بی تو

بیا که در غم عشق ات مشوشم بی‌ تو

بیا ، ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو !

 

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار !

چو روز گردد ، گویی در آتش ام بی تو

 

دمی تو شربت وصلم نداده ای ، جانا !

همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی تو

 

اگر تو با من مسکین چنین کنی ، جانا !

دو پایم از دو جهان نیز درکِشم بی تو

 

پیام دادم و گفتم : بیا ، خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که : من خوشم بی تو !

 

 

سعدی


تاریخ ارسال : پنجشنبه 21 اسفند 1393 20:45
تا دل به تو پیوستم ...

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد


گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد


آخر نه منم تنها در بادیه سودا

عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد


بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد


فضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانی

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد


تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم

جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد


سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

 

 

سعدی


تاریخ ارسال : یکشنبه 25 فروردین 1392 14:14
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست


گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست


صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست


نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست


باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست


من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست


من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست


همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست


عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست

 

 

سعدی

تاریخ ارسال : دوشنبه 16 بهمن 1391 18:38
فریاد من از فراق یارست

فریاد من از فراق یارست

و افغان من از غم نگارست

 

بی روی چو ماه آن نگارین

رخساره من به خون نگارست

 

خون جگرم ز فرقت تو

از دیده روانه در کنارست

 

درد دل من ز حد گذشتست

جانم ز فراق بی‌قرارست

 

کس را ز غم من آگهی نیست

آوخ که جهان نه پایدارست

 

از دست زمانه در عذابم

زان جان و دلم همی فکارست

 

سعدی چه کنی شکایت از دوست

چون شادی و غم نه برقرارست

 

 

سعدی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 15 آذر 1391 22:30
تو را نادیدن ما غم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد
که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

 

سعدی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 8 آذر 1391 00:26
مرا خود با تو چیزی در میان هست

مرا خود با تو چیزی در میان هست

و گر نه روی زیبا در جهان هست

 

وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

 

مبر ظن کز سرم سودای عشقت

رود تا بر زمینم استخوان هست

 

اگر پیشم نشینی دل نشانی

و گر غایب شوی در دل نشان هست

 

به گفتن راست ناید شرح حسنت

ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

 

ندانم قامتست آن یا قیامت

که می‌گوید چنین سرو روان هست

 

توان گفتن به مه مانی ولی ماه

نپندارم چنین شیرین دهان هست

 

بجز پیشت نخواهم سر نهادن

اگر بالین نباشد آستان هست

 

برو سعدی که کوی وصل جانان

نه بازاریست کان جا قدر جان هست

 

 

سعدی

تاریخ ارسال : سه شنبه 30 آبان 1391 00:09
آمدی وه كه ...


آمدی وه كه چه مشتاق و پریشان بودم

 تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم


نه فراموشی ام از ذكر تو خاموشی بود
كه در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

 

بی تو در دامن گلزار نخفتم یك شب
كه نه در بادیه ی خارمغیلان بودم

 

زنده می كرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

 

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم


تا مگر یك نفسم بوی تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

 

سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت

عهد بشكستی و من بر سر پیمان بودم

 

 

سعدی

تاریخ ارسال : چهارشنبه 17 آبان 1391 23:33
کل صفحات :3
1
2
3