بــی شــــکـــــ . . .
جهان را به عـشـق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهـــانی بـــرای تـــــو . . .

حسین پناهی


علی
 
 
چهارشنبه 15 آذر 1391
20:31

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد

 

کار دو جهان من جاوید نکو گردد

گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد

 

از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد

کاید به سر کویت در خاک درت افتد

 

گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی

حقا که اگر از من سرگشته‌ترت افتد

 

این است گناه من کت دوست همی دارم

خطی به گناه من درکش اگرت افتد

 

دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی

ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد

 

گر تو همه سیمرغی از آه دلم می‌ترس

کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد

 

خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی

آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد

 

پا بر سر درویشان از کبر منه یارا

در تشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد

 

بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم

بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد

 

هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت

می‌آید و می‌جوشد تا بر شکرت افتد

 

گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را

این بر تو گران آید رایی دگرت افتد

 

 

عطار





شاعر : عطار
پنجشنبه 2 آذر 1391
18:19

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

 

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

 

دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان

در طلب روی او روی به دیوار باش

 

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس

پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

 

لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم دیده ی بیدار باش

 

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش

 

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن

تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

 

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

 

 

عطار

 





شاعر : عطار
شنبه 20 آبان 1391
00:19

ای تو را با هر دلی کاری دگر

در پس هر پرده غمخواری دگر

 

چون بسی کار است با هر کس تو را

هر کسی را هست پنداری دگر

 

لاجرم هرکس چنان داند که نیست

با کست بیرون ازو کاری دگر

 

چون جمالت صد هزاران روی داشت

بود در هر ذره دیداری دگر

 

لاجرم هر ذره را بنموده‌ای

از جمال خویش رخساری دگر

 

تا نمانَد هیچ ذره بی نصیب

داده‌ای هر ذره را یاری دگر

 

لاجرم دادی تو یک یک ذره را

در درون پرده بازاری دگر

 

چون یک است اصل این عدد از بهر آنست

تا بود هر دم گرفتاری دگر

 

ای دل سرگشته تا کی باشدت

هر زمانی درد و تیماری دگر

 

کی رسد از دین سر مویی به تو

زیر هر موییت زناری دگر

 

خیز و ایمان آر و زنارت ببر

توبه کن مردانه یکباری دگر

 

دل منه بر هیچ چون عطار هیچ

تا کیت هر لحظه دلداری دگر

 

 

 

عطار





شاعر : عطار
چهارشنبه 17 آبان 1391
23:16

دل ، درد تو یادگار دارد

جان عشق تو غمگسار دارد

 

تا عشق تو در میان جان است

جان از دو جهان کنار دارد

 

تا خورد دلم شراب عشقت

سرگشتگی خمار دارد

 

مسکین دل من چو نزد تو نیست

در کوی تو خود چکار دارد

 

راز تو نهان چگونه دارم

کاشکم همه آشکار دارد

 

چندین غم بی نهایت از تو

عطار ز روزگار دارد

 

 

عطار





شاعر : عطار
 
 


در این وبلاگ
در كل اینترنت


بازدید امروز : عزیز
بازدید دیروز : عزیز

بازدید این ماه : عزیز
بازدید ماه قبل : عزیز

بازدید کل :
تعداد مطالب :

بیشترین بازدید : 3390 عزیز
در تاریخ : 19 مرداد 1393

آخرین بروز رسانی :

آخرین بازدید :






[متن موسیقی در حال اجرا]