با تو بهتر می‌شوم‌


حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌


با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌


در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم


آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تـــو

می‌توانم مایه‌ی گهگاه‌  دلگرمی شوم‌


میل‌، میل توست‌ ، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

 


مهدی فرجی


 

تاریخ ارسال : پنجشنبه 9 مهر 1394 21:43
فقط بی بی دل ات کافیست

نه ... روبه روی تو بازنده‌اند حالا هم

قماربازترین مردهای دنیا هم

زمین زدم ورقی را ، شروع شد بازی

ولی به قصد فقط ، رو به رو شدن با هم

اگرچه می‌دانستی ، اگرچه می‌دیدم

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

طنین قهقهه ات در تبسمم می ریخت

هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم

سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود

جنونِ دست تو در تک تک ورق ها هم

در این نبرد ، فقط بی بی دل ات کافیست

برای کشتن پنجاه و یک ورق با هم


به دست داشتی آن قدر دل که می لرزید

دل سیاه ترین برگ های بالا هم

مرا به باخت کشاندی ولی نیافتادم

به این امید که روز خداست فردا هم

شروع می شود این بازی ِ تمام شده

اگرچه رو بکنی برگ آخرت را هم
 



مهدی فرجی | میخانه ی بی خواب 


تاریخ ارسال : دوشنبه 20 بهمن 1393 20:20
حدّ پروازم نگاه توست ...

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر 

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر


راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌ 

جاده های پیچ در پیچ شمالم را نگیر



کیستی ‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ وقت‌ 

لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر


من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌ 

خواستی دورم کن از پیشت‌ ، مدالم را نگیر


خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌ 

با همین بازیچه‌ها سر کن‌ ، غزالم را نگیر


زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است 

بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر


خسته از یکرنگی ام می‌خواهم از حالا به بعد 

تا ابد پاییز باشم‌ ، اعتدالم را نگیر

 

 

 مهدی فرجی

 

تاریخ ارسال : شنبه 12 مهر 1393 23:05
یک نگاه ساده ...

یک نگاه ساده ، بیش از این هوایى نیستم

در خودم غرقم ، به فکر آشنایی نیستم


با تو ام تا با منی پس با منی تا با تو ام

مثل تو در قید و بند باوفایی نیستم


دوستت دارم ... ولی بسیار از آن بیشتر

عاشقت هستم ؟ ... نه تا این حد فدایی نیستم


تا که یادم بوده اهل خواهش چشم تو ام

حال ، با این وصف ، پیدا کن کجایی نیستم !


شعر نازل دارم از سوی تو ، تکفیرم نکن

تا ابد پیغمبرم ، فکر خدایی نیستم


با تو آری ، با تو نه ، با تو چنان ، با تو چنین

هیچ ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم


گرچه عمری آرزو کردم رها باشم ، ولی

چون رهایی ربط دارد با جدایی ...نیستم

 

 

 مهدی فرجی

 

تاریخ ارسال : چهارشنبه 12 شهریور 1393 09:02
یلدﺍﻯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻭﻝ ﺩﻯ ﻧﻴﺴﺖ

بنشین ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺣﺮﻑ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻏﻮﻏﺎﺳﺖ
ﻭﻗﺘﻰ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺣﺮﻑ ﺩﺍﺭﺩ ﺁﺧﺮ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ

ﺷﺎﻋﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﺮ ﻳﻌﻨﻰ ﻻﻝ ! ﻳﻌﻨﻰ ﮔﻨﮓ
ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻯ ﮔﻨﮓ ﺍﻣﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﻝ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ

ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﺣﻖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻤﺘﺮﻯ ﺩﺍﺭﻯ
ﺁﺩﻡ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﻳﺎ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ

ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺷﻌﺮﻯ ﮔﻔﺖ ﺑﻰ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮﻯ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻰ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺪﺍﻥ ﻟﻴﻼﺳﺖ

ﻫﺮ ﺷﺎﻋﺮﻯ ﻣﻬﺪﻯ ﺳﺖ ﻳﺎ ﻣﻬﺪﻯ ﺳﺖ ﻳﺎ ﻣﻬﺪﻯ ﺳﺖ
ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮﻯ ﺗﻴﻨﺎﺳﺖ ﻳﺎ ﺳﺎﺭﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﺭﻯ ﺭﺍﺳﺖ

ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﺵ ﻳﮑﺮﻳﺰ ﻣﻰ ﭼﺮﺧﻨﺪ
ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺧﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺷﻴﺪﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﻭﺳﻌﺘﺶ ﻫﺮ ﺳﻴﻨﻪ ﺩﺍﻍ ﮐﻮﭼﮑﻰ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺎﻫﻰ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻪ ﺑﻰ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ

ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﻰ ﺷﻌﺮ، ﺩﻧﻴﺎ ﺁﺭﻣﺎﻧﺸﻬﺮ ﻓﻼﻃﻮﻥ ﻫﺎﺳﺖ

ﻣﻦ ﺑﻰ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﻴﺎﻯ ﺑﻰ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻢ
ﻣﻦ ﺑﻰ ﺗﻮ ﻭﺍﻭﻳﻼﺳﺖ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻰ ﺗﻮ ﻭﺍﻭﻳﻼﺳﺖ

ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﻭﺁﻩ ﭘﺲ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺸﮕﻮﻳﻰ ﻫﺎ
ﺑﻴﺨﻮﺩ ﻧﻤﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺁﺧﺮ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ

ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻰ ﻭ ﭘﻴﺶ ﻣﻦ ﻓﺮﻗﻰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ
ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ

ﻳﻠﺪﺍﻯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻭﻝ ﺩﻯ ﻧﻴﺴﺖ
ﻫﺮﮐﺲ ﺷﺒﻰ ﺑﻰ ﻳﺎﺭ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﺷﺒﺶ ﻳﻠﺪﺍﺳﺖ



ﻣﻬﺪﯼ ﻓﺮﺟﯽ


تاریخ ارسال : شنبه 30 آذر 1392 17:10
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم
، مطمئن شد دوستش دارم

واکرد درهای قفس را گفت : مختاری !
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم

بیزارم از وقتی که آزادم کند ، ای وای !
_روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم_

این پا و آن پا کرد ، گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم !

از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم

من چای می خوردم ، به نوبت شعر می خواندند
تا صبح ، عکس سایه و سعدی به دیوارم


مهدی فرجی

 


تاریخ ارسال : دوشنبه 18 آذر 1392 22:22
انگیزه پرواز باید در دلت باشد


هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد

حرف دلت تا میتوانی در دلت باشد

یک عمر در گفتن دویدی ٬ کوله بارت کو ؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد

حالا که اینقدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد !

تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد

احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد

اصلا بگو کی در ازای شعر نان داده ؟
یاخنده ای ٬ حرفی ... که شاید قابلت باشد

از گفتنی ها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات یا عاقلت باشد

امروز و فردا میکنی ؟ امروز یا فردا 
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد

بر شانه هایت باز دنبال چه میگردی ؟ 
انگیزه پرواز باید در دلت باشد



مهدی فرجی

 


تاریخ ارسال : پنجشنبه 10 مرداد 1392 15:29
کل صفحات :5
1
2
3
4
5