قاتل به محل قتل برمی‌گردد


چشمم سر وعده بی‌ثمر می‌گردد

            بی‌چاره دل ام که دربه در می‌گردد

 

کشتی تو مرا و منتظر می‌مانم

            قاتل به محل قتل برمی‌گردد

 

 

کاظم بهمنی


تاریخ ارسال : پنجشنبه 4 تیر 1394 20:20
مرگ و جدایی

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست

دید بازآمدنی در پی این رفتن نیست


همه گفتند " مرو " دیدم و نشنیدمشان

مثل این بود به یک رود بگویند : بایست  !


مفتضح بودن از این بیش که در اول قهر

فکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست


در جهان تهی از عشق نمی‌مانم چون

در جهان تهی از عشق نمی‌باید زیست


دهخدا تجربه‌ی عشق ندارد ورنه

معنی « مرگ » و « جدایی » به یقین هردو یکیست



کاظم بهمنی

تاریخ ارسال : دوشنبه 24 شهریور 1393 18:02
نه ... !


شرمی‌ست در نگاه من ؛ اما هراس نه

کم صحبتم میان شما ، کم حواس نه


چیزی شنیده ام که مهم نیست رفتن‌ات!

درخواست میکنم نروی ، التماس نه


از بی ستارگی‌ست دلم آسمانی است

من عابری «فلک» زده ام ، آس و پاس نه


من می روم ، تو باز می آیی ، مسیر ما

با هم موازی است ولیکن مماس نه


پیچیده روزگار تو ، از دور واضح است

از عشق خسته می شوی اما خلاص نه

 


کاظم بهمنی

 


تاریخ ارسال : جمعه 2 خرداد 1393 10:39
مراقب باشید


دل دیوانه که تنگ است ! مراقب باشید

بی جهت در پی جنگ است مراقب باشید

از کنارش که گذشتید چرا خندیدید؟
دم دستش پُر سنگ است مراقب باشید!

به شما خیره اگر ماند نترسید اما
چشمتان گفت : قشنگ است مراقب باشید

جمله ی مبهم اگر گفت به عمقش نروید
توی تنگی که نهنگ است ... مراقب باشید

کار بیهوده اگر کرد ملامت نکنید
پیش او فایده ننگ است ، مراقب باشید

اگر از جانب معشوق خبر آوردید
دست عاشق که کلنگ است مراقب باشید*

 

کاظم بهمنی


* اشاره به
داستان تیشه بر سر زدن فرهاد

تاریخ ارسال : دوشنبه 9 بهمن 1391 17:03
فصل بوسه چینی


می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
                        روی تختی با رقیبان می نشینی در بهشت

 

تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت
                        یک نمایشگر در آتش ، دوربینی در بهشت

 

صاحب عشق زمینی را به دوزخ می برند
                        جا ندارد عشق های این چنینی در بهشت

 

گیرم از روی کرَم گاهی خدا دعوت کند
                        دوزخی ها را برای شب نشینی در بهشت

 

با مرامی که من از تو باوفا دارم سراغ
                        می روی دوزخ ، مرا وقتی ببینی در بهشت

 

من اگر جای خدا بودم برای «ظالمین»
                        خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشت

 

 

کاظم بهمنی

تاریخ ارسال : دوشنبه 25 دی 1391 02:14
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

غم مخور ، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
                        شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
                        آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه ‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
                        دکمۀ پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی ؟
                        نقطه ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر ، غمت هم بیش‌تر
                        پشت عاشق را همین آزارها تا می‌کند

از دل هم‌چون زغالم سرمه می‌سازم که دوست
                        در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم ، نه اشاره ، نه سوالی ، هیچ چیز
                        عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند


کاظم بهمنی

 



 


تاریخ ارسال : چهارشنبه 20 دی 1391 17:50
گلایه می کنم ولی ...

تکه یخی که عاشق ابر عذاب می شود

سر قرار عاشقی همیشه آب می شود

به چشم فرش زیر پا سقف که مبتلا شود

روز وصالشان کسی خانه خراب می شود


کنار قله های غم نخوان برای سنگ ها

کوه که بغض می کند سنگ ، مذاب می شود


باغ پر از گلی که شب به آسمان نظر کند

صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود


چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود



کاظم بهمنی

 

تاریخ ارسال : دوشنبه 27 آذر 1391 11:53
کل صفحات :4
1
2
3
4