جایی برای شعر ...
شعری برای تـــو ...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
زیر باران

بی تـو نـشـسـتم در خـیـابـان زیـر بـاران
گـویی کـه مـجـنـون در بیـابـان زیـر بـاران

افـتــاده نــان خشـکی از منـقـار زاغــی
گنجشک خیسی می خورد نان زیر باران

هـر کـس بـه قـدر روزی خـود سهـم دارد
سهـم مـن از تـو :چشـم گـریان زیر باران

ای کاش می شد با تو ساعتها قــدم زد
از راه آهـــــن تــا شـمـیـران زیــر بـــاران*

بـا طــعــنـه عـابـرهـا سـراغـت را گـرفتند
آخـر چـه می گـفـتـم بـه آنـان زیر باران؟!

باور کن از تو دست شستن کار من نیست
عشق تـو می گــردد دو چــنـدان زیر باران
...
وقـتـی دعـــا در زیر باران مستجــاب است
دیـگـر چــه کـــاری بـهـتـر از آن زیــر بــاران

پــروردگــارا در غــیـاب حـضـــرت عـــشــق
رعـــدی بـــزن مـــا را بــســـوزان زیـر بـاران

 

کاظم بهمنی





شاعر : کاظم بهمنی ,
برچسب‌ها : #باران
تیر برق چوبی

تیر برقی «چوبی ام» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن ، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها ، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهی ام می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

 

کاظم بهمنی





شاعر : کاظم بهمنی ,
شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است

بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است

تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

 

 

کاظم بهمنی



شاعر : کاظم بهمنی ,
حجله 2


خبر خـیر  ِتو از نقـــل رفیقـــــان سخت است

حفظ ِحالات من و طعنـه ی آنان سخت است


لحظه ی بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را

در دل ابـــر نگــهـــداری بـــــاران سخت است

کشتی ِ کوچک من هر چه که محــکم باشد
جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است

ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا
شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است

ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشـــوقه!
بی محلی سر این کوچه دوچندان سخت است

زیـر بــاران که به من زل بزنی خواهی دید:
فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است

کوچه ی مهـــــر ـــ سـر نبش ، کماکان باران...
دیــدنِ حـجلــه ی من اول آبــــان سخت است!!

 

کاظم بهمنی



شاعر : کاظم بهمنی ,
حجله 1



گاه و بیگاه خود ِ مــرگ و هر از گاه نمـردن سخت است

روز در معرض او بودن و شـب ، دل نسپردن سخت است


امشب از پنج هزار و چهل و شش غـــــــزل ِ بکــــر پُرم ...

چه قدَر هم مژه را با سر ِانگشت شمردن سخت است !


توی بـــازار شـلوغی که در آن فکر همه مشغـول است

سر به زیر آمدن و رفتن و یک طعنه نخوردن سخت است


و زمانی که حـــریف تو رفیق است و رفــــیق تو حریف

دست در دست رفیقی زدن و سخت فشردن سخت است


در شب ِجشن عروسیش عصــــای تـن ِ زارم می دید 

باغبان را دم ِ باغی که به کل سوخته بردن سخت است


در شب جشن عروسیش که مُردم به همه ثابت شد
:

گاه و بی گاه خود ِمرگ و هر از گاه نمردن سخت است


 

کاظم بهمنی



شاعر : کاظم بهمنی ,
تو همانی ...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبیِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را » 

 

 

کاظم بهمنی

 



شاعر : کاظم بهمنی ,
بوی شقایق

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

 

«او» که اخمت را گفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

 

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

 

 

کاظم بهمنی



شاعر : کاظم بهمنی ,

تعداد کل صفحات: 4


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic