کم حوصله ام ...

کم حوصله ام

مثل گلی ، اول پاییز

قصری که مقارن شده با حمله ی چنگیز

 

بر شاخه ی تنهایی من ،

چند پرنده ...

دلگرم به ذکر غزلی رشک برانگیز

 

من شاید

دیواره ی یک غار قدیمی

 

آزرده ام از آدم ها

            مثل تو ، من نیز ...

 

از لای لبم ،

 سر زده یک شاخه ی گیلاس

            از لاله ی گوش ات غزلی تازه بیاویز !

 

 

 

علیرضا بدیع 

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 9 بهمن 1393 12:00
این فلسفه ی ساده ی عشق است

این بار تو آتش شده ای ؛ پنبه من اما

آلوده مکن ساحت دامن به من اما


این فلسفه ی ساده ی عشق است که بخشید

سیبی به تو و حسرت چیدن به من اما


انداخته در گردش تقدیر دلم را

یک سینه نداده است از آهن به من اما


دور از منی آن گونه که این برکه از آن ماه

نزدیک تری از رگ گردن به من اما


از خرمن بر شانه رهایت نرسیده است

اندازه ی یک دانه ی ارزن به من اما


تا ملک فنا بیشتر از چند قدم نیست

با این همه امشب بده مأمن به من اما

 

 

 علیرضا بدیع

 

تاریخ ارسال : شنبه 11 مرداد 1393 10:08
اردی جهنم است زمانی که یار نیست

فصل بهار آمد و رنگ بهار نیست

اردی جهنم است زمانی که یار نیست


دست نیاز باد به دامان ناز بید

تنها مرا به جانب معشوقه بار نیست


امسال از همیشه ی خود بی ثمرتر است

در باغ من نشانه ای از برگ و بار نیست


هر قاصدی که آمده از راه ، ناخوش است

هر نامه ای که می رسد از سوی یار نیست


دنیا به جز عذاب چه دارد برای من ؟

شب های تار هست صدای سه تار نیست


آه ای پرنده ! گاه قفس را نفس بکش

آخر همیشه راه رهایی فرار نیست

 


علیرضا بدیع


تاریخ ارسال : سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 20:35
با من بمان که نوبت پیروزی من است

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

 

می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

 

خوشوقتی صدای تو از دیدن من است

من هم از آشنایی تان با سعادتم !

 

با خود تو را به اوج ، به معراج می برم

امشب اگر به خاک بریزد خجالتم

 

بازار شام کن شب مان را به موی خود

بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم

 

بر شانه ام گذار سرانگشت برف را

کوهم ولی تمام شده استقامتم

 

من سیرتم همان که تو می خواستی شده

لب تر کنی عوض شود این بار صورتم !

 

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم

این است از تمامی دنیا غنیمتم

 

با من بمان که نوبت پیروزی من است

چیزی نمانده است به پایان فرصتم

 

 

علیرضا بدیع

 


تاریخ ارسال : جمعه 23 اسفند 1392 20:08
تبعیدی

کجاست کاهن دربار ؟ خواب بد دیدم

که در عروسی اموات ، قند ساییدم


که روز تاجگذاری ام تخت و تاجم رفت

که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم


چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام

که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم


تو سرزمین منی ! ای کسی که دشمن و دوست

به جبر از تنِ تو کرده اند تبعیدم


دلم به دست تو افتاد ، زود دانستم

دل تو پیش کسی بود ، دیر فهمیدم


تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی

چرا تلاش نکردی برای تردیدم ؟


در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست ؟

سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم ...



علیرضا بدیع


تاریخ ارسال : شنبه 7 اردیبهشت 1392 21:34
ای بکر ترین برکه


ای بکر ترین برکه ! هلا سوره ی صافی !

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی !

 

داغی بزن از بوسه به پیشانی سردم

بدنام که هستیم به اندازه ی کافی

 

تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را

صد شکر ! شکرپاش لبت کرده تلافی !

 

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

 

چندیست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی ...



علیرضا بدیع

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 اسفند 1391 17:39
تفهیم اتهام

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

 

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

 

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 

شراب کهنه چرا ؟ خون تازه آوردم ...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

 

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

 

 

علیرضا بدیع

 


تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 بهمن 1391 00:53
کل صفحات :3
1
2
3