ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد


چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟


به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد


ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد


دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد


به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد


چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد


ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد


ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

که به غیر با تـــو بودن ، دلم آرزو ندارد

 

 

حسین منزوی

تاریخ ارسال : سه شنبه 23 آذر 1395 22:38
تمام نام های جهان با تـــوست

 

بی هیچ نام می آیی

اما تمام نام های جهان با تـــوست

 

وقت غروب

نامت دلتنگی ست

 

وقتی شبانه ،

چون روحی عریان می آیی

                 نام تو وسوسه است

 

زیر درخت سیب

            نامت حواست

 

و چون

به ناگزیر با اولین نفس

 که سحر می زند ، می گریزی ؛

                        نام گریزناکت رویاست !

 

 

حسین منزوی 

تاریخ ارسال : جمعه 17 اردیبهشت 1395 19:50
این عجیب است

آنگونه مست بودم

 که از تمام دنیا ، تنها

             دلم هوای تـــو را کرده بود .

 

می گفتم :

 این عجیب است

            اینقدر ناگهانی دل بستن !

 

از من که بی تعارف ،

 دیریست زین خیل ورشکسته

            کسی را در خور دل نهادن پیدا نکرده ام ...

 

 

 

حسین منزوی

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 شهریور 1394 20:14
نوازش

اگر باید

زخمی داشته باشم

            که نوازشم کنی

بگو تا تمام دل ام را شرحه شرحه کنم

 

زخمها زیبایند

و زیباتر آنکه تیغ را هم

             تو فرود آورده باشی

 

تیغت سِحر است و

             نوازشت معجزه و

 

لبخندت تنظیفی از قواره نور

و تیمارداری ات کرشمه ای میان زخم و مرهم

 

عشق و زخم از یک تبارند

 

اگر خویشاوندیم یا نه

              من سراپا همه زخم ام ...

 

تـــو سراپا همه انگشت نوازش باش

 

 

 

حسین منزوی

تاریخ ارسال : جمعه 1 خرداد 1394 19:40
قهر و آشتی

گر چه با این شیوه جای آشتی نگذاشتی

دوستت دارم به صلح و جنگ و قهر و آشتی

 

فاصله از هر گره کوتاه خواهد شد اگر

قهر هم با تو خوش است اما برای آشتی

 

با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته ای ؟

بر که خواهی بست دل را ، چون ز من برداشتی ؟

 

تو همان بودی که می پنداشتم می خواستم

گر چه شاید من نبودم آن که می پنداشتی

 

آه می بخشی که چند در گمانت داشتم

من نبودم آن که چشم دل به راهش داشتی

 

من بدم آری ، تو اما خرمنت توفان مباد

کاشکی زان باد بد بینی که در خود کاشتی

 

کوه واری باید اکنون بوده باشد در دلت

بس که غم بر رنج و حسرت بر ملال انباشتی

 

بس که چشمانت فریبت داد و وهمت راه زد

بلکه گاهی چشمه ای را هم سراب انگاشتی

 

قبله دیگر کن گشایش شاید از این سوست  عشق !

ای که جز نفرت نماز دیگری نگذاشتی

 

 

حسین منزوی

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 16 بهمن 1393 15:15
بعد از تو ...

معشوق من ! بعد از تو جایت همچنان خالی است

خالی است جایت در دلم ، تا جاودان خالی است

 

جز تو برای عشـق ، کس کاری نخواهد کرد

وقتی نباشی بی تو شهر از عاشقان خالی است

 

جز تو زنی آغوش من را پر نخواهد کرد

تو میروی و تا ابد این آشیان خالی است

 

می دانی آیا بی تو در من این خلأ چون است؟

انگار از خورشید روشن آسمان خالی است

 

از کام و جامم زهر میجوشد مرا وقتی

از شهد ناب بوسه های تو دهان خالی است


دیگر کسی مستم نخواهد کرد بعد از تو

ای باده ای که بی توام رطل گران خالی است

 

شاید کسی فصلی شود در قصه ام اما

دیگر ز آب و رنگ عشق این داستان خالی است

 

 

حسین منزوی


تاریخ ارسال : یکشنبه 18 خرداد 1393 13:50
بی خودتر از اینم کن

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان ، مست ترم کن


شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن


دارم سر پرواز در آفاق تو ، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن


عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن


صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
بارانِ منِ خاک شو و بارورم کن


افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم

با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن


پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه

تا لذت آغوش بدانی ، خبرم کن


شرح من و او را ببر از خاطر و در بر

بفشارم و در واژه ی تو ، مختصرم کن



حسین منزوی

 


تاریخ ارسال : یکشنبه 12 آبان 1392 17:48
کل صفحات :5
1
2
3
4
5