوش گرفتم

                        چون برکه که با خاطره ی ماه عجین است


آری ، نرسیدیم به هم ، حیف... ولی نه

                        تا بوده همین بوده و تا هست همین است

 

 

رضا نیکوکار

تاریخ ارسال : جمعه 29 دی 1391 13:24
کل صفحات :2
1
2