بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
دوشنبه 15 آبان 1396
09:09

بیدار شدم

صبح شده بود

و چاره‌اى جز دوست داشتنت نبود


هر کسی کاری دارد

حتی آدم‌هاى بیكار !


این شغل من است ؛

دوستت دارم ...



محمدعلى بهمنی





چهارشنبه 14 بهمن 1394
18:33

باید به فکر

 تنهایی خودم باشم

 

دست خودم را می گیرم

                و از خانه بیرون می زنیم

 

در پارک

به جز درخت

            هیچ کس نیست

 

روی تمام

 نیمکت های خالی می نشینیم

             تا پارک ، از تنهایی رنج نبرد


دلم گرفته

یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم

            و از خودم خواهش میکنم به خانه بازگردد

 

 

محمد علی بهمنی





شنبه 29 فروردین 1394
21:21

بالشی

کنار بالشت می گذاری

 

حوا نیز

اینگونه آدم را وسوسه می کرد

 

در تاریکی هم

عطر تـــو

مشامم را پیدا می کند

 

از مشامم می گذری

            از تمامم می گذری

 

رویایی بیرون آمده از خواب

            غلت می زنی در بستری که منم

 

حوا نیز

اینگونه آدم را تسخیر کرد

 

 

محمدعلی بهمنی

 

 





یکشنبه 10 اسفند 1393
20:42

نفرین ؟!!!

نه ... سوال است !

 

چگونه دل ات آمد ، باران ام ...

 

اسیدانه

به من زخم بپاشی ؟

 

 

محمدعلی بهمنی

 





برچسب‌ها : نفرین | سوال | باران | دل | زخم |
یکشنبه 29 تیر 1393
07:07


دوستم داری ؟!

     می دانم ، باز

دوست دارم که بپرسم گاهی


دوست دارم که بپرسم امروز

مثل دیروز مرا می خواهی


مهربانیست و یا بی مهریست ؟

تنگ بی آب برای ماهی ؟


فرصتی تا بسراییم از هم

بس کن از فلسفه های واهی


عشق عشق است

 چه بر لوحی زر بنویسند

 چه برگ کاهی


پرسش از عقل چه جایی دارد ؟

تا جنون می دهدت آگاهی ؟


غیر از آن کوچه که دیوارش نیست

خانه ی دوست ندارد راهی


 

محمدعلی بهمنی





یکشنبه 8 اردیبهشت 1392
22:52

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب


تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ، ها می کنم هرشب


تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


 

محمدعلی بهمنی






شنبه 31 فروردین 1392
10:55

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آن قَدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید ، هزاران شاید دیگر ، اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست



محمدعلی بهمنی






 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 3390 عزیز
در تاریخ : 19 مرداد 1393

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]