من را نگاه کن

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود 

بگذار در من این هیجان بیشتر شود

 

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست 

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

 

من سعدی‌ام ، اگر تو گلستان من شوی 

من مولوی ، سماع تو برپا اگر شود

 

من حافظم ، اگر تو نگاهم کنی ، اگر 

شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

 

"ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود"

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم 

اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود

 

دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی 

هر گونه که تو خواستی آنگونه سر شود 



نجمه زارع

تاریخ ارسال : جمعه 29 خرداد 1394 12:12
کسی من را نمی فهمد ...

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد

دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد


نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای «نشکن !» را نمی فهمد


هزاران بار دیگر هم بگویی : "دوستت دارم"

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد


من ابراهیم عشقم ، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد


چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد


دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد


برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد ... کسی من را نمی فهمد

 

نجمه زارع


تاریخ ارسال : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 14:32
هم عاشقم هم نیستم

 

من نیستم مانند تو ، مثل خودم هم نیستم !

تو زخمی صدها غمی ، من زخمی غم نیستم


با یادگاری از تبر ، از سمت جنگل آمدی 

گفتم چه آمد بر سرت ؟ گفتی که مَحرم نیستم


مجذوب پروازم ولی ، دستم به جایی بند نیست

حالا قضاوت کن خودت ، من بی‌گناهم ؛ نیستم ؟!


با یک تلنگر می‌شود ، از هم فروپاشی مرا

نگذار سر بر شانه‌ام ، آن‌قدر محکم نیستم


خواندی غزل‌های مرا ، گفتی که خیلی عاشقم

اما نمی‌دانم خودم ، هم عاشقم هم نیستم

 

 

نجمه زارع

برگرفته از | ارسالی توسط :
تاریخ ارسال : جمعه 13 اردیبهشت 1392 11:53
هنوز زخمی‌ام و رنج می برم

آوِخ ٬هنوز زخمی‌ام و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

نجمه زارع

 


تاریخ ارسال : پنجشنبه 17 اسفند 1391 08:42
خیلی چیزها

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها


تا چه پیش آید برای من ! نمی‌دانم هنوز ...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها


غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
 چند روزی می‌شود ؛ مادر به خیلی چیزها


نامه‌هایت ، عکس‌هایت ، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه ، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست ، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور ... به خیلی چیزها


می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز ...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها ...

 

نجمه زارع


تاریخ ارسال : شنبه 5 اسفند 1391 15:53
وقتی از چشم تو افتادم


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست


ناگهان ، دریا ! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست


در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه ، هی "من عاشقت هستم" شکست


بعد تو آیینه های شعر ، سنگم می زنند
دل به هر آیینه ، هر آیینه ای بستم شکست


عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست


وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

 

 

نجمه زارع

تاریخ ارسال : شنبه 28 بهمن 1391 23:33
در پناه حق

ساعت دو شب است كه با چشم بی‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

 

چیزی كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

 

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق

 

من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق

 

این بار از زبان غزل كاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

 

من رفتنی شدم ، تو زبان باز كرده‌ای !‌

آن هم فقط همین‌كه : "برو ، در پناه حق"

 


نجمه زارع

 

تاریخ ارسال : جمعه 20 بهمن 1391 11:05
کل صفحات :2
1
2