تنهایی و دلتنگی


تنها
که میشوی

دلتنگی هایت رنگ جیغ می گیرد

میان فریاد سکوت ...

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 



ü       ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

      حال هجران تـــو چه دانی که چه مشکل حالیست

حافظ

تاریخ ارسال : شنبه 28 مرداد 1396 21:40
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم


زاهد برو که طالع اگر طالع من است

جامم به دست باشد و زلف نگار هم


ما عیب کس به مستی و رندی نمی کنیم

لعل بتان خوش است و می خوشگوار هم


ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند

و از می جهان پر است و بت میگسار هم


خاطر به دست تفرقه دادن نه زیرکیست

مجموعه ای بخواه و صراحی بیار هم


بر خاکیان عشق فشان جرعه لب اش

تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم


آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین

خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم


چون کائنات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم


چون آب روی لاله و گل فیض حسن توست

ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم


حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس

و از انتصاف آصف جم اقتدار هم

 

حافظ

 

ادامه مطلب

تاریخ ارسال : شنبه 19 دی 1394 19:27
مستحق هجران

در نظربازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می گردانند

 

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

 

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

 

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

 

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

 

 

 

حافظ

تاریخ ارسال : جمعه 28 آذر 1393 15:20
آن آهوی سیه چشم ...

دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده


از
تاب آتش می ، بر گِرد عارضش خوی

چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده


لفظی
فصیح شیرین ، قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا ، چشمی خوش کشیده


یاقوت
جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده


آن
لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده


آن
آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده


زنهار
تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده


تا
کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده


گر
خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده


بس
شکر بازگویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

 


حافظ


تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 10:22
تیری که زدی ...

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت


ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


حافظ


تاریخ ارسال : شنبه 11 آبان 1392 15:43
از من جدا مشو ...

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای


از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراهن صبوری ایشان دریده ای


از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک

در دلبری به غایت خوبی رسیده ای


منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان

معذور دارمت که تو او را ندیده ای


آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای


حافظ

تاریخ ارسال : یکشنبه 25 فروردین 1392 09:56
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

وین همه منصب از آن حور پریوش دارم


گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری

من به آه سحرت زلف مشوش دارم


گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم


گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد

نقل شعر شکرین و می بی غش دارم


ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم


حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم



حافظ


تاریخ ارسال : پنجشنبه 10 اسفند 1391 21:47
کل صفحات :4
1
2
3
4