زن که باشی ...

زن که باشی

نمی توانی انکار کنی

             تشنه ی بوی تن مردت هستی

همیشه و هر لحظه دست خودت نیست

زن که باشی

آفریده می شوی برای عشق ورزیدن 

برای نگاههای مهربانانه 

            برای بوسه های آتشین

زن که باشی تمام تنت

طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد

زن که باشی

سرشاری از عاشقی های ناتمام

            پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی

زن که باشی

 اما دست خودت نیست

اگر مردت طعم لب هایش طعم تو را بدهد

تمام هستی مردانه اش را

 با تمام وجودت دوست خواهی داشت

                             بی آنکه ذره ای کم بگذاری



 فروغ فرخزاد

تاریخ ارسال : چهارشنبه 11 آذر 1394 13:42
دریافتم ...

وقتی که

زندگی من هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

 

دریافتم 

باید ، باید ، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست !

 

 

فروغ فرخزاد

 

تاریخ ارسال : شنبه 9 اسفند 1393 19:19
آمدن ، ماندن ، رفتن

رفتن که بهانه نمی خواهد ،

یک چمدان می خواهد

 از دلخوری هاى تلنبار شده و

            گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...

رفتن که بهانه نمی خواهد ،

            وقتى نخواهى بمانى ،

                            با چمدان که هیچ ،

                                     بى چمدان هم می روى !

ماندن ...

ماندن اما بهانه مى خواهد ،

دستى گرم ، نگاهى مهربان ، دروغ هاى دوست داشتنى ،

دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى ،

یک فنجان چاى ، بوى عود ، یک آهنگ مشترک ، خاطرات تلخ و شیرین ...


وقتى بخواهى بمانى ، 

حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد

                  خالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...

می مانى ...

و وقتى بخواهى بمانى

            نم باران را رگبار مى بینى

                        و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ...

آمدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه ...

            و رفتن هیچکدام !

 

 

فروغ فرخزاد

تاریخ ارسال : سه شنبه 11 آذر 1393 17:42
عشق آتشین


رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت               راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین  پر از درد بی امید                 در وادی گناه و جنونم كشانده بود


رفتم كه داغ بوسه ی پر حسرت تو را               با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام  بمانم در این سرود                 رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم ، مگو مگو كه چرا رفت ، ننگ بود              عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پردۀ خموشی و ظلمت ، چو نور صبح            بیرون فتاده بود به یك باره راز ما


رفتم كه گم شوم چو یكی قطره اشك گرم        در لا به لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم كه در سیاهی یك گور بی نشان              فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم             از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر                  آزرده از ملامت  وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز              دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم     مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش      در دامن سکوت به تلخی  گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها                دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

 

فروغ فرخزاد

 

تاریخ ارسال : سه شنبه 25 تیر 1392 14:54
بازهم قلبی به پایم اوفتاد


بازهم قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد

بازهم در بستر آغوش من

رهوری درخواب شد ، درخواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

اوشراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تابسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم

مست نازم کن ، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای آشنا

بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل ، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ، کس به آوازش نخواند

 

 

فروغ فرخزاد

 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 3 اسفند 1391 11:45
پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ..... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

 

ای خدا .... بر روی من بگشا

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور سردی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد ...

 

 

فروغ فرخزاد

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 15 بهمن 1391 22:21
ای ستاره ها


ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم


با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟


جام باده سر نگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او


ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک


من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم


ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید


رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

 

فروغ فرخزاد

تاریخ ارسال : یکشنبه 8 بهمن 1391 20:40
کل صفحات :2
1
2