چه بُوَد ... ؟

صنما چه بود گر بوسککی وام دهی

نه برآشوبی به هر ساعت و دشنام دهی

بستهٔ دام تو گشتست دل من چه شود

که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی


پختهٔ عشق شود گر چه بود خام ای جان

هر که را روزی یک جام ، میِ خام دهی


نکنی ور بکنی ناز به هنجار کنی

ندهی ور بدهی بوسه به هنگام دهی


گر دل و جان به تو بخشیم روا باشد از آنک

جان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی


جامهٔ غم بدرم من ز طرب چون تو مرا

حب در بسته میان جام غم انجام دهی


بی‌قرارست سنایی ز غم عشق تو جان

چه بود گرش به یک بوسه تو آرام دهی

 

 

سنایی


تاریخ ارسال : سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 08:49
ای دوست ره جفا رها کن

ای دوست ره جفا رها کن

تقصیر گذشته را قضا کن

 

بر درگه وصل خویش ما را

با حاجب بارت آشنا کن

 

در صورت عشق ما نگارا

بدخویی را ز خود جدا کن

 

آخر روزی برای ما زی

آخر کاری برای ما کن

 

ماها تو نگار خوش لقایی

با ما دل خویش خوش لقا کن

 

من دل کردم ز عشق یکتا

تو رشتهٔ دوستی دو تا کن

 

اکنون که تو تشنهٔ بلایی

راضی شده‌ام هلا بلا کن

 

ورنه تو که سغبهٔ جفایی

تن در دادم برو جفا کن

 

در جمله همیشه با سنایی

کاری که کنی تو بی ریا کن

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : شنبه 27 آبان 1391 18:17
امروز زمانه نوبت ماست

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

 

آنجا که جمال دلبر آمد

والله که میان خانه صحراست

 

وانجا که مراد دل برآمد

یک خار به از هزار خرماست

 

گر چه نفس هوا ز مشکست

ورچه سلب زمین ز دیباست

 

هر چند شکوفه بر درختان

چون دو لب دوست پر ثریاست

 

هر چند میان کوه لاله

چون دیده میان روی حوراست

 

چون دولت عاشقی در آمد

اینها همه از میانه برخاست

 

هرگز نشود به وصل مغرور

هر دیده که در فراق بیناست

 

اکنون که ز باغ زاغ کم شد

بلبل ز گل آشیانه آراست

 

بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست

زین شکر که زاغ کم شد و کاست

 

فریاد همی کند که باری

امروز زمانه نوبت ماست

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 25 آبان 1391 00:01
عاشق مشوید اگر توانید

عاشق مشوید اگر توانید

تا در غم عاشقی نمانید

 

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانید

 

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

 

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

 

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

 

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

 

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانید

 

بسیار جفا کشید آخر

او را به مراد او رسانید

 

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید

 

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : دوشنبه 22 آبان 1391 23:09
عاشقی تا در دل ما راه کرد

عاشقی تا در دل ما راه کرد

اغلب انفاس ما را آه کرد

 

بود هر باری دلم عاشق به طوع

برد و زیر پای عشق اکراه کرد

 

عیش چون نوش مرا چون زهر کرد

صبر چون کوه مرا چون کاه کرد

 

باز در شهر مسلمانان مغی

کرد ما را بسته و ناگاه کرد

 

از تن باریک من زنار ساخت

وز دل سنگینم آتشگاه کرد                            

 

با همه محنت که دیدم من به عشق

کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد

 

نیک خواهم عشق را گر چه مرا

او به کام دشمن و بدخواه کرد

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : دوشنبه 15 آبان 1391 17:01
ترا دل دادم ای دلبر

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم

تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم


اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم

گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم


ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا

زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم


به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهٔ کفری

ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم


میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی

لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم


بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی

ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : شنبه 13 آبان 1391 00:19
ای جان جهان کبر تو هر روز فزونست

ای جان جهان کبر تو هر روز فزونست

لیکن چه توان کرد که وقت تو کنونست

 

نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم

چون خوبی دیدار تو هر روز فزونست

 

عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز

زیرا که جمال تو ز اندازه برونست

 

در زلف تو تاب و گره و بند و شکنجست

در چشم تو مکر و حیل و زرق و فسونست

 

تا من رخ چون چشمهٔ خورشید تو دیدم

چشمم ز غم عشق تو چون چشمهٔ خونست

 

ای رفته ز نزدیک سنایی خبرت هست

کز عشق تو حال من دل سوخته چونست

 

از مهر تو چون نقطهٔ خونست دلم زانک

بر ماه ترا دایرهٔ غالیه گونست

 

 

سنایی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 10 آبان 1391 10:18
کل صفحات :2
1
2