تو ماهتاب منــی ...

تو ماهتاب منــی، باز عــــزم جنگ مکن

ملول و خسته منم؛ قصد این پلنگ مکن


خدای را صنمــا!  این بتان زیبــــا را

به جرم اینکه شبیه تواند سنگ مکن


دلا ، شب معراج هر کسی جایی است

هـــراس از ظلمـــات دل نهنـگ مکن


اگر بــه خانه ی من آمدی چراغ بیار

اگر به خانه ی من آمدی درنگ مکن


بیا بمان و بیا و بخوان؛ بیا و برقص

و گر نه جای مرا این میانه تنگ مکن

 

مهدی جهاندار

تاریخ ارسال : جمعه 15 دی 1391 23:11
حاضرم بندۀ چشمان سیاهت باشم

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم

حال من حال پریشان قشنگی ست گلم

 

قبل از آنی که بیایی چه کویری بودم ...

زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم

 

سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...

فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم

 

نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمرم :

«راه رفتن توی ‌دالان قشنگی» ست گلم

 

من لامذهب بی دین به تو ایمان دارم

خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم

 

حاضرم بندۀ چشمان سیاهت باشم

توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم

 

یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ، این دنیا ...

با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلم

 

 

مهدی جهاندار

تاریخ ارسال : سه شنبه 14 آذر 1391 23:40
سوار ما چه شد

با توام ای دشت بی پایان ، سوار ما چه شد
یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد

آشنای «لافتی الا علی» اینک کجاست ؟
صاحب «لا سیف الا ذوالفقار» ما چه شد ؟

چارده قرن است چهل منزل عطش پیموده ایم
التیام زخم های بی شمار ما چه شد ؟

چشم یوسف انتظاران را کسی بینا نکرد
روشنای دیدۀ امیدوار ما چه شد ؟

ذوالجناحا ! عصر ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را گشتی بزن ، بنگر سوار ما چه شد ؟

باز ای موعود ! بی تو جمعه ای دیگر گذشت
کُشت ما را بی قراری ! پس قرار ما چه شد ؟

می نشینم تا ظهور سرخ مردی سبزپوش
آن زمان دیگر نمی پرسم بهار ما چه شد ؟

 

 

مهدی جهاندار

تاریخ ارسال : جمعه 3 آذر 1391 11:04
لیلا پسری داشت ...

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش

به درخشندگی ماه که عباس عمویش

 

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون

پسری داشت که می رفت و نگاه تو به سویش

 

پسری خوش قد و قامت پسری صبح قیامت

روضه خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

 

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن

که بریدند خدایا که شکستند سبویش

 

روضه خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد

روضه خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش

 

 

مهدی جهاندار

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 28 آبان 1391 20:06
یادت به خیر

درمانده مانده ام دو سه هفته است ای پری

با  ما  نمی نشینی  و با  ما  نمی پری ؟

 

آری منم همان كه فراموش كرده ای

آیا  مرا  هنوز به خاطر  می آوری ؟

 

بعد از تو من همین غزل نیمه كاره ام

تكراری و ورق ورق و پوچ و سرسری

 

تو بی گمان همان غم عشقی كه خواجه گفت :

«كز هر زبان كه می شنوم نامكرری »

 

آن شب كه با تو پر زدم و عاشقت شدم

باور نداشتم كه تو از جنس دیگری

 

باور نداشتم كه تو با ما غریبه ای

 باور نداشتم كه تو اینجا مسافری

 

باور نداشتم كه به این راحتی مرا

 اینجا به حال خود بگذاری و بگذری

 

گفتی كه پیر و خسته و دل ناتوان شدم

 اما دروغ بود تو از من جوانتری

 

زیرا هنوز هم كه هنوز است عاشقی

زیرا هنوز هم كه هنوز است دختری

 

ای آرزوی مرده در اعماق زنده رود

یادت به خیر ، دختر زیبای بندری .

 

 

مهدی جهاندار

 

تاریخ ارسال : شنبه 13 آبان 1391 00:27
این خبر را برسانید به کنعانی ها

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!

این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 

سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها

 چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

 

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

 

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

 

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

 

مهدی جهاندار

تاریخ ارسال : یکشنبه 7 آبان 1391 00:12
نیامدی

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی

 

مهدی جهاندار

 

تاریخ ارسال : جمعه 5 آبان 1391 17:17
کل صفحات :2
1
2